نخستین 200 خط.
جورج، خیلی خوشحالم که خوشت اومده
مرد: راثمن؟
این راثمن دیگه کیه؟
مکس راثمن
مگه پدرش تو کار کفش نیست؟
فکر کنم همینطوره
کفش یا لباس زنونه
کفش، لباس، یا سهام
دوکِ وستمینستر
یه سگ اسپانیل داشت که اسمش رو گذاشته بود «یهودی»
البته به جز وقتایی که بانکدارش، روچیلد، میاومد پیشش
اون موقع اسم سگ رو میذاشتن «جو»
اوه! شامپاین
مکس
چرا این میز بینظیر رو برای این خوکها هدر میدی؟
مکس: لابد از سرِ عدم اعتمادبهنفسه
آره خب، عدم اعتمادبهنفس مادرِ بدهیهای بانکیه
مرد: سلام. جورج گروتز
صدای پولِ تازه به گوشم میرسه
من فروشیام
شاید هنوز بتونم پولِ امشب رو دربیارم
بیا
بیا، بیا
هوای گروتز رو برام داشته باش، باشه؟
جورج
جورج، یه لحظه
آقای اِپ
اوه
خانم اِپ، فکر کنم مکس
میخواد چند کلمهای باهاتون صحبت کنه
جورج، چیزی مینوشی؟
سلام، سلام
از دیدنتون خیلی خوشحالم. سلام
طبقه پایین یه تابلوی «مونه» دارم
مونه؟ چرا؟
خب، فکر کردم شاید این یکی برای شما یه ذره زیادی مدرن باشه
داری تجدد من رو زیر سؤال میبری؟
خدایا، نه! ابداً
آقای اپ: از اون نیلوفرهای آبی متنفرم
همیشه من رو یاد کاتالوگهای باغبانی میندازه
با این حال، شاید بدت نیاد ببینیش
مطمئنی؟ میرم پایین و میارمش
اون کارِ «ارنست» رو برمیدارم
و این یاروی مضحک که شبیه قصابهاست کیه؟
گروتز. جورج گروتز
دو تا از کارهاش رو برمیدارم
عالیه
نمیدونستم «مونه» داری
ندارم
چطوری؟
برام زبون نریز
همسرت کجاست؟
لابد منتظره تا به وقتش وارد بشه
اونوقت تکلیف من چی میشه؟
بااستعدادی که کلی حق انتخاب داره
از حق انتخاب داشتن خستهام
تو جوونتر از اونی هستی که از انتخاب داشتن خسته بشی
واقعاً دلم میخواد دوباره ببینمت
بهم بگو مکس
آیندهی این رابطه چیه؟
آینده؟
نه، نه، نه
من آینده رو دیدم
باور کن، مستقیم از همونجا اومده
توی خودِ آینده هم هیچ آیندهای نیست
پس بهتره که
نینا، عشق من
خوشحالم میبینمت
سلام عزیزم
چطور پیش رفت؟
اممم، توی هر چرخشی از ریتم میافتادم
ولی انگار خوششون اومد
خب، مهم همینه. ارزشش به همینه
اوضاع خوب پیش میره؟
کی میدونه؟
میدونی شبیه چی شدی؟
امیدوارم شبیه زنت شده باشم
نه. شبیه زنی که جاذبه رو به مبارزه میطلبه
ما زنها کارمون همینه
سیگارهام رو توی تئاتر جا گذاشتم. آره
پاپی
شامپاین
پاپی
یه جعبه دیگه هم توی پیادهرو هست
و اینها امانتی هستن
با سودش بهت برمیگردونم
شانزدهم؟
آره، «لیست»
و تو؟
نهم
هوسارها
سوارهنظام نهم
کجا بذارمش؟
ممنون
داخل ساختمان
ممنون، سرجوخه
این ساختمون مال شماست؟
اینجا یه جور باشگاهه؟
اینجا آثار هنری میفروشم
اینجا؟
اومهوم. اون یه پوشه کاره؟
آره
ردش کن بیاد، سرجوخه
بذار یه نگاهی بهش بندازیم
پس بازارِ کار شما چیه؟
بیشتر کارهای مدرن
چقدر مدرن؟
مثلاً، امم، دفعه بعد که اسهال گرفتم
روی بوم برینم
و براتون بیارمش، ها؟
میتونستی کارهای بدتری هم بکنی
مسلماً بیدرنگ ردش نمیکنم
من پذیرای همهچیز هستم
سیگار میکشی؟
باعث سرطان ریه میشن
مگه دکتری؟
سلام عزیزم
امم، لیزلور فون پلتز، ایشون سرجوخه
هیتلر. آدولف هیتلر
سلام
ممنون که اومدین
ایشون همسرتونه؟
همسرم داخله
آدم جالبی هستی
بیا تو. یه گیلاس شامپاین بزن
من اهل نوشیدن نیستم
چه جالب و متفاوت
بله، خب
بهتره دیگه برم
بازم ممنون بابت، امم، کمکت
شانزدهم
توی «ایپر» با هم بودیم
بله، بودیم
شاید فقط چند کیلومتر با هم فاصله داشتیم
من توی سنگرها چند تا کار مدرن انجام دادم
اونها رو واقعاً دلم میخواد ببینم
میدونی کجا پیدام کنی. مکس راثمن
داس آیزن ورک
نینا: ماهی چطور بود، پدر؟
اممم، عالی بود
اوه، واقعاً خوشمزه بود
تموم کردی؟ بهش لب نزدی که
نمیدونم چطور انقدر لاغر میمونی
انگل داره
نه، خداروشکر ندارم
آره، آره، ولی داستان اون دختره توی گروه رو براش بگو
اوه، استر یه کرم کدو قورت داد
عمداً
یه دختر یهودی این کار رو کرد؟
شگفتانگیز نیست؟
مادر: چرا؟ برای اینکه وزن کم کنه، مامانی
فکر نمیکنم این حرفها برای سر میز شام مناسب باشه
بله، ولی خداروشکر
الان ناهاره و ما هم همگی بزرگسالیم
منظورم اینه که، به عنوان یک پزشک
به نظرت جذاب نیست، هوم؟
منظورم اینه که، اینجا دختری هست که یک
یک استاندارد زیباییشناختیِ خاصی داره
که خودش رو ملزم به رعایتش میدونه
فکر نمیکنم این بحثِ مناسبی باشه
مـ... مـ... میدونم. قطعاً نیست
ولی... ولی مگه این وضعیت مزمن نمیشه؟
منظورم اینه که، اگه اثر کنه، نینا؟
اثر کرد؟
خیلی خب
بیاید درباره
هوا حرف بزنیم، به معنای واقعی کلمه
امروز بیرون رفتی؟
عالی نیست؟
فکر کنم همونیه که انگلیسیها بهش میگن «تابستان سرخپوستی»
ولی الان نوامبره
بابا، فکر نکنم مکس بگه که نوامبر نیست
مگه به
روزهای آخر اکتبر و نوامبر نمیگن
تابستان سرخپوستی؟
نه، نه! اون پاییزه
همونی که بهش میگن خزان
میرم یه قدمی بزنم
از وقتی برگشته، یه جا بند نمیشه
چرنده
اون حتی قبل از جنگ هم روانپریش بود
میدونی «فردی» دیروز بهم چی گفت؟
پزشکها رو بیشتر از روی دستهاشون قضاوت میکنن
عوضیِ بورژوایِ لعنتی
فرمانده ما نصفِ گردان رو به باد داد
فقط چون یه کلمه «فون» قبل از اسمش داشت
صبر کن، صبر کن، یعنی داری میگی حق با روسهاست؟
فقط میگم شاید
نباید انقدر زود دربارشون قضاوت کنیم
شاید یه چیزایی میدونن
آره، حتماً یه چیزایی میدونن
اونا اصلاً نباید تزار رو میکشتن
واقعاً؟
چرا؟ چون تزار آدم خیلی خوبی بود؟
هی، هی! اون بچهها چی؟
حقشون گلوله بود؟ اون پسر بچه چی؟
اگه میخوای خورش درست کنی، باید گوشت رو تکهتکه کنی
و اون چه جور خورشیه، سرباز؟
بلندتر بگو
سلام، سلام
No comments yet. Be the first to leave one.