نخستین 200 خط.
فکر ميکنم هر دفعه که شما کاري رو انجام ميديد؛ .مثل نقاشي يا هرچيز ديگه
...شما
.شما بهمراه ايده ها حرکت ميکنيد
،بعضي وقت ها "گذشته شما" ميتونه ايده ها رو جور ديگه اي ظاهر کنه .و رنگ جديدي بشون ببخشه
.وحتي اگه اونها، ايده هاي جديدي باشن، "گذشته" تغييرشون ميده
.من در ميزولا، ايالت مونتانا به دنيا اومدم
.بعد ها پدر و مادرم خانه اي در سَندپوينت، ايالت آيداهو گرفتند
.ما 2 سال اونجا زندگي کرديم
.ميتونم سَندپوينت رو به خاطر بيارم
.ديکي اسميتِ کوچولو، دوستم بود
...من و اون
.توي چاله اي از گِل، زير اون درخت مينشستيم
.مادرم اون چاله رو براي بازي درست کرده بود، يا شايد هم پدرم
.ميتونستيم اونجا توي آب گرم بشينيم
.آبي که ميدونيد... از خونه آورده ميشد
...و ما مينشستيم توي اين چاله گِل
...فوق العاده زيبا بود
...اينکه با دوستت بشيني، و گِل بازي کني
...زير سايه اون درخت
...بيخيالش
.بعد به اسپکين، ايالت واشنگتن نقل مکان کرديم
...اون روزها
.دنياي من خيلي خيلي کوچيک بود
دنياي من گسترش پيدا کرد؛ .از يک جهت، بدليل اون مغازه خاروبار فروشي
...و وارد شدن به خانه يک دوست
.چيزي که شبيهِ ورود به 2تا خونه بود
...و از جهت ديگه
.ورود به خونه دوستم، بابي
.اغلب اوقات تمام طول روز رو بيرون از خونه بازي ميکرديم
.و تفنگ هاي اسباب بازيمون رو ميساختيم
.و جنگ به راه مي انداختيم
.من تفنگ و تپانچه نقاشي ميکردم
.هواپيما... چاقو... و چيزايي شبيه به اين
.به دليل اينکه جنگ تازه تموم شده بود
.و ميدونيد... انگار يه جورايي همه ما هنوز درگير جنگ بوديم
...چون من هميشه در حال نقاشي بودم... مادرم يه کاري انجام داد
.اين عاليترين کاري بود که انجام داد ...يکي از عاليترين
.اون امتناع کرد
.که کتابهاي مخصوص رنگ آميزي واسم بگيره
.اون اين کارو واسه برادر و خواهرم نکرد
.يه جورايي، چيزي واقعاً زيبا به اون الهام شد
.که اونها محدود کننده خواهند بود
.و بنوعي خلاقيت رو ميکٌشن
.و اون اين کار رو نکرد
.هيچ وقت جک هاي بي مزه نميگفت
.کاملاً مخالف نژادپرستي بود
.اون يه زن مذهبي بود، ولي هيچ وقت موعظه نميکرد
.اون واقعاً انسانِ خونگرم و درستي بود
.اما متظاهر نبود
،اون هيچ وقت دست دور گردنتون نمي انداخت .تا گونه هاتون را ببوسه
.نه حتي تا يک ميليون سال ديگه
.اما ميدونستيد که دوستتون داره
.و بهترين رو براي شما ميخواد
.و ازتون انتظار داشت که به شکلي معقول و مناسب زندگي کنيد
.هيچ وقت نديدم پدر و مادرم بحث و جدلي داشته باشن
...در مورد هيچ چيز
.(يه جورايي مثل، آيک و مايک بودن (همون زوج آرمانيه خودمون
.يک خونه و خوانواده بسيار سالم و شاد بوديم
.ميدونيد... وقتي به گذشته نگاه ميکنم... هيچ فکرشو نميکردم
.اما آزادي بي نظيري داشتم
.که هيچ کس اينجوري مثل من نبود
.اون شکل از آزادي که وجود داشت، واسه من پايه اي از عشق بود
...و از اون زمان هر کدوم از ما
.به سمت و سوي خودش رفت
...يک شب
...يک حسي داشتم
...يک شب پاييزي بود، و نسبتاً دير وقت
.پدرم معمولاً بيرون ميرفت
...فرياد زد
جان؟" "ديويد؟
.اين چيزي بود که مارو به خانه آورد
.اما اون شب، فکر ميکنم بايد همون شب بوده باشه
...نميدونم دقيقاً، به نظر نزديک به همون زمان
.فکر ميکنم خيلي دير وقت بود
...نميدونم داشتيم چيکار ميکرديم
...اما در حين عبور از خيابان شوشوني
...چيزي از درون تاريکي
...بيرون اومد
...چيزي شبيه به نوعي روياي عجيب و غريب
...تا اون زمان هرگز يک زن بالغ که تماماً لخت باشه نديده بودم
...پوست بسيار زيبا، سفيد و رنگ پريده اي داشت
.اون "کاملاً" لخت بود
.و فکر ميکنم که دهانش خوني بود
.اون به شکل بسيار عجيب و غريبي ظاهر شد
.قدم زنان در خيابان شوشوني
.شد Circle Drive و وارد پارک
.يه جورايي غول پيکر به نظر ميرسيد
...نزديکتر و نزديکتر اومد.
.برادرم شروع کرد به گريه کردن
.اتفاق وحشتناکي واسش افتاده بود
.نميدونم چه اتفاقي افتاد .اما فکر ميکنم نشست گوشه پياده رو و گريه کرد
.اما اين اتفاق خيلي عجيب و مرموز بود.
.انگار داشتيم چيزي رو از يک دنيايي ديگه تماشا ميکرديم
.خيلي دوست داشتم کمکش کنم
.اما من فقط يه بچه بودم
.نميدونستم بايد چيکار ميکردم
.و چيز بيشتري يادم نمياد
...ميدونيد... همونطور که گفتم، دنياي من
.از چندتا خونه و خيابون بزرگتر نبود
.البته تا قبل از شروع شدنِ دبيرستان
.واقعا در اون زمان دنياي من از چندتا خونه و خيابون بزرگتر نبود
،ولي دنياهاي عظيمي
.توي همون چندتا خونه و خيابون بودند
...بسيار عظيم
...همه چيزِ اونجا
...همه چيزش
.ميتونستيد يکجا زندگي کنيد. و همه چيز داشته باشيد
.شب قبل از اينکه ما "بويزي" رو ترک کنيم
.يک شب تابستوني بود
...اما نه، اِاِ
.يک شب تابستوني لذت بخش بود
.يک مثلث چمن کاري شده بين خانه ما و خونه خانواده اسميت بود
.و روي قاعده اون مثلث درختي وجود داشت
.و.... فکر ميکنم اون زماني بود که من بايد با همه خداحافظي ميکردم
.همه خانوادم بيرون بودن، پدرم هم بيرون بود
.فکر ميکنم که خواهر و برادرم هم نبودن
...اگر مادرم واقعاً اونجا بود
.به احتمال زياد داخل خونه بود
.هيچ کدوم از افراد خانواده اسميت بيرون خونه نبودن
.ما همگي فقط بيرون از دنياي عادي بوديم
...آقاي اسميت اومد بيرون
....و
.نميتونم ادامه داستان رو بگم
.من هيچ وقت... هيچ وقت با آقاي اسميت حرف نزدم
...هميشه به سختي
...اما... پسر
.بعد ما به ويرجينيا رفتيم
...اولين روزي که رفتم مدرسه
.يه روز شديداً طوفاني بود
...بشدت بارون ميباريد .و به سختي مدرسه قابل مشاهده بود
.يه جورايي... انگار... مدرسه تاريک به نظر ميرسيد .طوفان شديدي بود، جوري که انگار ضخامتش رنگ و شکل همه چيز رو تغيير داده بود
.روز اول مدرسه دو نفر ديگه هم اونجا بودن
.کسايي که بعدها دوستام شدن
...اما
.اما دوستايي نبودن که من بايد ميداشتم
.ببين، اين "بويزي"، ايالت آيداهوست
.مثل آفتاب به نظر ميرسه
.سرسبزي چمنزارها
.سرزميني سرشار از شادي
.يک مکان بي نظير
.ما توي ويرجينيا انگار هميشه شب بود
...و
.اسپاسم روده م خيلي پيشرفت کرد
.من... من کاملاً آشفته بودم
.سيگار ميکشيدم
.توي شهر قدم ميزدم، نوشيدني ميخوردم
.خلاصه هر شب بيرون از خونه ميخزيدم
.اون... اممم
.اين يه جورايي... چيزي بود که من تقريباً دوست داشتم
.اما نميتونستم کنترلش کنم... متوجه ميشيد که
.اون فقط... فقط چيزي بود که داشت اتفاق مي افتاد
...مادرم هميشه
:بهم ميگفت
"تو خيلي نا اميد کننده اي"
.من واقعاً واسه خودم مشغول کار بودم
.ولي فقط کاري رو ميکردم که اون نميخواست
.به خصوص زماني که من در کلاس نهم بودم
.با گروه بدي قاطي شده بودم که منو تو مشکلات زيادي انداختن
.اما من... واقعا اون زمان توي جهنم زندگي ميکردم
.مجبور بودم دو نوع زندگي متفاوت داشته باشم
...و هميشه احساس ميکردم
...که مادرم فکر ميکنه
...نميدونم چرا اون اينجوري فکر ميکرد
.و نميدونم هم که اين حس از کجا به ذهنم رسيد
...اما احساس ميکردم
...مادرم فکر ميکرد
.يک چيز واقعاً خوبي در من هست، ميدونيد، يه چيزي شبيه يه جور پتانسيل خاص
،و دليلي که باعث ميشد توي دوره اي ماردم احساس کنه نااميد کننده ام
.اين بود که تا اون موقع اون پتانسيل خاص رو در من نديده بود
،نه به عنوان يک هنرمند .ما فکر ميکرد که يه چيزي ميشم
...نميدونم چرا و چطوري اين فکر رو ميکرد
.اما من به نوعي به خودم اين اجازه رو دادم که ترکش کنم
.هرگز درس نخوندم
.هرگز کاري نکردم
.خيلي از درس و مدرسه متنفر بودم
.متنفر، يه تنفر قدرتمند
.همه اتفاقات مهمي که مي افتادن، بيرون از مدرسه بودن
.چيزايي که تاثير عميقي روي من ميذاشتن
.مردم، ارتباط هاشون
.پارتي هايي با رقص هاي آهسته
.يک عشق
.و روياهاي بسيار بسيار بزرگ
.روياهاي تاريک و فوق العاده
.دوران معرکه اي بود
"دوست دختري داشتم به نام "ليندا استايلز
...يک شب
.حدود ساعت 9:30 يا 10 بود
.که خودم رو جلوي چمنهاي خونه ليندا ديدم
.و "تابي کلر" رو ملاقات کردم
.کسي که به دبيرستان هوموند نرفت
.و به يه مدرسه خصوصي رفته بود
.تابي به من گفت که پدرش يه نقاش بوده
.و اون... ميدونيد... يه جورايي واسم تداعي واقعيت بود
.که تو هم ميتوني يه نقاش بشي
.اين اتفاق افتاد... و ميدونيد... انگار همه رشته ها گسسته شد
.و اون لحظه فهميدم که اين دقيقاً کاريه که ميخوام انجام بدم
.و ازش خواستم که منو به استوديوي پدرش ببره
.اون زمان "بوشنل کلر" استديويي در جورج تاون داشت
.و آخر هفته بعد، آخرين باري بود که من تابي رو ديدم
.رفتم... تابي من رو برد، و به پدرش معرفي کرد
No comments yet. Be the first to leave one.