نخستین 200 خط.
.ما از اولین ها بودیم ...پایونیرها
.ولی نمیترسیدیم
...میدونستیم که هرچی هم که بشه
.مادر و پدر از ما محافظت میکنن
.از دیدنت خوشحالم مادر
در حین فرود، آسیبی ندیدید ؟
...نه
.آسیبی ندیدم چطور مگه ؟
برنامه نویسی من طوری نوشته شده که .این برایِ من یه اولویت هست
.سلامت شمارو میگم
.سلامتیِ تو هم همینطور
.بله
.یه مشکل داریم
.باید بریم بیرون
.عجله کن مادر
.دوست داری در حین انجام این کار یه لطیفه بشنوی ؟
آهنربایِ مذکر به آهنربایِ مونث چه چیزی گفت ؟
چی گفت ؟
.قابل جمع آوریه
آهنربایِ مذکر چی گفت آخر ؟
گفت که .وقتی پشتت رو دیدم، رانده شدم "
...ولی وقتی تورو از جلو دیدم
.خیلی بهت جذب شدم
.احساسِ خوش بینانه ای دارم
.بله
.پدر .اینجارو ببین
آماده ای مادر ؟
.در حال اجرایِ دوره سه ماهه ابتدایی
.تمامیِ رابط هایِ مرکزی قرار گرفتند
.فعال سازی
دوست داری برایِ آرام شدن یک لطیفه بشنوی ؟
...چندتا اندروید لازمه تا
...هیس
.بالاخره .شماره شِش
.نفس نمیکشه
.بدش به من
برنامه نویسی ما حکم میکنه که .نابودش کنیم
.و به بقیه بخورونیمش
.بذار اول بگیرمش
.باید فوراً شروع کنیم
تا مواد بدن رو به فساد نرفته .باید عمل کنیم
باید انرژیت رو .واسه بقیه نگه داری
.صبر کن
...برنامه نویسی ما حکم میکنه که نامِ
جوان ترین عضو عضو نسل ابتدایی را .از رویِ سازنده خودمون انتخاب کنیم
.کمپیون
.نام قویی هست
.به نظر لیاقتشو داره
! خوشمزهـَست
میخوایش ؟
دوست داری بخوری ؟
نه ؟
! اوم
نمیخوای ؟
.زنده نگه داشتنمون سخت بود
.ولی مادر و پدر هیچوقت شکایتی نکردند
هیچوقت خسته نمیشدند .یا از کوره در نمیرفتند
.هیچوقت هم واسه خودشون وقت نمیگذاشتند
همیشه مطمئن میشدند .که ما خوشحال باشیم
کمپیون ؟
.بیا پایین
.مادر
.من یه چیزی پیدا کردم
اتفاقاتِ بدی که افتاد .تقصیر اونا نبود
.آینده نامرئی ـِه
.حتی واسه اندروید ها
.با شماره سه
.و سه
به سمت خودم یا شما ؟
بیاین اینجا بایستید .و بهش نگاه کنید
میخوای یه نگاهی بندازی ؟
تالی ؟
تالی ؟
تالی ؟
تالی ؟
تالی ؟
تالی ؟
تالی ؟؟
تالی کجایی ؟
تالی ؟
من اینو یاد گرفتم که این دنیا .مثل مادر و پدر نیست
.براش مهم نیست که خوشحال باشیم یا نه
.اگه هم بمیریم، ناراحت نمیشه
.و راستش اصلاً براش مهم نیستیم
.بجنب دوُن .بیا باهامون بازی کن
.الآن دیگه فقط دوتا از ما مونده
.ولی من هنوز مادر و پدر رو باور دارم
کمپیون ؟ اسپریا ؟
.بیاین داخل
مطمئنم بازم یه راهی پیدا میکنن .که مارو کامل کنن
...با وجود پیشرفتی که داشتند
باز هم توسط عقاید مذهبی میتریک .عقب زده میشد
..بعنوان مثال، اونا باور داشتند که
بزرگ شدن فرزند انسان ...توسط اندروید ها
.یک گناه بوده برایِ همین، تویِ فضاپیمایِ خود .دستگاه هایِ زنده ماندن گذاشتند
.و فضاپیمایِ خود را سنگین کردند
آتئیست ها بسیار باهوش تر بودند .و مارو تویِ یک سفینه سبک تر فرستادند
...با
.باور به تخیلات، ذهن انسان رو آروم میکنه
.ولی دی عین حال، ضعیفش هم میکنه
...تمدنی که شما اینجا خواهید ساخت
.رویِ باور به انسانیت ساخته خواهد شد
.نه رویِ باور به خدایی تخیلی
ااگه تخیلی نباشه چی ؟
.بالاخره همون باخدا ها جنگ رو بُردن
اگه با دعا کردن اسپریتا بهتر بشه چی ؟
.نه کمپیون
.فقط علم میتونه اینکارو بکنه
.علم که به بقیه کمک نکرد
.چونکه هنوز خیلی چیزا بلد نیستیم
...اگه جلویِ نیاز به
باور به تخیلات رو نگیری .نمیتونی پیشرفت کنیم
.شما آتئیست هستین
.صلح طلب هستین .تکنوکرات هستین
این تنها راهی هست .که برایِ پیشرفت دارین
...و
...اسپیریا ...میتونی تمام راه هایی
که شماره 5، به راه هایِ ظهور زندگی مربوط میشه رو بهم بگی ؟
.ما جامون اینجا نیست
اونا اگه زنده بودن .نمیخواستن که تو تسلیم بشی کمپیون
.تو قوی هستی ...کمـ...پیـ
.پدر چِش شد ؟
.نمیدونم
.بگذار کمکت کنم به خانه برگردی مادر
.من خوبم
.فقط زیادی پردازش کردم
.لطفاً ادامه بده
.مادر ! ادامه بده
...کمپیون
نگذار مادر موقع دعا کردن .مچ ـِت رو بگیره
...کمپیون بیچاره
.خیلی خسته به نظر میای
.باید یکم استراحت کنی
.نمیخوام
.خیلی دلم واسه ـَت تنگ میشه
...اگه نخوابی، نمیتونی رویِ کار هایِ مهمی
.که باید انجام بدی، تمرکز کنی
.اسپیریا اگه بود، این حرف رو نمیزد
.نه، نمیزد
.نمیخوام ظاهرش از یادم بره
.بقیه رو به زور به یاد دارم
حتماً تو همه رو درست یادته نه ؟
مادر ؟
! اون... اون اینجاست ! دارم میبینمش
چرا تاحالا اینکارو نکرده بودی ؟
.نمیدونستم که میتونم
...تویِ توضیحاتِ ساختِ من، هیچ اطلاعاتی
.درباره شبیه سازیِ شبکیه ای وجود نداره
! نه !چیکار میکنی ؟
! نباید بری اون پایین
.کمپیون، سفینه میتریک رسیده
.و الآن داره دور سیاره میچرخه
.من میرم اون پایین تا ارتباط برقرار کنم
...اینطوری وقتی من و مادر بریم
.تو ازت مراقبت میشه
.ولی اونا دشمنایِ ما هستن
.اونها تنها بازمانده هایِ بشریت هستن کمپیون
.هم نوع تو هستن
.جنگ دیگه تموم شده
...مطمئنم خیلی هم خوشحال میشن
که پسری به شجاعیِ تو و با قدرت تورو .به خودشون اضافه کنن
تو هم میتونی هرچی درباره اینجا یاد گرفتی رو .بهشون یاد بدی
...اون همه کاری که یاد گرفتی رو
البته باید ادایِ باور داشتن .به باور هاشون رو هم در بیاری
.که فکر نکنم این واسه تو خیلی سخت باشه
اونا نمیتونن تو و مادر رو درست کنن ؟
نذارن نابود بشین ؟
.این کار احتمالاً تویِ توانایی هاشون قرار داره ...ولی کمپیون
.خب اینطوری میگیم تورو درستت کنن .اینطوری همه پیش هم میمونیم
.بله
.میتونیم همه پیش هم بمونیم
.ولی نباید این رو به مادر بگی
.فعلاً زوده
متوجه ای ؟
کِی میتونیم بهش بگیم ؟
وقتی که دیگه نتونه .جلومون رو بگیره
.وایسا مار ها چی میشن ؟
.اونا منقرض شدن کمپیون
...ما بهت گفتیم اونا اینجان
.تا شما بچه ها اینجا بازی نکنین
...بعد از اتفاقی که واسه تالی افتاد
.نمیتونستیم ریسک کنیم
.دما این پایین بالاتره
! پدر، طناب داره پاره میشه
! ممنون کمپیون
.بذار من برم پایین
.من وزنم خیلی سبک تر از توئه
.این خیلی خطرناکه کمپیون
مخصوصاً واسه یکی که ! نسلش در حال انقراضه
ولی چطوری بهشون خبر میدی که ما اینجاییم ؟
چطوری قراره پیدامون کنن ؟
.فردا با یه طناب محکم تر برمیگردیم
.حالا هم بیا
.من داشتم پرواز میکردم پدر
.وقتی از حالت خواب در اومدم .داشتم پرواز میکردم
.باید بذاری یه چکِ سیستمی روت انجام بدم
.اینطوری ممکنه عملکردِت افزایش پیدا کنه
اگر خودت نخوای به خودت کمک کنی .منم نمیتونم بهت کمک کنم
واقعاً داری نابود میشی ؟
.بله
No comments yet. Be the first to leave one.