نخستین 200 خط.
من وارویک دیویس هستم.
من انتخاب اول بریتانیا برای نقشهای کوتولهام.
من یک بازیگرم. احتمالاً من رو در فیلمهای هری پاتر دیدید،
راهنمای مسافران کهکشان،
و بازگشت جدای.
این صدای «ویکتِ ایواک» بود، اولین نقشی که بازی کردم.
من هنوز هم با جورج لوکاس دوست صمیمی هستم،
کسی که فیلمهای جنگ ستارگان رو خلق کرد،
البته اگه بخوام یک انتقاد از جورج بکنم، اینه که یک فرصت طلایی رو از دست داد.
چرا برام ماسک گذاشت؟
وقتی داری پول خوبی بابت بازیگری مثل وارویک دیویس میدی،
خب بذار مردم خودِ وارویک دیویسِ رو ببینن.
جورج بعدا متوجه اشتباهش شد،
چون بعدش توی اون فیلم، یعنی «ویلو»، بهم نقش داد.
اون فیلم فکر کنم ۴۰ میلیون هزینه داشت،
و از اون موقع تا حالا... کلی از اون پول بهش برگشته.
الو؟ آژانس «کوتولههای اجارهای». وارویک دیویس بفرمایید.
«من فقط یک بازیگر نیستم.»
بله. فقط فرم رزرو رو پر کنید.
«من یک کارگزار هم هستم.»
من نمایندهی کوتولههای دیگه هم هستم.
میدونید، من به موفقیتهای بزرگی رسیدم،
و این فرصتیه تا دینم رو ادا کنم و به اونها هم کمک کنم کار پیدا کنن.
کارگردان عصبانیه. میخواد اخراجت کنه.
- تقصیر من نیست که آهنگ رو بلد نیستم. - تو یک کوتولهای، چطور ممکنه آهنگ «های-هو» رو بلد نباشی؟
- یه چیزی دربارهی سوت زدن بود؟ - «تا کار میکنی سوت بزن»؟ - اصلاً نشنیدمش.
- چطور چنین چیزی ممکنه؟ - نمیدونم.
این یکی از موکلهامه.
پس اگه به کسی نیاز دارید، من هر جورهاش رو دارم.
یکی با این تیپ و قیافه.
اون یکی. یکی که قیافهاش اونجوری باشه.
یه نفر که شبیه اون باشه،
میدونید، با کلاه. بعضیها با موهای بلند.
همهجور آدم متفاوتی دارم.
یعنی قد همهشون حدودا همینقده،
ولی خب تفاوتهایی دارن...
چاق، لاغر، میدونید، هر چی که بخواید، میتونم براتون جور کنم.
چرا دارم این مستند رو بازی میکنم؟
چون معمولاً وقتی یک کوتوله رو توی تلویزیون میبینید،
در حال بالا و پایین پریدن و مسخره کردن خودشه.
من میخوام مردم یک کوتولهی باکلاس و بافرهنگ رو توی شهر ببینن
که با وقار و ابهت رفتار میکنه.
من یک الگو هستم.
یه جورایی شبیه مارتین لوتر کینگ هستم.
چون من هم رویایی دارم...
که یک روز با کوتولهها به مساوات رفتار بشه،
و اونها با افتخار، دست در دست بقیهی بشریت قدم بردارن.
شاید بگید نه وارویک، این دوتا یکی نیستن.
کوتولهها رو به زور از وطنشون جدا نکردن
و بردهشون کنن و شلاقشون بزنن و مجبورشون کنن اسمشون رو عوض کنن.
بله، شاید اینطور نباشه.
اما خب، من هم تا حالا ندیدم یک سیاهپوست رو از توپ شلیک کنن...
اون هم هر روز برای یه فصل کامل، و روزهای شنبه دو بار!
بفرمایید. بیایید تو.
این هم از خونهی قدیمی ما. بله.
اوه. نگران نباشید، اینها مال من نیستن!
این جذابِ لعنتی کیه؟
چه کت و شلوار قشنگی.
این من و همسرم «سو» هستیم در روز عروسیمون.
سو اینجا خیلی دوستداشتنی شده.
لباسی که تنشه متعلق به مادرش بود.
مادرش متأسفانه فوت کرده بود،
واسه همین لباسشو پوشید تا اون رو هم توی عروسی کنارمون داشته باشیم، که کار قشنگی بود.
سو مجبور شد کلی وزن کم کنه تا لباس اندازهاش بشه.
البته نه اونقدری که من دلم میخواست،
ولی در حدی که بتونه خودش رو توی لباس مادرِ خدا بیامرزش بچپونه.
این آشپزخونهی منه. اجاق گاز، سینک، چیزهای معمولی.
میخواستم ارتفاع همهی اینها رو بیارم پایین ولی سو دوست داشت آشپزی کنه برای همین دستش نزدم
این توباکاست.
اوه، یکم از دوربین خجالت میکشه. اوه، خودش اومد.
سو دیویس. خانم سو دیویس، غل و زنجیرِ زندگیم.
- سلام. - سلام. خوبی؟
من خوبم، ممنون. از دیدنت خوشحالم.
- اینجا چیکار میکنی وارویک؟ -فقط یه سر زدم که سلام کنم.
خودت میدونی که نباید اینجا باشی. تو از اینجا رفتی.
- ما از هم جدا شدیم. - نه، نه واقعاً.
- موقتیه. - نمیتونی همینطوری سر زده بیای اینجا.
- تو کسی بودی که گذاشتی رفتی. - نه، نه واقعاً.
- چرا، همین کار رو کردی. - من نذاشتم برم. من اونقدر به هالیوود رفتوآمد داشتم
- که در حقت بیانصافی بود. - تو اصلاً به هالیوود رفتوآمد نداشتی!
- داشتم. - نه نداشتی. سالهاست که تلفنت زنگ نخورده.
آره، ولی اگه شروع میکرد به زنگ خوردن، اگه جورج لوکاس زنگ میزد و میگفت داریم یه جنگ ستارگان دیگه میسازیم،
باید آمادهی رفتن میبودم، سوار هواپیما، فیووو، من اومدم!
اگه اون اتفاق میافتاد، منم میتونستم باهات بیام.
نه، چون جورج لوکاس احمق نیست، پولش رو دور نمیریزه.
میگفت: «چرا به دوتا بلیط نیاز داری؟ تو که کلاً یک متر قدته!»
- بذار بهت بگم چی شد. این فکر کرد... - چی شد؟
شروع شد، من چی فکر کردم؟ پیشگوی بزرگ وارد میشود!
- اون فکر کرد که... فکر کرد میتونه کیس بهتری پیدا کنه. - آره، آره.
فکر کرد میتونه من رو با یک مدل قدبلندتر و زیباتر عوض کنه، ولی نتونست.
- نه، میتونستم، خودم نخواستم. - نه، نمیتونستی.
میتونستم! فقط نخواستم، چون میدونی که، من وفادارم.
حالا سرشو انداخته پایین و برگشته. ولی دیگه خیلی دیره.
- لازم نیست اینطور باشه. - همهچی تموم شده. من فراموشش کردم.
تو هیچم فراموشم نکردی! هنوز داری توی خونهای زندگی میکنی که مال منه،
- پس منم میتونم برگردم همینجا زندگی کنم. - میدونی چیکار باید بکنی، وارویک؟
وسایلت رو جمع کنی و بری، چون ما از هم جدا شدیم.
ما داریم طلاق میگیریم. نمیدونم کدوم بخشش رو نمیفهمی.
خیلی خب، آروم باش. داری خودنمایی میکنی.
خب.
میدونم دارید چی فکر میکنید: وارویک، چرا با کسی پایینتر از خودت ازدواج کردی؟
چرا یک ستارهی سینما باید با اون ازدواج کنه، وقتی میتونه با دافهای بلوندِ قدبلند یا مدلهای مجلات ازدواج کنه؟
خودم نخواستم.
اگه با یه دخترِ تیکه و جذاب توی خیابون راه برم،
همه میگن چون ستارهی سینماست این دافِ جذاب رو تور کرده.
مگه نه؟ واسه همین رفتم سراغ دختری که چندان مالی نباشه.
آره، اون قرار نیست عکسش روی جلد مجلهی FHM بره،
قرار نیست برندهی جایزهی «جذابترین اندام سال» بشه،
یا توی مراسمهای اهدای جوایز و مهمونیهای هالیوودی همه رو مجذوب خودش کنه،
یا حتی توی سوپرمارکت؛ اما اون قابلاعتماده.
اون بدو بدو نمیره پیش روزنامهها تا بگه:
میدونید وارویک توی رابطهی جنسی از چی خوشش میاد؟
اصلاً مهم نیست وارویک توی رابطهی جنسی از چی خوشش میاد،
هر چی که باشه، اون توی دفتر خاطراتش دربارهاش چیزی نمینویسه.
نه اینکه کسی اصلا ازش بخواد خاطراتش رو بنویسه، چون همونطور که قبلاً گفتم، اون آدم مهمی نیست.
دستم نمیرسه!
اوه، ببخشید. آقا معذرت میخوام، یک لحظه لطفا.
میشه لطفاً اون زنگ بالایی رو بزنید؟
همون زنگ اولی از بالا.
- همین؟ - بله.
ممنون.
- بله؟ - وارویکم.
- بله؟ - وارویکم.
«کسی پشت در نیست.»
صدام رو نمیشنوه!
ببخشید.
میشه توی آیفون بگید وارویک دیویسه؟
- چرا؟ - چون واقعاً وارویک دیویسه.
- نه، نیست. - نه، شما نیستید، منم. من فقط...
پس چرا من باید بگم؟
- چون وقتی جواب میدن صدام رو نمیشنون - خب چرا خودت داد نمیزنی؟
نمیتونم وسط خیابون بایستم و داد بزنم وارویک دیویسم.
- چرا؟ - من یه بازیگر معروفم، کلی فیلم بازی کردم.
- من که تا حالا اسمت رو نشنیدم. - نشنیدی؟ .
نه. اگه میشنیدم یکی داد میزنه من وارویک دیویسم!
با خودم میگفتم وارویک دیویس دیگه کدوم خریه؟
- منم دیگه. - آره، الان دیگه میدونم.
خیلی خب، بذار این رو بهت بگم.
اگه شروع کنم به داد زدن که من وارویک دیویسم، این بیرون غوغا به پا میشه.
- آره جون خودت. - کلی آدم جمع میشن امضا بخوان، واسه همین... ،
داداش بیا واقعبین باشیم. بذار قضیه رو برات روشن کنم. هیچکس تو رو نمیشناسه.
اگه میگفتی اسمت مثلاً ورن ترویره،
سریع میگفتم بوم! مینیمی، فیلم آستین پاورز، همون فیلم لو رفتهاش.
- اون یارو واسه خودش غولیه توی این کار، میدونی که. - اوه، بله.
تو هیچکدوم از این کارها رو نکردی.
من تا حالا تو رو ندیدم داداش. چه فیلمهایی بازی کردی؟
فیلم «بازگشت جدای» رو دیدی؟
- تو اونجا کی بودی؟ - من یک ایواک بودم.
- از اون خرس کوچولوها؟ - اونا خرس نیستن.
خرسن برادر من.
- خیلی خب. فیلم ویلو رو دیدی؟ - نه.
ببین، فقط زنگ رو بزن، لطفاً. ممنون.
همون بالایی.
- بله؟
سلام. وارن دیویس.
- وارویک دیویس. - وارویک دیویس.
« اوکی... بیا بالا.»
اون ریکی جرویس بود؟
صداش رو شناختی؟
عجب پدیدهایه. قابلی نداشت داداش.
رئیس!
رسیدیم.
نگاه کن.
اسطورههای کمدی اینجان؛ ریکی جرویس، استیون مرچنت.
ما همهمون با هم رفیقیم، مگه نه؟ همیشه برای گپ زدن میام اینجا.
آره، تو همیشه چتر میشی اینجا، آره.
فکر میکردم آیفون رو اونقدر بالا گذاشتیم که دستت نرسه، اما...
- از یه عابر پیاده خواستم زنگ رو بزنه. - عابر پیاده؟ لعنت!
فکر اینجاش رو نکرده بودیم.
آره، خلاصه از دیدنت خوشحالیم.
آره، خوبه. عالیه.
- چیزی لازم داری؟ چون ما یکم سرمون شلوغه. - نه، همینطوری اومدم یکم گپ بزنیم.
- اوکی. - میدونید، من
توی این حرفه باید پوستکلفت باشی.
وقتی تلفنت مدام زنگ میخوره میتونی کلاس بذاری و نقشها رو انتخاب کنی،
اما وقتی زنگ نمیخوره،
اونوقت... دقیقاً توی همین موقعیتهاست
که میفهمی دوستهای واقعیت کیان و میری سراغ نقد کردن رفاقتها.
«من با ریکی جرویس و استیون مرچنت رفیق صمیمیام. وقتی با نویسندهها،»
«کارگردانها و تهیهکنندهها رفیق باشی،»
«چه عیبی داره اگه بهشون بگی: "خب رفقا، چه خبر؟ کار و بار چی دارید؟"»
«کار جدیدی واسه من ندارید؟»
راستش رو بخواید اصلاً نمیدونم باید چیکار کنم. فعلاً هیچ کاری پیشنهاد نمیشه.
قرار نیست قسمت جدیدی از سریال «ایکستراز» (Extras) بسازید؟
- نه. - منظورم اینه که شاید بتونیم...
- در حال حاضر روی چه پروژههایی کار میکنید؟ - فقط کارهای تلویزیونی و سینمایی دیگه.
احیاناً به بازیگر نیاز ندارید؟
بازیگر؟
به بازیگر نیاز دارید؟
خب یه زمانی برای کارهامون به بازیگر نیاز پیدا میکنیم، بالاخره.
اما لزوماً نه... نه اینکه...
نه اینکه چی؟
ولی اگه نیاز شد، ترجیح میدیم...
آخه توی سریال «آفیس» فوقالعاده بودید. - سریال ایکستراز بود.
همون ایکستراز. آره، هر چی.
مگه ما توی آفیس یکی شبیه این نداشتیم؟
ویلچری. یه بازیگر روی ویلچر داشتیم.
- توی همون مایههاست دیگه. - آره.
- اما خب... نه. - اوکی، خب،
موقع نوشتن فیلمنامه من رو هم مد نظر داشته باشید.
No comments yet. Be the first to leave one.