نخستین 121 خط.
.به اکتبر و یک ماه بعد از شروع ترم دوم رسیدیم
...پاییز هم بدو بدو داره نزدیک میشه
!تا داااااااا
!میخوایم یونیفورمهای زمستونی ور بپوشیم
.یونیفورم من کوچیک شده
.تو که رشدی نکردی
.قدم بلندتر شده
.نه خیرم
.سینههام هم
.هیچ عوض نشدن
،رشد هیناتا به کنار
من میخوام با هیجانی بالا !تو مدرسه سخت تلاش کنم و کوهنوردی رو هم ادامه بدم
!صبح بخیر
!صبح بخیر
.صبح بخیر
،یک ماه از شروع ترم گذشته
.ولی هنوز بجز هیناتا دوستی تو کلاس ندارم
خوشگذرونی با همکلاسیها
جنگل داری هان نو
کشتی : ادو
دوره ادو
و بله دیگه، هان نو در دوره ادو .از لحاظ جنگل و تجارت چوب حسابی موفق بود
.با کشتی چوب رو به مناطق مختلف میبردن
.راستی، اون برنامه تلویزیونی که دیروز دیدم باحال بود
.موندم هیناتا هم اونو دیده یا نه
.اینم از کلاس امروز
.دیروز سیبو عالی بازی کرد
!خودش رو به هوم رسوند
!پرید و امتیاز رو گرفت
.سیبوئه دیگه
یعنی چی؟
...هیناتا
تو هم از بیسبال خوشت میاد، هیناتا چان؟
...هیناتا
.نه خیلی
...هینا
چی شده، آئویی
!هیچی! چیزی نیست
غمگین
.خیلی موقعیت ناجوری بود
!چی گفتی؟ اینو بگیر
.اوا، سخت نگیر
...کائده سان، کوکونا چان، هیکاری سان، هونونکا چان
الان دوستای بیشتری دارم .ولی تو کلاس فقط هیناتا کنارمه
،چون تو دوره راهنمایی کنارم نبود عیب نداره
.ولی کاش اون زمان هم میتونست باهام باشه
.نفهمیدم تا کجا پیش اومدم
...نه اینکه از دوختن تنهایی بدم بیاد
.ولی حرف زدن با یه نفر میتونست بیشتر سرگرم کننده ش کنه
.یوکیمورا سان
چی میدوزی؟ شال؟
...آره، شار
.آه، شال شال
.هوا هم داره سرد میشه
واسه خودته؟
.آره، واسه خودمه
.کارت خیلی خوبه
.نه بابا
.خوبه بابا
.همیشه داری یه چیزی میدوزی
.من که همیشه از کارت متحیر میشم
.من که از اینکارا بلد نیستم
.یه بار رفتم کلاس قرقره دوزی ولی بعد ولش کردم
...آه
اون روزم داشتی دستکش میدوختی، مگه نه؟
.آ ــ آره
.اونا رو واسه مامانم دوختم
.قبلش هم داشتی زیرلیوانی میدوختی
...آره، اون یکی
.اونو به هیکاری سان دادم
.هیکاری سان سنپایِ من سرکاره
تو سوسوکی کار میکنی، مگه نه؟
چطور فهمیدی؟
.از اونجا که رد میشدم دیدمت
منم گاهی اونجا کیک و چیز میز میخرم
جدی؟
کی شروع کردی؟
.کار رو میگم
.تو تعطیلات تابستونی
آخه خریدن لوازم کوهنوردی پول میخواد
.آه، من کوهنوردی میرم
با هیناتا چان میری، نه؟
.آره، همه جا میریم
مثلاً کجا؟
.مثلاً میتسوتاگه
میتسوتاگه؟
.منظره کوه فوجیش عالیه
.آه، کوه فوجی هم رفتم
...و دیگه، کوه تانیگاوا و
انگار خوب ییرون میری
.غافلگیرم کردی
.آره، خودمم غافلگیر میشم
چی میگی بابا؟
...بخاطر همین باید لوازم کوهنوردی بخرم
.آئویی یکم پیشرفت کرده
.حتماً بخاطر کوهنوردیه
پس امروز سرکار نمیری؟
.آره
!پس بیا بعد از مدرسه بریم بگردیم
.باشه
!ایول
...آه
میشه هیناتا هم بیاد؟
.البته
چی شده؟
...آره، بعدش
!نه بابا
.در اون حد اعتماد به نفس ندارم که با اون گروه باشم
.نگرانش نباش
.تو که الان داشتی با میو حرف میزدی
میو
.کاسومی و یوری هم عین اونن
کاسومی
یوری
.برو راحت باهاشون حرف بزن
.همین راحت حرف زدن رو بلد نیستم
مگه با کاسومی تو یه مدرسه نبودین؟
!آهای
!بدویید
!اومدیم
.خب حالا، الان حداقل میتونی با بقیه وقت بگذرونی
No comments yet. Be the first to leave one.