نخستین 71 خط.
"رازهای یک روح" یک فیلمِ روانکاوانه
درونِ هر فرد، خواستهها و اشتیاقهایی .وجود دارند که با "خودآگاهِ" او غریبهاند
در ساعتهای تاریکِ مناقشاتِ روانی
این نیروهای "ناخودآگاه" سعی .در اظهار و معرفیِ خود دارند
بیماریها از این مبارزات به وجود میآیند و راهِحل .و درمانِ آنها، حوزهی روانکاوی را تشکیل میدهند
در کنارِ پزشکانی که آموزشهای روانکاوی را گذراندهاند
آموزشهای استادِ دانشگاه، آقای زیگموند فروید
پیشرفتِ مهمی در درمانِ این نوع .اختلالاتِ روانی رقم زدهاند
اتفاقاتِ این فیلم از روی زندگیِ واقعی ساخته شدهاند و در هیچکدام از
پروندههای واقعیِ پزشکی .تغییر و تحریفی ایجاد نشده است
.کمک
......دیشب.......با یه تیغ کشته شد
.بیا. بابا منتظرمونه
"زنی به طرزِ فجیعی به قتل رسید"
"من از واحدِ "رسیدگی به پروندههای قتل اومدم و ما میخواستیم ازتون بپرسیم که آیا
چیزی مرتبط با جنایتی که دیشب در خونهای .که در این نزدیکیهاست رخ داده دیدید یا نه
نه....ما همین صبح فریادهای .درخواستِ کمک رو شنیدیم
در همین حین، سورپرایزی .کنارِ شومینه در انتظار بود
دوستانِ عزیزم. بلاخره دارم" .به سوی خونهم میام
جزیرهی سوماترا پشتِ سرم هستش .و به زودی کنارتون خواهم بود
این هدایای دوستانه رو جلو جلو "براتون ارسال میکنم
خواب
با احترام از طرفِ پسرعمو هانس
خوابهای وحشتناکی .دیدم. واقعاً افتضاح بودن
همسرتون میگن که .پسرعموشون رسیدن
.واقعاً عذر میخوام .نمیتونم باهاتون غذا بخورم
نمیتونم چاقو رو .لمس کنم
این کلید رو توی .کافه جا گذاشتید
دلیلِ خاصی داره که میلِ زیادی به ورود به خونهتون ندارید؟
ببخشید، این فضولی .بخشی از شغلم هستش
دیشب دوستم با آشفتگی از خونهش بیرون رفت
.و هنوز بر نگشته .ما خیلی نگرانیم
به خصوص بعد از ماجرای اون قتل در ....محلهمون میترسیم که یه حادثه رخ داده باشه
شوهرِ من به شدت .پریشون بود
امروز خبرِ حادثهای .به این شکل نداشتیم
اتفاقاً اون قاتل همین امروز .در مونیخ دستگیر شد
و بدترین نکته اینه که
دیشب احساسِ یه اجبارِ ناگهانی برای کشتنِ زنم .که بیشتر از هر کسی دوستش دارم کردم
هیچکسی رو نمیشناسی که شاید بتونه کمک کنه؟
منظورتون دکتر اورت هستش. دکتر اورت .در اون طرفِ خیابون زندگی میکنه
فکر نمیکردم دیدارِ مجددمون .انقدر زود از راه برسه
من اومدم پیشت، چون به شدت آشفته هستم
و توسطِ ترسهای غیرقابلِ .توضیحی احاطه شدم
ضمناً لمس کردنِ چاقوها .برام غیرممکن شده
ما چنین بیماریهایی رو میشناسیم و از .درمانهای احتمالیشون هم خبر داریم
.ولی همهی حرفام این نبود
من عاشقِ زنم هستم و با اینحال......دیروز
یههو از یه میلِ تقریباً مقاومتناپذیر برای
.کشتنِ زنم پر شدم واقعاً مسخره نیست؟
نه، ولی شاید نشونهی .یه بیماریِ روانی باشه
.دلیلی برای ناامیدی نیست
.شاید بتونم کمکت کنم یه روشی هست
به اسمِ روانکاوی
که ترجیح میدم چنین بیماریهایی رو .با همین روش درمان کنم
.یه اتاق توی یه هتل رزرو کردم .باور کن اینجوری خیلی بهتره
من درمانِ همسرتون رو .به عهده گرفتم
بهتره در دورانِ درمان
،که چندین ماه طول میکشه .همسرتون توی خونهتون نباشه
.حرفام همین بود دکتر
نه، این ابداً همهی حرفهات ،نبود. تو میتونی درمان بشی
ولی فقط وقتی که ما با هم کار کنیم تا به ریشههای درونی و ناخودآگاهِ مناقشاتِ روانیای
که منجر به بیماریت شدن پی .ببریم و با همدیگه کشفشون کنیم
حالا با گفتنِ هر چیزی که .توی ذهنت میبینی شروع کن
از گفتنِ هیچ چیز دریغ نکن و فکر نکن .هیچکدوم از حرفات بیاهمیت یا بیمعنیه
قراره افکاری به ذهنت خطور .کنن که شاید نخوای بیانشون کنی
به هرحال همهشون رو .به من بگو
صبحِ چند روز پیش
توی اتاقِ زنم.....یهدفعه ......صدای فریاد شنیدم
.کمک
......دیشب.......با یه تیغ کشته شد
احساساتی که از اون روز دریافت .....کردی به شدت شوکهت کردن
No comments yet. Be the first to leave one.