نخستین 166 خط.
«دوبیدها» (دودلی) یک افسانه عامیانه راجستانی
بر اساس داستانی اثر ویجایادان دِتا
بازیگران: راوی منون، رایسا پادامسی، هاردان و شامبودان
و اهالی روستای باراوندا
نوازندگان محلی: رمجان همو، لطیف، ساکی خان
مدیر فیلمبرداری: نوروز کنترکتور
تهیهکننده و کارگردان: مانی کاول
باور بر این است که برای سالها یک روح در این درخت انجیر معابد زندگی میکرد
روح عروس زیبا را دید و شیفتهی درخشش او شد
ناگهان میل شدیدی به او دست داد تا وارد کالبد عروس شود
این فکر او را چنان دچار سردرگمی کرد که تا به حال هرگز چنین چیزی را حس نکرده بود
ارابه هنوز به سختی به حرکت درآمده بود که روح بیهوش شد
در همین حال، داماد که در ارابه گاوی نشسته بود، او هم مضطرب و سردرگم بود
حسابوکتابهای عروسیاش جور درنمیآمد!
برای یک تاجر، حسابوکتابِ درست حیاتی است
طبیعت هیچ خطایی را در دفترهایش راه نمیدهد
پس چطور یک تاجر میتواند؟
به شوهرم گفتم:
«لطفاً یک نگاه به آن طرف بینداز...
«به آن میوه دوستداشتنی نگاه کن که روی آن بوته رشد کرده.
«پایین نمیروی تا مقداری برایم بچینی؟»
او پاسخ داد: «فقط دهقانان این میوه را میخورند!
«چه فکر عجیبی!
«اگر میوه میخواهی، به جایش از همینها که اینجا داریم بخور.»
من گفتم: «اگر تو نچینی، خودم میروم و میچینم!»
«در خانه درباره این میوه چیزی نگو.»
به او گفتم: «همه ما را مسخره خواهند کرد!»
«بگذار بکنند!»
عروس این را گفت...
...و از ارابه پیاده شد
حالا میدانم موضوع چیست
او آنقدر از پدرش میترسد که به چیزی جز دفترهای حسابش فکر نمیکند!
عروسی تمام شد و رفت...
اما حسابوکتابها نه!
همین که حسابوکتابهای عروسی تمام شود...
...باید فردا صبح عازم دیساوار شوم!
شاید متوجه نباشی...
...اما شاید دیگر هرگز چنین زمان فرخندهای برای کسبوکارمان پیش نیاید
عروس از شنیدن اینکه شوهرش به این زودی او را ترک میکند، ناراحت شد
حالا حتی آن میوه هم بیمزه به نظر میرسید
او احساس سرگشتگی و طردشدگی میکرد
چه خبر وحشتناکی بود!
عروس نمیتوانست شنیدههایش را باور کند
مگر به تو نگفتم که آن را نخوری؟
این میوه فقط مناسب دهقانان است!
مردمی مثل ما نمیتوانند از آن خوششان بیاید
دیدی؟
آخرش هم آن را دور انداختی!
آن هم بعد از چیدنش زیر آفتاب ظهر!
عروس کلمهای به زبان نیاورد
خاموش در ارابه نشسته بود...
...و افکارش به خانهی پدریاش پر میکشید
او به یاد مادر و پدرش افتاد...
همنشینی با دوستانش...
برادرانش...
برکهای که در آن بازی میکرد...
آوازهایی که میخواندند...
عروسکها و اسباببازیهایش...
و بازیهایی که میکردند
بیا، این را بگیر و برو، سریع... نفر بعدی!
بیا، این را بگیر و برو، سریع... نفر بعدی!
کوشا باش و به کارهایت برس
مراقب خانوادهی شوهرت باش
یادت باشد، شرف ما در دست خودمان است
نباید تسلیم وسوسه شویم
فقط مجبور خواهیم شد عواقبش را تحمل کنیم
پنج سال اصلاً زمانی نیست
زمان زود میگذرد. قبل از اینکه بفهمی، برمیگردم
تو اینجا هر چه نیاز داری را داری...
خانه، چراغها، آسایش
نگذار هیچ وسوسهای تو را سست کند...
...در حالی که من رفتهام
پنج سال در یک چشمبههمزدن خواهد گذشت!
داماد روستای پدرش را ترک کرد و راهی دیساوار شد
او قصد داشت در آنجا ثروتی به هم بزند
او یک کیسه کوچک به همراه داشت...
...که شامل تمام داراییهایش بود
افق پیش رو، چشماندازهای بزرگی داشت...
...از ثروت و رفاه
روح که در درخت انجیر معابد پنهان شده بود، بیرون را نگریست
و بلافاصله داماد را شناخت
او با به خود گرفتن شکل انسانی، به شکل داماد ظاهر شد
او گفت: «برادر، هنوز سپیدهدم است
«در این ساعت اولیه صبح کجا میروی؟»
داماد گفت: «در دیساوار خیلی زود نیست.
«من میروم تا پنج سال در آنجا زندگی و کار کنم.
نباید بگذارم این فرصت از دست برود. شاید دیگر هرگز چنین بخت یاری به سراغم نیاید»
روح با دقت تمام رفتار و حرکات داماد را زیر نظر گرفت
و با خود اندیشید:
«چه میشود اگر من شکل و قیافهی او را به خود بگیرم...
«و فردا در روستایش ظاهر شوم؟
«تا پنج سال هیچکس از من سوالی نخواهد کرد
«حتی عروس هم نخواهد توانست تفاوت را تشخیص دهد»
پدر، میتوانم با شما صحبت کنم؟
من امروز صبح در سفرم با یک فرزانه ملاقات کردم
بدنش پوشیده از تاول بود
من تمام آثار آن را پاک کردم. او را حمام کردم و به او غذا دادم
آن فرزانه بزرگ به من پاداشی عطا کرد.
او گفت که هر صبح...
...وقتی بیدار شوم، پنج سکه طلا خواهم یافت
اما نباید به دیساوار بروم
چه باید بکنم، پدر؟ منتظر تصمیم شما هستم
در دلم میدانستم که تو برمیگردی
چه کسی میداند که آیا ندای قلبت درست بود یا غلط؟
اما اول مطمئن شو. من ممکن است فرد دیگری با چهرهی مبدل باشم
شاید من شوهرت نباشم
ممکن است دارم فریبِت میدهم
تو دقیقاً همانگونهای هستی که به یاد دارم
همان چهره...
همان چشمها...
همان طرز صحبت کردن...
تو از هر نظر همانی
سپس روح داستان واقعی را به عروس جوان گفت
او به او گفت که چگونه او را زیر درخت انجیر معابد دید
و اینکه چگونه به خاطر عشق او، شوهرش را فریب داده بود
و به شکل و شمایل شوهرش به روستا آمده بود
و اینکه چگونه داستان آن فرزانه را از خود ساخته بود
او تمام حقیقت را به او گفت و چیزی را پنهان نکرد
خانوادهی او فقط به فکر طلا هستند...
و پول مغازه خانوادگی
اگر حقیقت را به تو نمیگفتم...
هیچکس به من شک نمیکرد
تو مرا به عنوان شوهرت میپذیرفتی
اما نتوانستم تو را فریب دهم
هر چه به من بگویی انجام خواهم داد
حالا حقیقت را میدانی. من چیزی را پنهان نکردهام
نمیدانم
شاید بهتر میبود اگر سکوت میکردی
کدام بهتر است؟ دروغ یا حقیقت؟
نمیتوانم تصمیم بگیرم
برای والدین، دختر مانند علف هرزی است که باید از ریشه کنده شود
با پسر اوضاع اینطور نیست
به محض اینکه شانزده ساله شدم...
...آنها مرا شوهر دادند و روانه کردند
آسایش و امنیت آغوش مادرم...
...اینجا در خانه شوهرم، خاطرهای دور است
وقتی شوهر پولپرستم مرا ترک کرد...
...نمیتوانستم جلوی رفتنش را بگیرم
با این حال، من از روح خواستهام که بماند
اگر نتوانستم جلوی رفتنِ مردی را که میرفت بگیرم...
...چگونه کسی را که اینجاست برانم؟
اگر آن روز زیر آن درخت انجیر معابد توقف نکرده بودیم...
...خدا میداند این چهار سال چطور میگذشت
تحملش غیرممکن میبود
نه، برای تو این سالها هر طور بود میگذشت
اما فکرش را بکن که من چه میکشیدم...
...سرگردان از درختی به درختی دیگر، بیقرار و گرسنه
بیا اینجا، بیا و مقداری ببر
بیا اینجا، بیا و مقداری ببر
بیا اینجا، بیا و مقداری ببر
بیا اینجا، بیا و مقداری ببر
بیا اینجا، بیا و مقداری ببر
بیا اینجا، بیا و مقداری ببر
بیا اینجا، بیا و مقداری ببر
یک روز، چند تن از اهالی روستا به دیساوار آمدند...
...و از دیدن داماد در آنجا شگفتزده شدند
از او پرسیدند: «کی خانه را ترک کردی؟»
داماد که از سؤال آنها مبهوت شده بود، پاسخ داد: «سالها پیش!»
بازرگانان گفتند: «اما ما همین چند روز پیش تو را در روستا دیدیم.»
او حرفشان را باور نکرد و با خود گفت:
«آنها به موفقیت من حسادت میکنند...
«...و میخواهند خوشبختیام را نابود کنند»
یک روز صبح، همسایهای قابل اعتماد آمد تا خبری از خانه به او بدهد
او به او گفت که عروس باردار است...
یا شاید حتی تا حالا زایمان کرده است
نه، این نمیتواند درست باشد. خانوادهام برایم نامه مینوشتند
No comments yet. Be the first to leave one.