نخستین 152 خط.
نترس، استاد جوان هنري
تو شجاع ميشي
چون تو شجاعي
ما با چالش بزرگي رو به رو هستيم
...زندگيمون
...طرز زندگي کردنمون
تعادلش در خطر قرار گرفته
همچون ليوان شکنندهاي قرار گرفته روي سيم
بر بالاي آسفالت
و ما دعا ميکنيم که زير آسمان تيره حتي يک قطره باران نبارد
ولي بازهم لبخند ميزنم
،ما ميجنگيم ...ما خون ميريزيم
و بازم لبخند ميزنم
با آدمهايي روبهرو ميشيم
بعضياشون به خاطر شرايط به اين کار رو آوردن
و بعضياشون قاتلهايي بياميد که با خونريزي به وجد ميان
همهشون رو ميکشيم
و جنگ ما امروز تموم ميشه
غممون هم همينطور
و بازم لبخند ميزنم
ما عزيزانمون رو ترک ميکنيم
تا قدم در جادهاي خطرناک بذاريم
از صلح بيرون ميايم و به جنگ ميريم
و بازم لبخند ميزنم
چرا که ما امروز از سنگ سختي شکوه رو استخراج ميکنيم
ما از اين سنگر زندگي محافظت ميکنيم
در زمين مردگان... و برنده ميشيم
...به شاه اعتماد کنين ما برنده ميشيم
من لبخند ميزنم
ميخندم
در اين روز خوشحالم
چرا که در اين روز
هدف و روياي ما مشترکه
قلب و ذهنمون يکيه
!امروز، ما يکي هستيم
!آره
آره
!ما يکي هستيم
!آره
!ما يکي هستيم
!آره
!ما يکي هستيم
!ما يکي هستيم
!ما يکي هستيم
مترجم: آرين دراما
!اعليحضرت
خيلي زيادن
تو برو
ميتونين راه برين اعليحضرت؟
با عصام. مجبورم
دارمتون
دارمتون
نميتوني خودتو به خاطر من به خطر بندازي
اعليحضرت... بايد اينکارو بکنم
گوسفندا، اون تفنگا رو بردارين
و سريع بزنين بيرون
اينجا کمک لازم داريم
به جاش عجله کنين
اگه تا من نرسيدم اونجا
تفنگا رو جمع نکرده باشين
دهنتونو سرويس ميکنم
الان واقعيه
!کارمون تمومه. خدايا
يعني چي؟ - چي؟ -
اينا تنها کاليبر 50ايه که داريم؟
بقيهشون توي استخرن
اينا فقط براي کشتن اونا بود
...حداقل
ولش کن
تفنگا رو بردارين
توي مقر فرماندهي اوضاع خرابه
بايد فورا تفنگا رو ببريم اونجا
!برين
شيوا رو نديدي؟
نه از بعد اينکه بهمون حمله شد
...ميتونيم ازشون رد بشيم
دستا بالا
...راه بيوفت
اعليحضرت
شمشيرتو فراموش کردم
بدش به من
اينطوري ميتونم راه برم
ميتوني عصا رو نگه داري
کمکتو لازم دارم
يه سفر بزرگ پيش رومونه
کجا؟ - حدس بزن -
پناهگاه؟
درسته
دروازهشون خراب شده
زامبيها محاصره کردنش
نه اونا ميتونن بيان بيرون نه ما ميتونيم بريم تو
خب شايد تو بتوني بهم کمک کني
تا مسلسلامونو ببريم اونجا
و اوضاع رو درست کنيم
فشنگها توي ماشينن؟
سه تا هم توي پناهگاه هست
عجله کن. يالا
تا اينجاش که اومدي
بعد از تمام مسخره بازيايي که کردي
ميخواي الان دراز بکشي؟
ترجيح ميدم زامبيا کارمو تموم کنن
به جاي يک سرباز دون پايه و احمق
...بگو
نيگان اسمتو ميدونه؟
من نيگانم
بلند شو
نميذارم ازم براي آسيب رسوندن به افرادم استفاده کني
افرادت؟
منظورت تمام اون گوسفنداييه که
متقاعدشون کردي تو شاهشوني؟
آره داستانتو شنيدم
همه شنيديم
راه بيوفت. عجله کن
توي سيرک کار ميکردي؟
نه
اولش حدس زدم ولي نه
توي سيرک رفتار زياد خوبي با حيوونا ندارن
و اون گربهه عاشقته
همه چيزو بهت داد مگه نه؟
بهت داستان و نقشتو داد
بايد اعتراف کنم
خيلي خوب با ورقات بازي کردي
خيلي خوب با مردمت بازي کردي
از اول چرت و پرتاتو باور کردن
برات غذا کاشتن
برات ديوار ساختن
نگاش کن
همهشونو به کشتن دادي ولي بازم دارن ميان دنبالت
...ولي بدون اون ببر
چي باقي ميمونه؟
فقط يک آدم بيارزش تو يه لباس مسخره
اونجا هنوزم آدماي زنده داري؟
بذار همينطوري بمونه
ما يه ماشين پيدا ميکنيم
و از اينجا ميريم
ديگه تمومه. باشه؟
فرصتتو داشتي و ديگه تموم شد
فريبِ شکوه
بيا
لعنتي
زامبيها تقريبا بهمون رسيدن
شمشيرمو بهم بده
ميتونيم باهم ديگه باهاشون بجنگيم
چکار ميکني؟
از اينجا ميريم
من نميتونم تنهايي وايستم
نميتونم ازش برم بالا
لازم نيست
همينه که هست
نيگان اميدوار بود بتونه تو رو
به فنس پناهگاه زنجير بزنه
...تو، بيوه
No comments yet. Be the first to leave one.