نخستین 200 خط.
تهیه، تنظیم و ترجمه زیرنویس ماهان ح
یادم میاد خیلی وقت پیش کتابی رو خوندم که تعبیر خواب رو گفته بود
اون کتاب میگفت که اگه یه دختر رویای یه قایق یا کشتی رو داشته باشه به یه بندر مطمئن میرسه
و اگه در خواب نرگس زرد ببنه اون در خطر بزرگی افتاده
ولی برای من وقتی برای فکر کردن به خطر وجود نداره
امروز روز عروسی منه
یه چیز قدیمی، یه چیز جدید، یه چیز قرضی، یه چیز آبی
چیز قدیمی کلیساست که چهار قرن قدمت داره
مارک میگه این یه ساختمان خوبیه، سادگیش، ستونها، دیوارهاش
محرابهاش، چلچراغهاش همگی یه هماهنگی کاملی رو به نمایش میذارند
جوری ساخته شده که فقط میشه در اینجا مراسم توام با شادی برگزار بشه
چهارصد سال سابقه خوشی و یه چیز جدید خود مارک هستش
و عشق هم برای من جدیده
قلبم جوری میزنه که صداش میتونه همه چیز رو غرق در خودش بکنه
گفته میشه که وقتی غرق بشی تمام زندگیت مثل یه فیلم سریع از جلوی چشمت رد میشه
اینجا در دوازده نکته مهم وجود داره
خواهر جوان و خوش تیپ من نامزدی دیگه ای رو بهم زده
عزیزم هیچوقت خوابشم نمیدیدم که با اون ازدواج کنم
نوازنده ساز ترومبون! یه بهشت ممنوعه
زودتر میبینم با اون دکتر جادوگرت ازدواج میکنی
کورتیس؟ اون یه روانکاو برجسته است
گپ و گفت به کنار، برای چی داری انتظار میکشی؟
من هنوز وقت دارم ریک، برای چی باید دست و پای خودم رو ببندم؟
من سعی نمیکنم که به عجله بندازمت و مادر یا پدرت باشم
و کنترل بکنم که آیا علائم رسیدن این لحظات نگران کننده رسیده یا نه
امروز نیویورک یه بازار خوب برای مردان خوب مستحکم و واجد شرایطه
آیا اونها به خوبی تو هستند ریک؟ من نگفتم دنبال معجزه برو
ولی سلیا من به اندازه تو این اطراف نمیمونم اونها برای اینجا قطعات اضافی نمیسازند
و مال منم خیلی طولانی کار کرده
من خیلی متاسفم ریک، منشیت گفت که میتونم بیام
هی بیا تو باب، این کار قانونیه
صحبت از شیطان شد سلیا خودش سر رسید، اینم یه مرد واجد شرایط
و یه وکیل عالی باب دوایت ایشونم خواهرم سلیا
برادرم ریک، اون آخرین باری بود که ما به هم نزدیک بودیم و وقتی ریک مرد من در دنیا تنها شدم
ریک یه سرمایه گذار تودار و مخفی بود اما حالا که این پولها مال توئه یه صندوق امانی راه انداختم
هیچکس بجز خودت به اصل پول دسترسی نداره
تا وقتیکه بی اعتماد باشی حتی به شوهرت
حالا مگه یه شوهر ثروتمند پیدا شده؟ کار چوب داره خوب پیش میره خودت میدونی
من نگاه نمیکردم
من ازت خیلی خوشم میاد سلیا
وقتی روبراه شدی ازت درخواست میکنم که با من ازدواج کنی
باب عزیز من الانم روبراهم
باور کن تا حد مرگ خسته شده ام از اینکه بخوام مطلوب جمعهای مردونه باشم
سلیا من الان ازت جواب فوری نمیخوام میدونم بابت ریک غصه داری
دو ماه گذشته و
سلیا ازت میخوام که مطمئن باشی
ولی من پاتر ازت خواست که باهاش بری به مکزیک
چرا با اون نمیری؟ برو یه کم آفتاب بگیر
تو هم میای؟ نه اینو بذار بحساب آخرین شیطونیت
وقتی برگردی من هنوزم اینجا هستم
بشدت بازاریه عزیزم این برای باب عالیه
باشه، مخففش میشه آر دی
یه زماین من داشتم با مردی ازدواج میکردم که ظاهرش شبیه باب بود
اون نامزدیمون رو بهم زد چون فهمید که من
سلیا بیا از اینجا بریم بیرون
نمیخوام که بعنوان یه تماشاگر بیگناه باشم، سلیا بیا بیا دیگه
تو چت شده؟
من طوریم نبود فقط بطرز عجیبی میخکوب شده بودم
من قبلا هم دعوا دیده بودم، دعوا توی یک کلوپ شبانه، مشت زنی سر یه دختر سیگاری
وقتی به مرد زمین میخورد دعوا تموم میشد اما این دفعه متفاوت بود
یه زن بود و دو تا مرد که شاید کمتر از یکساعته که اون زن رو میشناسند
و دارن سر اون با چاقوی کشیده شده دعوا میکنند
مرگ توی اون خیابون بود
و حس میکردم که اون زن چقدر باید به خودش افتخار کنه
یهو حس کردم که یه نفر داره منو نگاه میکنه، عین سوزن سوزن شدن پشت گردنم بود
انگار که هوا یهو خنک شده باشه. حس کردم چشمهایی مثل انگشت داره من رو لمس میکنه
جریانی بین ما جاری بود...گرم و شیرین و همچنین ترسناک
چون اون پشت آرایش من چیزی رو دید که هیچکس هرگز ندیده بود
چیزی که من نمیدونستم وجود داره
بریم
وقتی از حالت خلسه بیرون اومدی جوری نگاه میکنی که انگار خود مرگ رو دیده ای
اون منو اینطوری نگاه نکرد چی؟
نمیخواستی بری به هتل درمورد آرتور زنگ بزنی؟
اوه خدای من چرا، اون تا یه جایی عین یه بره است اما یه مشروب براش اینقدر زیاده که تبدیلش میکنه به یه جانور درنده
پیشخدمت تلفن کجاست؟
اونجا خانوم اوه بله ممنون
ادیت رو فرستادم بره چون میخواستم استراتژی خودم رو بریزم. میخواستم اون مرد رو توی زمین خودم ببینم
نه زمین اون
درست بعد از اینکه شما رفتید دعوا تموم شد
چطوری تموم شد؟
کولی بزرگ چاقو داشت
اون زنه چی کار کرد؟
غنایم متعلق به قربانی است
آخرین چیزی دیدم این بود که اون زن به بازوی مرده آویزون شده بود
اوه راستی فکر نمیکنم که اگه آر دی شخصیتی مثل من داشته باشه از یه همچین کیفی خوشش بیاد
حتی یه ذره هم شبیه تو نیست
و تو هم یه ذره هم شبیه خودت نیستی
منظورم اینه که تو کسی نیستی که بنظر میاد
یه چیزی توی صورتت هست که من یکبار قبلا دیده ام در داکوتای جنوبی
در یه مزرعه گندم و در هوای طوفانی
قبل از شروع طوفان یه آرامشی وجود داشت
یک آرامش صاف، طلایی و درخشان
تو این رو در چهره ات داری، اون آرامش قبل از طوفان رو
و وقتی لبخند میزنی مثل همون اولین وزش باد روی مزرعه گندمه
من میدونم که پشت اون لبخند تلاطمیه که
من صداش رو شنیدم و بعد دیگه چیزی نشنیدم بخاطر ضربان جریان خون من
که بلندتر میشد. این چیزی بود که در اون سالهای احمقانه نیویورک شکار کرده بودم
قبل از اینکه اسمش رو بدونم یا دستش رو لمس کنم این رو میدونستم
و برای یه لحظه بی انتها مثل یک پر در فضایی که زمان متوقف شده بود شناور بودم
عجیبه
بعد به نرگس زرد فکر کردم
تو داشتی اون دعوا رو زندگی میکردی. تو در عشق و نفرت و اشتیاق غرق شدی
تو بدون احساس شده بودی هرگونه احساس واقعی
فکر کردم که یک زیبای خفته قرن بیستم رو میبینم
یه دختر ثروتمند آمریکایی که زندگیش رو پر قو گذرونده بود
ولی میخواد بیدار شه
شاید بتونه
به همین سختی هستش؟ بعضی از مردم خواب هستند
عزیزم باید وحشتناک بوده باشه
من مارک لمفر هستم حالتون چطوره؟
آرتور بعد از دوازدهمین بوربونی که خورده بود از کوره در رفت
خدمتکار اتاق رو تا سه پله پایینتر تعقیب کرده چون میخواسته نیشگونش بگیره
بعدشم در آبنمای پاسیو برای صدها تماشاچی حمام کرد
بشینین من اینقدرها که بنظر میاد سمی نیستم
میترسم برای اینکه بخوان اون بیچاره رو ساکت کنند باید بهش صدمه میزدند. راستی گفتی اسمت چیه؟
مارک لمفر داشت بهم میگفت که من زیبای خفته هستم
اوه یه روش کاملا اصولی، من فکر میکنم که تو شاهزاده جذاب
بری اژدها رو بکشی، راه خودت رو از بین پرچینها باز کنی و بوسه جادویی خودت رو بزنی نه؟
تا الان فراموش کردم در مورد اژدها فکر کنم و من تاحدی فکر میکنم که پرچینها فقط استتار هستند
عزیزم نباید پیش آرتور باشی؟ نه
چرا، چرا البته که باید باشی، وقتی به آرتور بگم تو نگرانشی خیلی تحت تاثیر قرار میگیره
شما هم ممکنه مسیر اژدها رو در نظر بگیرید آقای لمفر
روزهای بعد رو عین 24 ساعت با هم گذروندیم
شب سوم در چاه آرزوی کوچکی توقف کردیم
سلیا کی به نیویورک برمیگردی؟
ما فردا ظهر سوار هواپیما میشیم
نمیخواستم بهت بگم ازت میخواستم که منو بهتر بشناسی
من تو رو نسبتا خوب میشناسم، تو یه آرشیتکت هستی و کار تو بین مردمی که میشناسنت خوب گرفته
تو مجله ای رو منتشر میکنی در مورد آرشیتکت مدرن که در این زمینه پیشرو هستش
بله این مارک لمفر واقعیه ولی یه مارک دیگه ای هم هست که میخوام بشناسی
مارک میخوام یه چیزی رو صادقانه بهت بگم. یه چیزهایی در این سه روز گذشته بود یه چیزهایی در تو بود
که من رو از خودم بیخود کرد سلیا
من باید درب رو به یک اتاق ساکت خانوادگی ببندم تا در امنیت باشم
اونجا یه آتش گرم و سوزان وجود داره و و آر دی ؟
بله
میخوای یه آرزو بکنم؟ بهش اعتقاد داری؟
احتمالا یه مرد کوچولوی گردو خاکی هست که هر روز صبح سنتاوو ها رو از اینجا بیرون میکشه
و احمقهای زودباوری که این سکه ها رو میندازند دعا میکنه
خب برای اینکه چیزی رو از دست نداده باشیم
چه آرزویی کردی؟
سلیا من بهت نیاز دارم
بهت بیشتر از
یک درب بسته شد و درب دیگه تا انتها باز شد و من از اون عبور کردم و هیچوقت به عقب نگاه نکردم
چون باد بود و فضا و خورشید و طوفان ...همه چیز پشت اون درب بود
اون شب برای باب نوشتم
یهو ترسیدم، من دارم با یه مرد غریبه ازدواج میکنم کسی که اصلا نمیشناسمش
میتونستم بذارم برم، میتونستم فرار کنم هنوز وقت داشتم
ولی مردم چی نیکفتند؟ نه نمیتونم بذارم برم هنوز تموم نشده
ولی میترسم
دوستان عزیزم شما در شرف وارد شدن به گروهی هستید
که خداوند خود گرداننده آنست
با این حلقه با تو ازدواج میکنم و با تو در ناراحتیها شریک هستم
شاید باید صدای تاریک قلبم رو گوش میدادم شاید نباید فرار میکردم
ماه عسلمون شروع شد
چشمه معروف هاسیندا انکانتوس
افسانه ها میگن که اگه عشاق از اون آب بنوشند بعد از اون فقط از قلبشون صحبت میکنند
و هیچ رازی رو از هم مخفی نمیکنند
به این طریق دو قلب تبدیل به یک قلب واقعی میشوند
دربهاش، اجاقش، دیوارهاش همشون عشق رو القا میکنند برای یه همچین چیزی ساخته شده
میدونی به چی فکر میکنم؟ فکرنکن فقط حس کن
باید میدونستم که هیچ زنی نمیتونه فکر کنه
صبر کن
عزیزم هیچ زنی نباید سعی کنه فکر کردن از اختیارات مردان هستش
و چون زنها به طبیعت نزدیکتر هستند اونها فکر نمیکنند فقط حس میکنند
یک مرد باید چندین ساعت شدید فکر کنه تا به همون نتیجه ای برسه
که یک زن بر اساس غریزه اش در طی کسری از ثانیه بهش میرسه
یه شاعری بود میگفت زنها و بچه ها و حیوانات شاد هستند اما
ما انسانها اینطور نیستیم
اگه این از ته دلت گفته شده لعنت به اون چشمه
ولی این حقیقت داره کبوتر مهربون من
با بالاتر رفتن هوش، غریزه از بین میره
ما بیش از حد متمدن میشیم، بازدارنده میشیم
بازدارندگی یه کلمه ایه که در مورد توئه
اوه ممنون
نه برو کنار
ولی جدا میگم عشقم، باید ماهها میگشتم تا همچین جایی رو پیدا کنم
اینجا واقعا خوشحالمون میکنه به عشق دعوتمون میکنه
جای واقعا شادیه
میدونی من یه سرگرمی دارم: من اتاق جمع آوری میکنم اتاقهای شاد
اتاقهای شاد برای مردم شاد؟
درسته
بهمین خاطره که این مجله رو منتشر میکنم. اگه نتونم خونه ای بر اساس تئوریهام بسازم لااقل میتونم اینجا در موردشون صحبت کنم
تئوری اصلی من اینه که هر طور که یه خونه ساخته بشه تعیین میکنه که چه اتفاقاتی هم باید توش بیفته
برای مثال این یه کلیسا توی اتریشه، جایی که معجزات اتفاق میافتند
یه فلج راه میافته و یه کور بینا میشه
و یه اتاق در بیشه کارتر وجود داره در نزدیکی ویلیامزبورگ که بهش میگن اتاق امتناع
چون باعث ایجاد روابط عاشقانه میشه
یه دختری جرج واشنگتن رو نمیخواسته و بعدا
جفرسون پیشنهاد ازدواج داد و در همون اتاق همه چیز سرد شد
بعضی اتاقها خشونت با خودشون میارن حتی باعث قتل میشن
مارک، بره شیرین من، تو مخت قاطی کرده
آره شاید همینطوره
بیا عزیزم
اون چشمه به اندازه کافی داغونت کرده شکایت داری، زیادی حرف میزنم؟
همین الان دلم میخواد کمتر حرف بزنیم
خانوم، خانوم
خانوم بیایید حمامتون آماده است
حس زمان بندی پاکیتا باید دوباره تنظیم شه، تازه میخواستم برات یه مشروب بیارم
اوه حیف
وقتی اون رفت بیا بالا پیشم باید روی اون مشروب یه کم آب بازی کنم
No comments yet. Be the first to leave one.