نخستین 200 خط.
«آخرين اخبارِ ارسالي توسطِ درياسالار«ويلهگانيون : درخصوصِ يکي از مستعمراتِ جنوبيِ فرانسه
اين کشور .فاقدِ فرهنگ ميباشد
در اينجا نه خانهاي وجود دارد و نه مسکني .و نه هيچنوع منزلگاهي
ليکن برعکس، مردمانِ وحشي و بدوي و بيتمدن ... به تعدادِ فراوان وجود دارد
بيآنکه کوچکترين بويي از نزاکت و انسانيت .بُردهباشند
آنان در عادات و تربيتشان .بسيار متفاوت از ما هستند
،در اينجا نه دين وجود دارد و نه تصوري از پاکدامني يا عفت .و مجاز و غيرِ مجاز
براستي جانوراني هستند .در شکل و شمايلِ انسان
حالآنکه اين منطقه اساساً .در مجاورتِ پرتغاليان ميباشد
از طرفي، عليرغمِ اينکه ايشان قادر به حفظِ ... مايملکشان نيستند
ليکن نميتوانند ... حضورِ ما را بپذيرند
.و حقيقتاً از ما متنفرند
لذا ضروريست که بردباري و استواري .و شخصيتمان را حفظنماييم
پس لازم است که سربازان را ،با کارِ مداوم آموزشدهم
و خداوند بهزودي اينچنين کوشش و فداکارياي را .پاداش خواهد داد
ما برايِ اين مقصود، به جزيرهاي رفتيم .در فاصلهيِ 2 فرسنگيِ آن سرزمين
،و با توجه به عدمِ امکانِ فرار .در آنجا اردوگاهي بر پا نموديم
زيرا افرادِ ما بايد به وظايفشان .پايبند بمانند
از آنجاييکه زنان فقط همراه شوهرانشان ... به اينجا ميآيند
فرصتِ گناه و معصيت .بسي نادر ميگردد
ليکن با اين حال، 26 مزدور که بوسيلهيِ ... اميالِ نفسانيشان تحريکشدهبودند
برعليه من .دسيسهچيني نمودند
ليکن ما موفقيتِ ايشان را ... مانعشديم
... بوسيلهيِ اعزامِ 5 نوکرِ مسلح
که آنان را وحشتزده کرده ... و بهراحتي خلعِسلاح نمودند
و 4 تن از سرکردگانِ ايشان را .توقيف کردند
،سايرين گريختند و در حينِ ترکِ مکان .اسلحههايشان را در پشتِسر بر جاي گذاردند
... در روزِ بعد
يکي از آنان را ... آزاد نموديم
به اين منظور که .از آرمانش دفاعکُند
،ليکن او پس از آنکه متوجهشد آزاد گشته است ... پا به گريز نهاد
و خود را به آب افکنده .و غرقگرديد
«بدين گونه بود نامهيِ «ويلهگانيون .«به «کالوينو
«« چـه خـوشگــوار بـود فـرانـســويکـوچـولــويِ مــن »»
در «سائو ويسنته» پرتغاليان زندگي ميکُنند ،که دشمنِ فرانسويان ميباشند
و وحشيانِ اين مکان نيز دشمنِ کساني هستند .که در «ريو دو ژانيرو» سکونتدارند
.يه فرانسويه
اين مرد رو .ميدمش به دائيم
چونکه دائيم هنوز .آدمِ فرانسوي نخورده
.بذار ببريمش پيشِ کاپيتان
البته رئيسِ شما .دوستِ ما هم هست
ولي فرانسويها .دوستِ دشمنمون هستن
.شما غسلِتعميد دادهشدين .پس نميتونين اين مرد رو بخورين
.اون بردهيِ ماست
... پس بايد همراهمون بجنگه
تا موقعيکه .به «سائو ويسنته» برسيم
.بريم
.تکونبخور
.برو سراغِ فرانسويه
.بيدار شو، فرانسوي
!اين مالِ منه
!من فرانسويام
!نه، من فرانسويام
!فرانسوي !فرانسوي
!صبر کُنين !صبر کُنين
!من فرانسويام !فرانسوي! فرانسوي
!فرانسوي
!اون فرانسويه
.حرفبزن
ميپلکند اين وحشيها .لختوعور هميشه و هر جا
اين فرانسوي رو ... بچپونين تويِ يه ديگ
بعدش عصارهاش رو تويِ يه ليوان آب همراه با .سرکه و ميخک بجوشونيد
ميپلکند اين وحشيها .لختوعور هميشه و هر جا
!اون يه فرانسويه
.من فکر ميکُنم که اون يه پرتغاليه .الان ميخورمش
!اون يه فرانسويه
!اون مالِ منه - !نخير، مالِ منه -
اين پرتغالي هنوز .قادر به فرار کردنه
.ولي اون پرتغالي نيست - .اينيکي فرانسويه -
!فرانسوي !فرانسوي
.حرفبزن
ميپلکند اين وحشيها .لختوعور هميشه و هر جا
.حرفبزن
اين نارگيل رو ... يهکمي بپزين
بعدش عصارهاش رو تويِ يه ليوان آب همراه با .سرکه و ميخک بجوشونيد
.حرفبزن
ميپلکند اين وحشيها .لختوعور هميشه و هر جا
اون توپ .مالِ همين مرده
.اين يه توپِ پرتغاليه
.بههرحال اين مرد مالِ خودم ميشه .شماها پرتغاليه رو بخورين
ميخوام اين يارو رو برم .به زنها نشونشبدم
!اون مالِ منه - !نخير، مالِ منه -
.توپ رو بيار .توپ رو بيار
پروردگارا، اگر خواستِ تو اين است که من ... به مرگي جبّارانه دچار گردم
.آن را بهدستِ وحشياني متحمل خواهمشد که ترا نميشناسند
!کوفيامبهبه» اومده» !کوفيامبهبه» اومده»
!شاممون رسيده
ميتونم با ريشم بميرم؟
اون مثلِ پرتغاليها .گريه نميکُنه
بردههايِ خوب و مناسبي با خودت آوردي؟
کِي قراره جنگ رو دوباره شروعکُنيم؟
،آنان همچون پلنگ هستند ... زيرا با وسايلي که فرانسويان به ايشان دادهاند
بسي مغرور گشتهاند؛ طبيعتِ ايشان بيرحم است؛ .آنان دوستارِ جنگ هستند و خصمِ صلح
شمنِ ما ... پيشبيني کردهبود
... که يک پرتغاليِ نيرومند رو
.دستگير خواهيمکرد
.و اين خودشه .بردهيِ منه
حالا بالاخره ميتونم .انتقامِ برادرم رو بگيرم
!من فرانسويام
... اگه فرانسوي بودي
.توپينامبا»ها رو نميکُشتي»
.فرانسويها چاقو دارن
و همينطور ... تبر و شانه
که در ازايِ چوب و فلفل .مبادلهشون ميکُنن
ولي اين مرد .چنينکاري نکرد
اون دوستِ دشمنانِ ما .توپينيکيم»هاست»
.بنابراين در ماه هشتم خواهد مُرد .و ما کُلي شرابِ «کاشاسا» خواهيمنوشيد
آنان در حضورِ دوستانِ اروپاييشان، از بابتِ ... بداقباليِ نياکانشان اندوهخوردند
از اين بابت که با اينچنين مردمانِ دلير و برجستهاي ... همچون ما آشنا نگشتهبودند
.مردماني که مالکِ بسي چيزهايِ فاخر ميباشند
.اين مرد خيلي مهربانه
.اون دوستِ ماست .و از راه بسيار دوري مياد
فقط برايِ اينکه .ما رو ببينه
اون با خطراتِ بسياري ... مواجهشده
فقط برايِ اينکه .به اينجا بياد
هميشه وقتي دوستانمون ... اينجا رو ترک ميکُنن
ما متحملِ رنجهايِ بسياري .ميشيم
... خيلي از ماها
.بدستِ دشمنانمون مُردن
و امواتِ ما امروز .بسيار اندوهگين هستن
... چون هدايايِ زيبايي رو که
دوستانمون آوردن .نخواهند ديد
،در ميانِ اموات ... تاپيروزو» که شوهرمه»
،ميخواد انتقامبگيره .و رنج ميکِشه از اينکه نميتونه
تاپيروزو» توسطِ پرتغاليها» .کُشتهشد
و حالا دائيِ من ... از پيشبينيِ شمن پيرويکرده
و يه پرتغاليِ نيرومند رو ... با خودش آورده
.تا انتقامِ مرگِ «تاپيروزو» رو بگيره
!پرتغاليهايِ لعنتي
ولي اون مرد .ميگه که فرانسويه
.و نميخواد با من همخوابه بشه .و بههميندليل من ناراحتم
.ديگه کافيه
.پس بالاخره اومدي
.بله، من اينجا هستم .و صندوقهايِ زيادي با خودم آوردم
.بذار ببينيمشون
خودمم دلم ميخواد .همينالان بهت نشونشون بدم
.پس شروعکُن ديگه - .اول بردهات رو نشونمبده -
.پرتغاليه رو بيارين
ولي گفتين که خودش ميگه فرانسويه؟
خُب حالا من بهتون ميگم .که آيا اين موضوع حقيقت داره يا نه
خُب حالا ايندفعه چهچيزهايي برام آوردي؟
صندوقها چند تا هستن؟
.ازشون کُلي هست ... که حاويِ پارچه، شانه
،مرواريد برايِ زنها .و چاقو هستن
ولي من در ازاشون .کُلي فلفل و چوب ميخوام
متوجهنميشم که چرا ... اين همه راه اومدي
تا فقط باخودت .چوب ببري
تو از کجا مياي؟
«من سابقاً به جنابِ «ويلهگانيون .خدمت ميکردم
به اين وحشيها بگو .که من فرانسوي هستم
من بهزور مجبور شدم .قلعه رو ترککُنم
و بدستِ پرتغاليها .دستگير شدم
بهشون بگو .که من فرانسوي هستم
.اون پرتغاليه .ميتونين بخورينش
!حرومزاده
تلافيش رو !پس خواهيداد
!قاتل !قاتل
.اونو بده به من
.آقا، برات يه هديه دارم
!حرومزادهيِ کثافت
!خائن !ميکُشمت
با يه مسيحي .همچينکاري نميکُنن
.بذار برات توضيحميدم
حالا اونها قراره .منو بخورن
معاملهکردن با اونها .کارِ ساده و آسوني نيست
ولي تو هنوز 8 ماه عمر .در پيش داري
.و زندگيِ خوبي خواهيداشت
.شايدم بتوني فرار کُني
.به نصيحتِ من عملکُن
اين زني که الان کنارته .همسرِ توئه
.باهاش سعادتمندانه زندگيکُن
.البته آسون نخواهد بود
بههرحال فعلاً برام .کُلي چوب و فلفل بيارين
،و دفعهيِ بعد که دوباره برگشتم اينجا .با همديگه مذاکره ميکُنيم
و اونوقت .همراهم خواهياومد
و در فرانسه .زندگي رو از نو شروع ميکُني
فرانسويان معمولاً هر ساله ... هزاران تُن چوبِ برزيلي را نجات ميدادند
و آنها را در کشتيهايِ متعدد بارگيريکرده .و به فرانسه ميآوردند
... از کجا
... اين مرواريدها رو
پيدا کردي؟
«اينها رو «تاپيروزو .از پرتغاليها گرفتهبود
قصد نداري چوب بياري؟
بههمينزودي .روز شده
«ممکنه شوهرم «تاپيروزو .عصباني بشه
ولي اون خيلي .ساکت و آرومه
ضمناً نميتونه .هيچي رو ببينه
.بيا بريم چوب بياريم
.نه
امروز دلم ميخواد .همينجا تويِ منزل بمونم
،دربارهيِ اون «مائير» صحبتکُن
... همون سفيدپوستِ کبير
.که از نياکانتونه
همون کسي که بهمون ياد داد چطور آتش روشنکُنيم؟
ديگه چهچيزي ياد داد؟
به «توپينامبا»ها ياد داد ... چطور سر و موهاشون رو اصلاحکُنن
چطور سلاح بسازن .و دشمنها رو شکستبدن
... «چطوري گياه «مانيو
.و ذرت بکارن. و چطوري آبجويِ «کائويم» بنوشن ... و ضمناً اينو هم ياد داد که
.چطور خونه بسازن
No comments yet. Be the first to leave one.