نخستین 200 خط.
دنیای انیمه تقدیم می کند
ها ؟
. نون هایی که خریده بودم غیب شدن و با سه تا سکه ی 100 ینی جابجا شدن
باید این رو بذارم به پای جوانمردیش ؟
. توساکا
! توساکا
اینجایی ؟
اینا دیگه چین ؟
. شرمنده
... یه کوچولو دیگه بخوابم ، میام
شیرو ، حالت بهتر شده ؟
. بی حسی سمت چپ بدنم از بین رفته . ولی هنوز یه کوچولو احساس سنگینی می کنم
. پس خدا رو شکر
. صبح بخیر ، رین
. صبح بخیر
. انگاری دیشب خیلی خوب خوابیدی
. نه بابا . بعد از نیمه شب یه نفر داشت سر و صدا می کرد
. راستی ، امروز می خوایم بریم بیرون . زودباش برو آماده شو
بیرون ؟ کجا ؟
. شهر کناری
که چی کار بکنیم ؟
. چی کار ؟ معلومه دیگه ، میریم واسه تفریح
. میریم سر قرار ، خنگه
قرار ؟
کی با کی ؟
. من و تو
... آها ، درسته . من و تو
چـ .. چـــــی ؟
شیرو ؟
این قضیه ی رفتن سر قرار با توساکا سان چیه ؟
# 12 آخرین تصمیم
# 12 آخرین تصمیم
! بالاخره لحظه ی سرنوشت ساز زندگیت از راه رسید
. مسخره بازی در نیار . من خودمم اصلا نمی دونم قضیه از چه قراره
! نگاش کن ، لپاش گل انداخته
! خوش بحالتون . جوون و عاشق بودن خیلی خوبه
شما هم دارین میرین سر قرار ، مگه نه فوجیمورا سنسی ؟
تو هم ؟
. آره ، منم دارم میرم
ولی یادتون باشه خیلی زیاده روی نکنید ها ، باشه ؟
! فعلا خدافظ
. خب ، ما هم دیگه بریم
! باشه
خب ، کجا بریم ؟ شما ها جایی مد نظر ندارین ؟
. من که جایی به فکرم نمی رسه
انتظاری هم ازت نداشتم . تو چی سیبر ؟
. نه ، من فقط برای محافظت از شیرو اومدم
. لطفا اصلا به من توجه نکنید
واقعا ؟پس هر دوتون کاملا راضی هستید که طبق برنامه های من پیش بریم ؟
! دیگه اینقدر بدجنس نباش
. تازشم ، من فقط گفتم باهات میام ، نگفتم که باهات میام سر قرار
. فقط پیش خودم گفتم بد نیست یه هوایی عوض بکنیم
. اونم سه تایی با هم - ! خیلی شرمندتم -
. " ولی این دقیقا چیزی که بهش گفته میشه " قرار
. دیگه اینقدر ضد حال نباش ، وگر نه دختر ها ازت متنفر میشن ها
کدوم دختر ها ؟
نمی دونم والا ، واقعا کدوم دختر ها ؟
. شیرو
! خیلی خب بابا ، هر چی ! حالا که اینطوره هر جا بخوای بری میام دنبالت
خب ؟ خوشمزست ؟
. اونقدر ها هم مزه ی خاصی نمیده
یعنی چی ؟ نمی تونی شیرینیش رو حس بکنی ؟
. خب ، فکر کنم از اون چیزی که نشون میده بیشتر شیرین باشه
خب ؟
چی خب ؟
. بدک نیست
. آره . باعث میشه خیلی باهوش تر به نظر برسی ، رین
! ممنون
... حالا کدوم
. فکر کنم این خیلی بهت بیاد ، سیبر
! چه خوشگل شدی ، سیبر ! حالا نوبت تو ـه ، امیا کون
! چقدر مسخره شدی
دیگه هیچوقت هیچ موقع عینک نمی زنم ، فهمیدی ؟
! همین الانش هم به اندازه کافی بچه به نظر می رسم
. درسته
. تو در این مورد زیادی خجالتی هستی
. ولی به نظر من اصلا لازم نیست نگران باشی ، امیا کون
. همینجوری که هستی خیلی هم خوبه
! نخیر اصلا هم نیستم
. باید یکمی بیشتر بلند قد تر بشم
. به نظر من که قدت خیلی هم در حد متوسطه
! اصلا هم نزدیک متوسط نیستم ! حداقلش دیگه باید هم قد ایسه بشم
! بی خیال ، نمی خواد اینقدر نگرانش باشی . هنوز خیلی جا برای قد بلند شدن داری
از روی چی این حرف رو می زنی ؟
ها ؟ خب بدن خیلی خوبی داری ، واسه همین شرط می بندم . اگه تغذیه ی خوبی هم داشته باشی قدت بلند میشه
! با کلی فتوسنتز و سوخت و ساز ، کلی قدت بلند میشه
مگه من شبیه گل و گیاهم ؟
ناراحت که نشدی ؟
. نخیر . نصف نصیحت هات رو گوش می کنم
... درباره ی قدت هیچ قولی نمی تونم بدم
. ولی این رو مطمئنم که مرد خیلی خوش چهره ای میشی
. این رو می تونم بهت تضمین بدم ، شیرو
! نگاه کن کلا قرمز شد
. از اینکه میشه خیلی راحت همه چی رو از قیافه ات خوند خوشم میاد ، امیا کون
! لعنت بهت ، دختره ی بدجنس
از اینکه یه پسر همسن خودت رو اینقدر اذیت بکنی لذت می بری ؟
! البته
! چون بهترین عکس العمل ها رو داری
! دیگه بازی کردن با شیرو بسه ، بریم سر برنامه ی اصلی
! تا قبل از نهار ، می خوایم دهن این پارک رو سرویس بکنیم
! یه بار دیگه
... سرعت ماشین روی 120 کیلومتر بر ساعت تنظیم شده ها
شیرو ، واسه چی همینجور وایسادی ؟
! آره ، نمی تونم بذارم توساکا ازم جلو بزنه
سیبر ؟
. چی شده ، شیرو ؟ اینکه اونجوری بهم نگاه می کنی خیلی معذبم می کنه
... اینکه اینقدر از باختن بدت بیاد
. اشتباه کردم
. اصلا فکر نمی کردم سیبر سر یه مسابقه اینقدر جو گیر میشه
، آره ، از اینکه بهش آسون بگیری عصبانی میشه ... و اگه هم بهتر باشی و ازش جلو بزنی ، بد اخلاق میشه
مگه تو خودت هم حسابی تحت تاثیر مسابقه با رین قرار نگرفته بودی ، شیرو ؟
، وقتی کسی که توی اتاقک بغلیت باشه و بعد از زدن هر ضربه کلی کری بخونه . خب معلومه که تو رو هم جو بگیره دیگه
. از اینا گذشته ، تو دیگه خیلی ضربه زدنت خوبه ، توساکا
نکنه شب ها قبل از اینکه بخوابی ، شنا میری ؟
. آره ، شنا میرم
مگه بده ؟
... نه ، چیزه
. کارت عالی بود
. چه عجب . اصلا انتظار نداشتم برای امروز اینقدر به خودت زحمت بدی
. تعجب نداره . من بودم که تو رو دعوت کردم ، پس باید خودم هم همه چیز رو آماده می کردم
. آه ، حالا متوجه شدم
. پس برای این بودش که نون ها رو برداشته بودی
. فکر می کردم نصفه شب گرسنه شدی و پاتک زدی به نون ها و همشون رو خوردی
امیا کون ؟
. حرف زدن دیگه بسه ، بیاین بخوریم
. آه ، درست میگی
! خیلی ممنون
! دستت درد نکنه ، رین
ها ؟ نکنه از غذا های پر ادویه خوشت نمیاد ، شیرو ؟
. نه ، مشکلی نیست
! ادویه اش یکمی زیاده ، ولی واقعا خیلی خوشمزست
. واقعا ؟ خدا رو شکر
. گوشه ی لبت سسی شده
می خوای برات پاکش کنم ؟
یدفعه ای چت شده تو ؟
. ای وای ، فکر کنم دیگه توی شوخی کردن زیاده روی کردم
، شرمنده ! دقیقا می دونستم چه عکس العملی ازت سر می زنه . واسه همین نتونستم جلوی خودم رو بگیرم
... هر چی حالا . ولی وایسا و ببین
. از فردا دیگه یه آدم خیلی خونسرد و خوددار میشم
واقعا ؟ پس یعنی اینکه از فردا می تونم با تمام وجود اذیتت بکنم ، آره ؟
! چه خوب شد ! دیگه از اینکه همیشه بهت آسون می گرفتم داشتم خسته می شدم
. چیزه ، حرفم رو پس می گیرم
، هنوز به زمان بیشتری نیاز دارم ، پس اگه بتونی اذیت کردن هات رو توی همین سطح نگه داری . خیلی ازت ممنون میشم
. واقعا ؟ اگه اینطور میگی پس باشه
. ولی هر موقع که آماده بودی سطح بازی رو ببریم بالا تر ، خبرم کن
. دیگه کم کاری نمی کنم و در جا ضربه فنیت می کنم
از حالا خودت رو برنده می دونی ؟
واقعا مطمئنی که خود شیطان نیستی ؟
. آخه همیشه هم قرمز می پوشی
. انگاری حالت خیلی بهتر شده
دیگه مشکلی نیست ؟
. خدا رو شکر
. توساکا
چیه ؟
واسه چی دیروز اومدی خونه ی ما ؟ . تازه شب رو هم موندی
چرا ؟
. یه جورایی هوس کردم ، فقط همین
. فکر کردم واسه تغییر حال و هوا ، کار خوبی باشه
. درسته ، اینکه دیروز کلی آدم توی خونه بودن واقعا خوش گذشت
واقعا ؟
. آره . هیچ اتفاق خاصی نیفتاد ، ولی ممنون
! برات سوء تفاهم نشه ! من اصلا نگران تو نبودم
. آره ، به هر حال اگه همکارت رو از دست بدی ، خیلی برات بد میشه دیگه
واسه همین اومدی ببینی حالم چطوره ، آره ؟
. درسته ! خوشحالم که بالاخره متوجه شدی
. آره ، ازت ممنونم
، نمی دونم چه نقشه ای برام کشیده بودی ولی واقعا برام نگران بودی ، مگه نه ؟
... این پسره شیرو دیگه اینقدر بزرگ شده که برای خودش رفته سر قرار
راستی کیریتسوگو سان ، دختری به اسم سیبر چان رو می شناسی ؟
میگه دختر یکی از دوست های خارجیته ؟
. این همه راه رو اومده اینجا تا تو رو ببینه
خارج ، آره ؟
... هیچوقت فرصتش پیش نیومد که من رو هم ببری
. موفق شدیم
امروز بهت خوش گذشت ؟
... فقط تونستیم نصف برنامه هایی که چیده بودم رو انجام بدیم
ولی به نظرت چطور بود ؟
. خب ، خیلی وقت بود که مثل امروز ول نگشته بودم
. هی ، اگه بهت خوش گذشته خب مثل آدم بگو دیگه
. اینطوری نسبت به من که زحمت همه ی کار ها رو کشیدم ، توهین کردی
. نه ، اصلا قصد توهین نداشتم
. خیلی هم کردی . یه دفعه ای ناخودآگاهانه جلوی صادق بودن خودت رو می گیری
... نمی دونم قبلا چه اتفاقی برات افتاده
ولی فکر نمی کنی اگه فراموششون بکنی ، زندگی خیلی برات شیرین تر میشه ؟
. شیرو ، بیرون رو نگاه کن
چیزی شده ؟
. نمی دونم ، ولی یه چیزی عجیبه
چی شد ؟
اینجا دیگه کجاست ؟
. نمی تونم با آرچر تماس برقرار بکنم . کاملا اینجا گیر افتادیم
... اینا
. اینطوری فقط باعث میشیم تعدادشون بیشتر بشه
. دقیقا
. جنگیدن در محدوده ی میدان جادویی من ، فقط باعث میشه نیروی جادوییتون رو هدر بدین
. انگاری به خاطر ما کلی به خودت زحمت دادی
تا وقتی که اینجا آب وجود داشته باشه ، منبعی بی پایان برای سرباز هات داری ، درسته ؟
. پس اگه اینجوره ، از خود منبع نابودشون می کنیم
. چقدر شجاع و دلیر
، ولی شاید بهتر باشه قبل از اینکه شمشیرت رو به روم بکشی . یه نگاهی به این بندازی ، سیبر
! فوجی - نه
No comments yet. Be the first to leave one.