نخستین 200 خط.
ترجمه عادل مومن نژاد
حرکت به سوی رم
«چهارم نوامبر ۱۹۱۸.»
«پس از چهار سال جنگ...»
«... ایتالیا پیروزمندانه بر سر میز صلح در کنار کشورهای همپیمانش مینشیند...»
«... در کنار خواهران و برادران همسایهاش.»
«بالاخره دوران رفاه آغاز شده...»
«... دوران نظم و کار برای همه.»
«البته شاید نه برای همه...»
میلان، ۱۹۱۹
مایهی شرمساریه که هنوز همچین صحنههایی این دور و بر دیده میشه...
- یه نخ سیگار اضافه نداری؟ - نه، گمشو!
آره، من بودم همهی بلشویکها رو به دیوار میبستم و خلاص!
- ستوان، روز بخیر. منو یادتونه؟ - فکر نکنم.
ببخشید، شما توی گردان سوم آلپاین نبودید؟
- تفنگداران دریایی! - آهان، تفنگداران دریایی!
بعد منو منتقل کردن به گردان نیروهای پیادهشونده!
خیلی خوب یادمه، قربان.
- شما اونجا بودید... کجا بود؟ - آنکونا.
آنکونا! معلومه! فرمانده رو هم یادمه، چه هیکل گندهای داشت!
اگه یادتون باشه، من توی عملیات پیاده شدن زخمی شدم.
به خاطرش هم مدال نقره شجاعت گرفتم. البته نمیخوام پُز بدم...
بعدش هم سه ماه بستری بودم توی بیمارستان نظامی مونفالکونه.
غذای اون بیمارستان افتضاح بود، ببینید چه بلایی سرم آورده!
۸۷ کیلو! ۸۷ کیلو، قربان!
البته برای خودم نمیخوام، میبینم عزادارید...
ولی مادرم توی رم زندگی میکنه، بیوهست و تنها...
... بیچارهی پیرزن، پنج ساله ندیدمش!
تازه، کی قراره بهم پول بده؟ چه کار کنم؟ با مدالم پول بدم؟
- بفرما! - ممنون، قربان! زنده باد ایتالیا!
لعنتی، چه خسیسی!
- هی، یه کیسه کوچیک شاهبلوط بده! - شاهبلوط نمیفروشم.
- پس چی میفروشی؟ - هیچی.
پس این پایین چه کار میکنی؟
- خب! - ببخشید، چی گفتی؟ - اینجام چون خستهام! مشکلی داری؟
روز بخیر، ستوان!
- باز تو؟ این سومین باره! - باید خجالت بکشی!
باشه، باشه!
روز بخیر، ستوان! منو یادتونه؟
معلومه! دومنیکو روکتی هستی...
... گردان دوم، گروهان سوم. من کاپیتان پائولینلی هستم.
آخه... خیلی عوض شدی. قبلاً ریش نداشتی!
ولی تو اصلاً عوض نشدی، همون تنبل قدیمی!
میخوای سر من کلاه بذاری، ولی من گول نمیخورم!
- چه کلکی؟ - این دیگه چیه؟
آهان، مدال! نه، چیزی نیست...
- کی این مدال رو گرفتی؟ - یه شوخیه، قربان...
فقط... میدونید، برای...
چه کار میکنی؟ حق نداری منو بزنی!
لعنتی، چه سیلیای! دیوانه شدی؟
- صبر کن. توی میلان چه کار میکنی؟ - هیچی. فکر میکنی چه کار میکنم؟ هیچی!
ولی نباید مردم رو بزنی، قربان!
میگه «تنبل»! شاید تنبل باشم، ولی...
... چهار سال جنگ کردم، سه سالش رو خط مقدم بودم.
آره، آره. مدالت رو دربیار! زود باش!
باشه، باشه...
«تنبل»، «تنبل» میگه...
ولی اگه واقعاً اونطور که میگی تنبل بودم، الان اینطوری راه نمیرفتم...
... با دستکشهای سوراخ و کفشهای داغون!
الان باید مثل بقیهی اون بدبختها میبودم که اون بیرونن...
... کسایی که خودشون رو فدا کردن، ولی حالا بدبخت افتادن به جون خوردن و نوشیدن و سیگار کشیدن...
... جلوی چشم همهی اونایی که برای این کشور جنگیدن.
میدونم، میدونم، حق با توئه!
ولی حالا یه عده مرد واقعی، ایتالیاییهای واقعی، میهنپرست...
... دور هم جمع شدن و یه جنبش ملی راه انداختن تا جلوی این وضع رو بگیرن!
- جدی؟ خبر نداشتم. - آره، آره.
نه، منظورم اینه که من سیاسی نیستم. دوست دارم باشم، ولی دستم به جایی بند نیست.
میدونی کجا میخوابم، قربان؟
میدونی دیروز یه سرگروهبان تو پادگان بهم چی گفت؟
گفت: «از جات بلند شو و کار کن!»
میگی مدال؟ اگه مدال نداشتم، احتمالاً تف هم توی صورتم میانداخت!
- چیزی خوردی، روکتی؟ - نه، معلومه که نخوردم!
در واقع اگه بخوایم دقیق حساب کنیم، دومنیکو روکتی سه روزه چیزی نخورده!
نه، خواهش میکنم! بذارید من حساب کنم.
- ممنون. - بفرمایید، مرد خوب!
بفرمایید! اجازه بدید من حساب کنم، قربان.
- وکیل! - کاپیتان، دارم سخنرانیتون رو مینویسم!
خواهش میکنم، شما انتخاب کنید! من که نمیتونم...
برنامهی فاشیسم
فکر کردم منوه!
این برنامهی جنبش ماست.
که در بنیاد فاشیستها در ۲۳ مارس تصویب شده.
یه جور منوه که غذاهاش تا مدتها توی شکمت میمونه، تضمین میکنم!
خب، مطمئنم همینطوره!
«اعلام جمهوری ایتالیا.»
چی میل دارید، قربان؟ امروز خورش گوسالهی خوبی داریم!
آره! برای من خورش خوبه!
با لوبیا سبز.
اجازه بدید معرفی کنم: دومنیکو روکتی.
و یه مقدار سیبزمینی با روغن هم، باشه؟
- ایشون رفیق جواکینو هستن. - اونم رفیقه؟
هنوز مطمئن نیستم. باید اول یه نگاهی به این برنامه بندازم!
فعلاً بگیم هنوز نه!
پس اون حساب میکنه؟ نه؟ اوه!
- شما چی میل دارید، قربان؟ - ریزوتو. - یه ریزوتوی خوشمزه؟
اینجا منم یه ریزوتو میگیرم. برای دور دوم!
اینجا که هیچکس پول نمیده!
«حاکمیت مردم» یه برنامهی واقعاً پرولتری و محکم...
- محکمتر از همه، اونیه که رهبرمونه! - البته!
کاپیتان، میخوام نظرتون رو دربارهی این بدونم.
با توجه به پیچیدگی موضوع، و همچنین تنوع واژگان بهکاررفته...
... به این نتیجه رسیدم که بهتره یک متن سخنرانی بنویسم...
- ببخشید، موضوع چیه؟ - سخنرانی فرداتون!
آهان، بله، معلومه!
با ما میای؟
حتماً! کجا؟
- میتینگ انتخاباتی. - معلومه که میام!
- فردا برنامهمون رو فرو میکنیم... - ببخشید...
- چه کار میکنی؟ - دارم صفحهها رو شماره میزنم.
- به هر حال، داشتم میگفتم، فردا... - بله...
... برنامهمون رو توی صورت و قلب هزاران کارگر و کشاورز فرو میکنیم...
... و دلشون رو به دست میاریم.
«روز کاری هشت ساعته.» برای سلامتی خیلی خوبه.
چه برنامهی خوبی...
قربان، اون رفیق خائنتون جز استخون چیزی بهم نداد!
نهتنها پیروزی از آن ما خواهد بود...
... بلکه همان میهن عزیز...
... باشکوه و رنجکشیده...
... که با التماس به ما نگاه میکند...
... با چشمانی پر از اشک...
- آیا به رنج او بیتفاوت میمانید؟! - صدای خوبی داری!
خلاصه، آیا در وجودتان...
... این میل را ندارید که این سرزمین...
... آغشته به عرق زحمتکشان را از آن خود کنید؟
- این دیگه چیه؟ همهاش سؤاله! - منظورت چیه؟!
باید میدونستی، اینجا کسی جوابشون رو نمیده.
بذار توضیح بدم! بهجای یه تکگویی ساده...
... خواستم حالت پرسشی داشته باشه... - باشه، باشه!
هی، کاپیتان! برم جوابشون رو بدم؟
این روستا پر از خرابکارهای کثیفه!
اینا مشت میخوان، نه حرف! باید با مشت رهبریشون کنیم!
- این یه کارزار انتخاباتیه! - به درک!
باید از طریق رأی به قدرت برسیم، نه از راه خشونت!
نشونشون میدم!
- مارکاتزی! - بله، قربان!
از حدت گذشتی...
کافیه! بزن بریم!
- همین الان میریم، قربان؟ - بله، بله، بله...
- جمعشون کنید و بار بزنید! - بله، قربان! - زود باشید!
همهچی رو بذارید روی گاری!
- زود باشید! - بجنبید، حرکت کنید!
احمقها!
بجنب، چه کار میکنی؟ زود باش!
- راه بیفت، حیوان احمق! - بجنب، بریم! - خوکها!
مرگ بر فاشیستها!
از اونجا بیا بیرون، حرومزاده! رو در رو بگو!
گمشید به جهنم!
ترسوها! عوضیها!
اینم دموکراسیتون!
در رو بشکنیم!
باید خجالت بکشید! دندونهاتون رو خرد میکنیم!
- بجنب، هرچی داری بذار وسط! - آره، در رو بشکنیم!
- از پشت حمله کردن! - زود باشید، حمله!
بلشویکها!
اون چوب رو بذار زمین! دو نصفِت میکنم!
دعوا عادلانه دوست دارید؟ صد نفر علیه هشت نفر؟
بگیر که اومد!
زندهزنده میخورمت!
ما هیچوقت عقب نمیکشیم!
هی، دیوونه شدی؟ چه کار میکنی؟ کمک!
هی، چه کار میکنی؟ ولم کن! من جانباز جنگم!
تو هم میخوای بازی کنی؟
به من شلیک میکنی، عوضی؟!
حرومزاده!
- فاشیست! - شلیک نکن! - ترسو!
بگیر اینو!
ولم کن!
یا مسیح، یا مسیح، یا مسیح!
گمشید به جهن...
آفرین سگ خوب!
دومنیکو روکتی؟
اومبرتو گاواتزا؟
گمشید به جهن...
ولی چرا فاشیستها کلاهبردارن؟ بگو ببینم، میخوام بدونم چرا!
میدونی چرا دارم ازت مراقبت میکنم؟ از خودت بپرس چرا.
چون توی جنگ با هم جنگیدیم، چون همرزم بودیم؟
نه، رفیق عزیز، اشتباه میکنی. به خاطر صدقه و خیرخواهی مسیحی! - آره...
توی سنگر نونمون رو با هم تقسیم میکردیم، ولی اینجا عقایدمون رو نه.
- پس غذاتو تنها بخور! - آخ! یواش!
فقط میخوام بدونم چرا ما کلاهبرداریم.
چون یه مشت دروغگویید، برای همین.
اوه، واقعاً؟ پس خانم، متأسفم که باید اینو بهتون بگم...
... ولی برادرتون اصلاً چیزی از این جنبش سرش نمیشه...
... چون این بلشویکهایی مثل خود شما هستن که مردم رو سرکیسه میکنن!
شنیدی، آدلینا؟ از نظر اون من بلشویکم.
نه، معلومه که اون بلشویک نیست!
من بلشویک نیستم!
نه، پس من بلشویکم، درسته؟
آره، منم بلشویکم!
خب، پس چرا اینقدر با فاشیستها مخالفی؟
- همین الان بهت میگم. - بگو!
- یک: چون کارگرم. - خب.
دو: چون بیکارم و از خواهر بیچارهام مراقبت میکنم، باشه...
... به خاطر استثمار زمیندارها که شماها ازش دفاع میکنید!
نه! ببین، اینجاست که اشتباه میکنی، بعداً برات توضیح میدم! ادامه بده!
- پنج... - پنج؟ پس سه و چهار چی شدن؟
نه، منظورم اینه که پنج تا دهن برای سیر کردن داریم و فقط یه نفر کار میکنه!
- تو؟ - نه، شوهرخواهرم!
باشه، ولی شما چهار نفرید!
یعنی اون رو حساب نمیکنی؟
No comments yet. Be the first to leave one.