Duvidha

Duvidha (दुविधा)

دانلود زیرنویس Farsi Persian

هماهنگ با نسخه‌های زیر

Duvidha 1973 1080p WEB-DL YIFY 30NAMA fa
ناشر OldMan505

برچسب‌ها

webdl
تاریخ انتشار: 2026-06-07
تعداد دانلود: 4
مخصوص ناشنوایان: No

پیش‌نمایش زیرنویس Farsi Persian

نخستین 166 خط.

‫«دوبیدها» (دودلی) یک افسانه عامیانه راجستانی‬

‫بر اساس داستانی اثر ویجایادان دِتا‬

‫بازیگران: راوی منون، رایسا پادامسی، هاردان و شامبودان‬

‫و اهالی روستای باراوندا‬

‫نوازندگان محلی: رمجان همو، لطیف، ساکی خان‬

‫مدیر فیلم‌برداری: نوروز کنترکتور‬

‫تهیه‌کننده و کارگردان: مانی کاول‬

‫باور بر این است که برای سال‌ها یک روح در این درخت انجیر معابد زندگی می‌کرد‬

‫روح عروس زیبا را دید و شیفته‌ی درخشش او شد‬

‫ناگهان میل شدیدی به او دست داد تا وارد کالبد عروس شود‬

‫این فکر او را چنان دچار سردرگمی کرد که تا به حال هرگز چنین چیزی را حس نکرده بود‬

‫ارابه هنوز به سختی به حرکت درآمده بود که روح بی‌هوش شد‬

‫در همین حال، داماد که در ارابه گاوی نشسته بود، او هم مضطرب و سردرگم بود‬

‫حساب‌وکتاب‌های عروسی‌اش جور درنمی‌آمد!‬

‫برای یک تاجر، حساب‌وکتابِ درست حیاتی است‬

‫طبیعت هیچ خطایی را در دفترهایش راه نمی‌دهد‬

‫پس چطور یک تاجر می‌تواند؟‬

‫به شوهرم گفتم:‬

‫«لطفاً یک نگاه به آن طرف بینداز...‬

‫«به آن میوه دوست‌داشتنی نگاه کن که روی آن بوته رشد کرده.‬

‫«پایین نمی‌روی تا مقداری برایم بچینی؟»‬

‫او پاسخ داد: «فقط دهقانان این میوه را می‌خورند!‬

‫«چه فکر عجیبی!‬

‫«اگر میوه می‌خواهی، به جایش از همین‌ها که این‌جا داریم بخور.»‬

‫من گفتم: «اگر تو نچینی، خودم می‌روم و می‌چینم!»‬

‫«در خانه درباره این میوه چیزی نگو.»‬

‫به او گفتم: «همه ما را مسخره خواهند کرد!»‬

‫«بگذار بکنند!»‬

‫عروس این را گفت...‬

‫...و از ارابه پیاده شد‬

‫حالا می‌دانم موضوع چیست‬

‫او آن‌قدر از پدرش می‌ترسد که به چیزی جز دفترهای حسابش فکر نمی‌کند!‬

‫عروسی تمام شد و رفت...‬

‫اما حساب‌وکتاب‌ها نه!‬

‫همین که حساب‌وکتاب‌های عروسی تمام شود...‬

‫...باید فردا صبح عازم دیساوار شوم!‬

‫شاید متوجه نباشی...‬

‫...اما شاید دیگر هرگز چنین زمان فرخنده‌ای برای کسب‌وکارمان پیش نیاید‬

‫عروس از شنیدن این‌که شوهرش به این زودی او را ترک می‌کند، ناراحت شد‬

‫حالا حتی آن میوه هم بی‌مزه به نظر می‌رسید‬

‫او احساس سرگشتگی و طردشدگی می‌کرد‬

‫چه خبر وحشتناکی بود!‬

‫عروس نمی‌توانست شنیده‌هایش را باور کند‬

‫مگر به تو نگفتم که آن را نخوری؟‬

‫این میوه فقط مناسب دهقانان است!‬

‫مردمی مثل ما نمی‌توانند از آن خوششان بیاید‬

‫دیدی؟‬

‫آخرش هم آن را دور انداختی!‬

‫آن هم بعد از چیدنش زیر آفتاب ظهر!‬

‫عروس کلمه‌ای به زبان نیاورد‬

‫خاموش در ارابه نشسته بود...‬

‫...و افکارش به خانه‌ی پدری‌اش پر می‌کشید‬

‫او به یاد مادر و پدرش افتاد...‬

‫هم‌نشینی با دوستانش...‬

‫برادرانش...‬

‫برکه‌ای که در آن بازی می‌کرد...‬

‫آوازهایی که می‌خواندند...‬

‫عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌هایش...‬

‫و بازی‌هایی که می‌کردند‬

‫بیا، این را بگیر و برو، سریع... نفر بعدی!‬

‫بیا، این را بگیر و برو، سریع... نفر بعدی!‬

‫کوشا باش و به کارهایت برس‬

‫مراقب خانواده‌ی شوهرت باش‬

‫یادت باشد، شرف ما در دست خودمان است‬

‫نباید تسلیم وسوسه شویم‬

‫فقط مجبور خواهیم شد عواقبش را تحمل کنیم‬

‫پنج سال اصلاً زمانی نیست‬

‫زمان زود می‌گذرد. قبل از این‌که بفهمی، برمی‌گردم‬

‫تو این‌جا هر چه نیاز داری را داری...‬

‫خانه، چراغ‌ها، آسایش‬

‫نگذار هیچ وسوسه‌ای تو را سست کند...‬

‫...در حالی که من رفته‌ام‬

‫پنج سال در یک چشم‌به‌هم‌زدن خواهد گذشت!‬

‫داماد روستای پدرش را ترک کرد و راهی دیساوار شد‬

‫او قصد داشت در آن‌جا ثروتی به هم بزند‬

‫او یک کیسه کوچک به همراه داشت...‬

‫...که شامل تمام دارایی‌هایش بود‬

‫افق پیش رو، چشم‌اندازهای بزرگی داشت...‬

‫...از ثروت و رفاه‬

‫روح که در درخت انجیر معابد پنهان شده بود، بیرون را نگریست‬

‫و بلافاصله داماد را شناخت‬

‫او با به خود گرفتن شکل انسانی، به شکل داماد ظاهر شد‬

‫او گفت: «برادر، هنوز سپیده‌دم است‬

‫«در این ساعت اولیه صبح کجا می‌روی؟»‬

‫داماد گفت: «در دیساوار خیلی زود نیست.‬

‫«من می‌روم تا پنج سال در آن‌جا زندگی و کار کنم.‬

‫نباید بگذارم این فرصت از دست برود. شاید دیگر هرگز چنین بخت یاری به سراغم نیاید»‬

‫روح با دقت تمام رفتار و حرکات داماد را زیر نظر گرفت‬

‫و با خود اندیشید:‬

‫«چه می‌شود اگر من شکل و قیافه‌ی او را به خود بگیرم...‬

‫«و فردا در روستایش ظاهر شوم؟‬

‫«تا پنج سال هیچ‌کس از من سوالی نخواهد کرد‬

‫«حتی عروس هم نخواهد توانست تفاوت را تشخیص دهد»‬

‫پدر، می‌توانم با شما صحبت کنم؟‬

‫من امروز صبح در سفرم با یک فرزانه ملاقات کردم‬

‫بدنش پوشیده از تاول بود‬

‫من تمام آثار آن را پاک کردم. او را حمام کردم و به او غذا دادم‬

‫آن فرزانه بزرگ به من پاداشی عطا کرد.‬

‫او گفت که هر صبح...‬

‫...وقتی بیدار شوم، پنج سکه طلا خواهم یافت‬

‫اما نباید به دیساوار بروم‬

‫چه باید بکنم، پدر؟ منتظر تصمیم شما هستم‬

‫در دلم می‌دانستم که تو برمی‌گردی‬

‫چه کسی می‌داند که آیا ندای قلبت درست بود یا غلط؟‬

‫اما اول مطمئن شو. من ممکن است فرد دیگری با چهره‌ی مبدل باشم‬

‫شاید من شوهرت نباشم‬

‫ممکن است دارم فریبِت می‌دهم‬

‫تو دقیقاً همان‌گونه‌ای هستی که به یاد دارم‬

‫همان چهره...‬

‫همان چشم‌ها...‬

‫همان طرز صحبت کردن...‬

‫تو از هر نظر همانی‬

‫سپس روح داستان واقعی را به عروس جوان گفت‬

‫او به او گفت که چگونه او را زیر درخت انجیر معابد دید‬

‫و این‌که چگونه به خاطر عشق او، شوهرش را فریب داده بود‬

‫و به شکل و شمایل شوهرش به روستا آمده بود‬

‫و این‌که چگونه داستان آن فرزانه را از خود ساخته بود‬

‫او تمام حقیقت را به او گفت و چیزی را پنهان نکرد‬

‫خانواده‌ی او فقط به فکر طلا هستند...‬

‫و پول مغازه خانوادگی‬

‫اگر حقیقت را به تو نمی‌گفتم...‬

‫هیچ‌کس به من شک نمی‌کرد‬

‫تو مرا به عنوان شوهرت می‌پذیرفتی‬

‫اما نتوانستم تو را فریب دهم‬

‫هر چه به من بگویی انجام خواهم داد‬

‫حالا حقیقت را می‌دانی. من چیزی را پنهان نکرده‌ام‬

‫نمی‌دانم‬

‫شاید بهتر می‌بود اگر سکوت می‌کردی‬

‫کدام بهتر است؟ دروغ یا حقیقت؟‬

‫نمی‌توانم تصمیم بگیرم‬

‫برای والدین، دختر مانند علف هرزی است که باید از ریشه کنده شود‬

‫با پسر اوضاع این‌طور نیست‬

‫به محض این‌که شانزده ساله شدم...‬

‫...آن‌ها مرا شوهر دادند و روانه کردند‬

‫آسایش و امنیت آغوش مادرم...‬

‫...این‌جا در خانه شوهرم، خاطره‌ای دور است‬

‫وقتی شوهر پول‌پرستم مرا ترک کرد...‬

‫...نمی‌توانستم جلوی رفتنش را بگیرم‬

‫با این حال، من از روح خواسته‌ام که بماند‬

‫اگر نتوانستم جلوی رفتنِ مردی را که می‌رفت بگیرم...‬

‫...چگونه کسی را که این‌جاست برانم؟‬

‫اگر آن روز زیر آن درخت انجیر معابد توقف نکرده بودیم...‬

‫...خدا می‌داند این چهار سال چطور می‌گذشت‬

‫تحملش غیرممکن می‌بود‬

‫نه، برای تو این سال‌ها هر طور بود می‌گذشت‬

‫اما فکرش را بکن که من چه می‌کشیدم...‬

‫...سرگردان از درختی به درختی دیگر، بی‌قرار و گرسنه‬

‫بیا این‌جا، بیا و مقداری ببر‬

‫بیا این‌جا، بیا و مقداری ببر‬

‫بیا این‌جا، بیا و مقداری ببر‬

‫بیا این‌جا، بیا و مقداری ببر‬

‫بیا این‌جا، بیا و مقداری ببر‬

‫بیا این‌جا، بیا و مقداری ببر‬

‫بیا این‌جا، بیا و مقداری ببر‬

‫یک روز، چند تن از اهالی روستا به دیساوار آمدند...‬

‫...و از دیدن داماد در آن‌جا شگفت‌زده شدند‬

‫از او پرسیدند: «کی خانه را ترک کردی؟»‬

‫داماد که از سؤال آن‌ها مبهوت شده بود، پاسخ داد: «سال‌ها پیش!»‬

‫بازرگانان گفتند: «اما ما همین چند روز پیش تو را در روستا دیدیم.»‬

‫او حرفشان را باور نکرد و با خود گفت:‬

‫«آن‌ها به موفقیت من حسادت می‌کنند...‬

‫«...و می‌خواهند خوشبختی‌ام را نابود کنند»‬

‫یک روز صبح، همسایه‌ای قابل اعتماد آمد تا خبری از خانه به او بدهد‬

‫او به او گفت که عروس باردار است...‬

‫یا شاید حتی تا حالا زایمان کرده است‬

‫نه، این نمی‌تواند درست باشد. خانواده‌ام برایم نامه می‌نوشتند‬

نظرات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left