نخستین 200 خط.
جاشوا زیمن: هر شهری افسانههای خودش رو داره.
هر محلهای دیو و دلبرهای خودش رو داره...
یه قاتل با یه قلاب به جای دست...
یه ولگردی که بچهها رو میرباید...
جادوگری که توی جنگل زندگی میکنه.
افسانه ما توی جزیره استیتن، کراپسی بود،
درباره یه بیمار روانی فراری که توی این ساختمونها زندگی میکرد
و بچهها رو از خیابون میقاپید.
این افسانه شهری وقتی واقعی شد
که پنج تا بچه محله گم شدن.
همین ناپدید شدنها باعث شد ما بررسی کنیم
جنایتهای واقعی پشت افسانه شهری کراپسی رو. خبرنگار تلویزیون: کشف هولناکی
از یک دست و یک پا که از یه قبر کمعمق
بیرون زده بود. جاشوا: و چیزی که کشف کردیم، ارتباطی بود
با یه آسایشگاه با تاریخچهای تکاندهنده.
ظاهرش اینطوری بود،
اما چطور میتونم بگم چه بویی میداد.
بوی کثافت میداد، بوی بیماری میداد،
و بوی مرگ میداد.
جاشوا: درک کردن داستان واقعی پشت کراپسی
ما رو تشویق کرد تا افسانههای شهری دیگهای رو بررسی کنیم
و جنایتهای واقعی که ممکنه روشون تأثیر گذاشته باشن، و چیزی که کشف کردیم
حقیقتی بود هولناکتر از هر داستانی.
ما فکر میکردیم کراپسی اینجا زندگی میکرد،
توی همین ساختمونها.
خیلی آسونه که یه افسانه شهری
از چیزی شبیه این بیرون بیاد.
آره، و ما بهش اهمیت نمیدادیم
تا اینکه بچهها توی استیتن آیلند گم شدن،
اون موقع گفتیم، کراپسی واقعیه.
اما فکر میکنی هر افسانه شهری یه حقیقتی پشت خودش داره؟
آره، فکر میکنم باید یه شکلی از حقیقت وجود داشته باشه
که بشه بر اساسش حرکت کرد.
افسانههای شهری دیگهای وجود دارن
در خیلی از محلههای دیگه
که حقیقتی پشتشون باشه. آره.
و نکته جالب اینه که همه این محلهها
همه این مکانها رو دارن.
ریچل میلز: خب، هر بچهای جذب
یا مجذوب خونه قدیمی آخر محله میشه.
اینها داستانهایی هستن که کابوسهای شما رو تغذیه میکنن،
و اینها مکانهایی هستن که کابوسهای شما رو تغذیه میکنن.
جاشوا: پس چرا امشب اینجایی؟ شما داستانها رو میشنوید. فقط میخوایم ببینیم ماجرا چیه، فکر کنم.
اونایی که اینجا مردن، قرار نیست ارواح باشن. جاشوا: شما باور دارید که پرستشکنندگان شیطان
اینجا توی جنگل هستن؟ - اوه آره، باور دارم، باور دارم.
یکی گفت داشتن آزمایشهای عجیب
و چیزای این شکلی انجام میدادن.
جاشوا: چرا ما این افسانههای شهری رو باور میکنیم؟
شاید ما نیاز داریم باور کنیم
چون واقعیت برای بعضیهامون تحملش سخته.
یه افسانه قدیمی که این بار واقعاً اتفاق افتاد...
- موارد خیلی بیشتری از شیرینیهای آلوده...
صدای زن: میدونم که خیلی زجر کشید.
صدای ضبط شده: چاقویی کشید
و منو با نوار برق بست. اوه خدای من.
جاشوا: و به همین خاطر، ما هیولاهای خودمون رو خلق کردیم.
گزارشگر ۱: پیمانکار ساختمانی ۳۶ ساله
که گفته میشه شبیه دلقک لباس پوشیده بود...
گزارشگر ۲: حداقل سه پسر بچه
زیر خونهاش دفن شدن. جاشوا: و شاید به این خاطر باشه که
حقیقت ترسناکتر از اونیه که بتونیم تصور کنیم.
- هفت نفر رو پیدا کردم و...
هفت نفر پیدا شد!
من یک قربانی کودک دارم... به کمک احتیاج دارم.
جاشوا: برای من و ریچل، این تلاشیه
برای کشف منشأ کابوسهای ماست
همینطور که پردهها رو کنار میزنیم تا ببینیم همه ما از چی میترسیم...
چون افسانههای شهری، هرچقدر هم ترسناک باشن،
در واقع فقط هشدارهایی هستن برای چیزی خیلی خطرناکتر...
حقیقتی که ممکنه همه چیز رو شروع کرده باشه.
قلاب یکی از قدیمیترین
و در عین حال ترسناکترین افسانههای شهریه.
یک زوج نوجوان دارن توی ماشینشون
توی یه جای خلوت برای قرار عاشقانه، ابراز احساسات میکنن.
همینطور که اون دو دارن به مرحله آخر میرسن،
رادیو حرفشون رو قطع میکنه. ...توسط یک مرد مسلح در لس آنجلس کشته شدند... جاشوا: یک دیوانه با دستی قلابدار
از آسایشگاه روانی محلی فرار کرده.
دختر وحشتزده اصرار داره که برن خونه
در حالی که پسر کلافه گاز ماشین رو میگیره.
بعداً، وقتی دوستپسر میخواد در رو برای دوستدخترش باز کنه،
میبینه که آویزون شده
از دستگیره در، قلاب خونی اون آدم دیوانه که از جای خودش کنده شده بود.
افسانه قلاب
احتمالاً در اواسط دهه پنجاه میلادی به وجود اومده.
یکی از موارد جالب حضور قلاب
در نوامبر ۱۹۶۰ بود
که واقعاً در ستون «دیر ابی» ظاهر شد،
و چیزیه که خیلیا خوندنش.
جاشوا: اما دیر ابی به نوجوانها هشدار نمیداد
در مورد آدمهای دیوانهای که با دست قلابدار فرار کردن.
افسانههای شهری مرموزتر از این حرفان
و هیچوقت اینقدر تحتاللفظی نیستن.
علیرغم اسمش، افسانه قلاب یه داستان عبرتآموزه
که به همه نوجوانها در مورد خطرات سکس هشدار میده.
استیون وینیک: افسانه قلاب چیزی رو در اون دوران جذب کرد
که مردم بهش علاقه داشتن.
یه مقداری خطر رو در رفتار جنسی نوجوانان
و فرهنگ ماشین نوجوانان رو به تصویر کشید.
جاشوا: برای نوجوانهای تکسارکانا، تگزاس،
این فقط یه داستان عبرتآموز نبود.
در اوایل بهار ۱۹۴۶،
مردی نقابدار که
به «شبح» معروف بود، چهار زوج را مورد حمله قرار داد،
که بیشترشان در جادههای عشاق توقف کرده بودند.
گفته میشد این حملات که منجر به قتل پنج نفر شد،
با زمان بدر کامل ماه همزمان بود،
به همین دلیل لقب «قتلهای ماه کامل» به آن داده شد.
و با وجود مظنونین متعدد،
شبح هرگز دستگیر نشد،
و میراث ماندگار او باعث شد این شهر
بیش از شش دهه در وحشت بماند.
خب، اینجا جادهی ساوث رابرسون و این جادهی قدیمی ۶۷ است.
محل قتل همین اطراف است،
اما باید خودمان بفهمیم کجاست.
جاشوا: صبح یکشنبهای بارانی در ۲۴ مارس بود
که یک راننده عبوری متوجه شد ماشین اولدزمبیل قدیمی ریچارد گرییفن
در یک جادهی عشاق، کنار جادهی ۶۷ پارک شده.
در داخل ماشین، گرییفن، ۲۹ ساله،
و پالی آن مور، ۱۷ ساله، را در صندلی عقب پیدا کردند.
هر دو از پشت سر هدف گلوله قرار گرفته بودند.
جاشوا: سلام بچهها، حالتون چطوره؟ ریچل: کاری که ما میکنیم
این است که داریم قاتل شبح را بررسی میکنیم.
نظریههای زیادی درباره اینکه چه کسی این کار را کرده بود وجود داشت،
اما هرگز...
هیچکس به سزای اعمالش نرسید.
وقتی بزرگ میشدی، داستانهایی میشنیدی؟
هرچیزی که میشنیدم این بود: به پارک اسپرینگ لیک نروید. واقعا؟ آره.
چرا؟ آنجا کمی ترسناک است،
برای همین همیشه میترسیدیم آنجا برویم.
جاشوا: اما باز هم میرفتید؟ نه. جاشوا: ما برای پیدا کردن محل کمی مشکل داریم چون همه چیز تغییر کرده.
خب، میتوانم شما را تا آن جاده ببرم
و تقریباً محل را نشانتان دهم.
تقریباً آنجا.
آره.
جاشوا: آن طرف؟
آن طرف.
جاشوا: مثل آن زوج در افسانه شهری،
به گرییفن و مور حمله شده بود
وقتی در جادهی عشاق توقف کرده بودند،
که هشدار پشت این داستان عامیانه را برجسته میکند،
اما چیزی که ساکنان تگزاکارنا نمیدانستند...
چون در روزنامهها گزارش نشده بود...
جزئیات وحشتناک پشت این جنایت واقعی بود.
آنها شواهدی از خون و یک پتو پیدا کرده بودند...
آره.
و آنها معتقد بودند که او در جلوی ماشین
تجاوز شده بود
و بعد دوباره به ماشین برگردانده شده بود.
جیمز پرزلی: اولین قتل دو نفره
اهمیت زیادی ایجاد نکرد.
انواع جنایت در تگز-آرکانسا
در حال رخ دادن بود،
اما دیر متوجه شدند
که این نوع جرم فرق دارد.
اصطلاح «قاتل زنجیرهای»
آن موقع باب نبود...
و کسی این را یک قتل زنجیرهای
تشخیص نداد.
مظنون اصلی، یوییل سوینی
بود، که یک زندانی سابق بود.
جاشوا: یوییل سوینی و عروس
تازه ازدواج کردهاش،
یک فاحشه سابق به نام پگی،
به جرم دزدی ماشین دستگیر شده بودند.
تحت بازجویی، همسرش اعتراف کرد
که شوهرش همان شبح
است، اما از امضای بیانیه خودداری کرد.
با اینکه پرونده به سرعت
از هم پاشید، قاضی سوینی را
به حبس ابد فرستاد،
به عنوان یک دزد سابقه دار ماشین.
هیچ مدرکی که مستقیماً...
جیمز: هیچ مدرک فیزیکی.
اعتراف زنش را داشتند،
اما بدون اجازه او نمیتوانستند از آن استفاده کنند.
مظنونین دیگری هم بودند، صدها نفر.
مردم تئوریهایی داشتند
و انواع شایعات در جریان بود،
اما در هر صورت این عادی است،
مخصوصاً وقتی یک راز وجود دارد،
چون این پرونده همیشه یک راز داشت.
تگز-آرکانسا شبیه شهرهای دیگر نیست.
انگار در گمنامی و بدنامی غرق شده.
گروه مستند در شهر است
تا بخشی از تاریخ تگز-آرکانسا را
فیلمبرداری کند.
این هفته، برخی از اهالی
تگز-آرکانسا فرصت خواهند داشت
در یک فیلم مستند
درباره قاتل شبح،
جلوی دوربین ظاهر شوند.
خب، از همه اینها چه باید نتیجه گرفت؟
نتیجه ساده است...
تگز-آرکانسا هرگز از گذشتهاش
خلاص نخواهد شد.
باید تلاش کردن را رها کنیم.
جاشوا: ماه نیمبدر بود، در بیست و دوم فوریه،
وقتی جیمی هولیس، ۲۴ ساله،
و مری جین لری، ۱۹ ساله،
در یک مسیر خلوت عشاق مورد حمله قرار گرفتند.
No comments yet. Be the first to leave one.