نخستین 200 خط.
پاراجانوف
پاراجانوف 1924 - 1990
من معتقدم که شما باید کارگردان متولد بشید
: مثل ماجراجویی کودکانه ست
شما خلاقانه تر از بچه های دیگه عمل می کنید
و تبدیل به یه کارگردان میشید که یک راز رو بوجود میارید
شما چیزها رو قالب می زنید و خلق می کنید
شما با لذت هنری مردم رو عذاب میدید
مادر و مادربزرگ رو نصفه شب می ترسونید
شما لباس عمه چارلی رو تنتون می کنید
یا قهرمانان هانس کریستین اندرسن
نیم تنه پردار می پوشید
خودتون رو تبدیل میکنید به یه خروس یا شاهین
این همیشه ذهن منو بخودش مشغول میکنه و کارگردانی همینه
کارگردان رو نمیشه تربیت کرد حتا توی مدرسه سینمایی
شما نمی تونین اونو یاد بگیرین شما باید کارگردان متولد بشین
شما باید توی زهدان مادرتون اون رو داشته باشید
باید مادر شما یک هنرپیشه باشه تا اون رو ازش به ارث ببرید
هم مادر من و هم پدر من از موهبت هنری خدادادی برخوردار بودند
آندریش
من فیلم آندریش رو کارگردانی کردم که یه فیلم کوتاه کودکان بود
بعد از اینکه داوژنکو اونو دید گفت بیاین دوباره ببینیمش
برای اولین بار در تاریخ آموزشگاه
هیات ژوری تصمیم گرفتن ...که
یه فیلم دیپلمه رو دوبار ببینن
یورینیف که الان یه منتقد هنری و سینمایی : موفق هست گفت
پاراجانوف از داوژنکو کپی کرده
این یه لحظه تاریخی و به یاد ماندنی بود
پاراجانوف زوینیگورای داوژنکو رو دیده
: داوژنکو گفت ! دهنتو ببند
بشین و به من گوش کن اون زوونیگورا رو اصلاً ندیده
بعد گفت کجایی مرد جوان ؟
من ایستادم و ازم پرسید تو زووینیگورا رو دیده بودی ؟
یه فیلم قدیمی
من گفتم : نه ! بهش گفت: دیدی مزخرف گفتی
آندریش
داوژنکو و ساوچنکو با هم دشمن بودن
همیشه با هم جنگ داشتن با هم نمی ساختن
هردو بااستعداد و برجسته و استثنایی بودن
یکی مثل نقاش لهستانی ماتیکا کار میکرد
سبک رنسانس رو آزمایش میکرد
یکی دیگه یه سیب رسم می کرد یه پیرمرد، مرگ، یه لک لک
هنر اون خاطرات کودکیش رو نشان میداد
و برخورد این حس زیبایی شناسی
در استودیوی داوژنکو جنگ و ستیزه به پا میکرد
ساوچنکو جوان مرد اون فقط 43 سال داشت
اما وقتی تو تابوت خوابیده بود شبیه یه پیرمرد بود
ما الان 20 سال از اون پیرتر هستیم
شاگردان اون سنشون ازش بیشتره حالا
نائوموف 60 و من 64 ساله ام ما بیشتر از اون زندگی کردیم
مرگ ساوچنکو داوژنکو رو عمیقاً ناراحت کرد
اون کنترل امتحانات رو بدست گرفت
و دیپلم های ما رو امضا کرد
: من برای رفتگان غمگینم چهار نفر دیگه در کنار ما نیستند
اخیراً دور هم جمع شدیم چهار بشقاب خالی گذاشتیم
چهار شمع روشن کردیم به یاد 4 دوستمون
: که ما رو ترک کردند
آلوف که عمرش رو با فیلم ساختن با نائوموف صرف کرد
میرانر که با خوتسیف
بهار در خیابان زارچنایا رو ساخت
ما توسط ساوچنکو انتخاب شده بودیم یک مرد بااستعداد
اون بحد پرستش ما رو دوست داشت
اون خیلی خوشحال بود وقتی خوتسیف و میرانر
برای اولین فیلمنامه شون قرارداد امضا کردن
بهار در خیابان زارچنایا
با مرسدسش اونا رو برد به خیابان گورکی
اونا جورابهای نو خریدن
جورابهای کهنه شون رو از ماشین انداختن بیرون و نوها رو پوشیدن
اونها فقط دانشجو نبودن بلکه فیلمسازهایی بودن که پول داشتن
آلوف و نائوموف جوانان بیقرار رو کارگردانی کردن
پاول کورچاگین و باد
اونها پیشگامان سبک نو و جدید شدند
کارگردانی اساساً ...حقیقت رو
به تصویر در آوردن هست
اندوه، امید، عشق، زیبایی
: گاهی می پرسم
آیا این رو من ساختم یا این یک حقیقیه ؟
همه میگن : این ساختگیه
نه، این حقیقت محضه که من حسش کردم
سرگئی پاراجانف در 9 ژانویه 1924 در تفلیس گرجستان بدنیا آمد
بعد از دوران مدرسه او وارد موسسه حمل و نقل ریلی شد
سپس ویلون را در هنرستان موسیقی فرا گرفت
بعد از جنگ در موسسه فیلم در مسکو ثبت نام کرد برای فراگرفتن فیلمسازی
بعد از فارغ التحصیلی در 1951
او در استودیوی فیلمسازی در کیف شروع بکار کرد
و 3 مستند و 6 فیلم ساخت "سایههای نیاکان فراموش شده" کولاک کرد
رنگ انار که در ارمنستان ساخته شد در سینماها ممنوع گشت
تلاش بیشتر برای ساختن فیلم بی فایده بود
بعد از سالها سوظن و توطئه بالاخره در سال 1974 دستگیر شد
و به 5 سال زندان محکوم گشت
: اتهامات او اینها بود خرید و فروش ابزارهای هنری
رفتارهای همجنس گرایانه
تمایل به خودکشی و بازار سیاه
در 1978 که آزاد شد از فعالیت در زمینه فیلمسازی محروم گشت
بعد از 15 سال محرومیت از فیلمسازی ناگهان در سال 1984
پاراجانوف اجازه پیدا کرد که به استودیو برگردد
آخرین فیلم او "عاشق غریب" بود
در کل منطقه قفقاز به نمایش درآمد
در گرجستان، ارمنستان و آذربایجان
وقتی 7 سالم بود
مادرم داستان عاشق غریب رو برام خوند
افسانه ای از لرمانتوف
خیلی معروف نیست
یک دختر ترک در قفقاز این داستان رو به لرمانتوف گفت
که شاعری بخوبی پوشکین بود
لرمانتوف من رو به شدت متاثر کرد وقتی کودک بودم
ماگول میگری در انتظار عاشقش بود
او مجبور بود با مرد دیگری ازدواج کنه و تصمیم گرفت خودکشی کنه
او نمی خواست به عاشقش خیانت کنه اما عاشق برگشت
مثل یک فیلم آمریکایی تموم میشه پایان خوشی داره
عاشق غریب
من شروع کردم به گشتن دنبال عاشق غریب خودم
این آوازه خوان مسلمان سرگردان که در سراسر دنیا می گردد
تا پول کافی برای خریدن آزادی ماگول میگری بدست بیاره
من یک همچین جوانی رو پیدا کردم یک کرد، همسایه من
در 22 سالگی اون یک لات قلدر بود پلیسها رو میزد
سرایدار رو کتک زد بخاطر سوراخ روی سقف
اون ماشین می دزدید و هیاهو راه مینداخت
: ازش پرسیدم می تونی مدت یک سال دست از وحشیگری برداری ؟
گفت : من میتونم برای همیشه دست بردارم بسته به اینکه چقدر پیشنهاد بدی
عاشق غریب
کردها مسلمان نیستند
اون یه مسیحیه ولی در نقش مسلمان بازی میکنه
من یه آذری خبره رو اجیر کردم که موسیقی فیلم رو بسازه
فامیلیش قلیاف بود فهمید من چی میخوام
کار خیلی مهیج بود
ولی اون کاملاً تسلط داشت
: حتا از موسیقی اروپایی استفاده کردیم آوه ماریا، شوبرت، گلوک
موزیک به زیبایی جاری شد یک حس مدرن و امروزی پیدا کرد
ما می خواستیم برای مخاطبین اروپایی
آوه ماریا رو به دنیای اسلام مربوط کنیم
من به یک کلیسای اوکراینی دعوت شدم
یه کلیسای ارتدوکس اینجا توی آلمان هست
من در اون شرکت کردم
اونا یک نمایشگاه کوچیک از نقاشی کودکان داشتند
: اونا زوج سلطنتی رو کشیده بودن پرنس ولادیمیر و پرنس الگا
همه نقاشی ها درباره همین موضوعه
نقاشی های ساده و عالی
اونها قوانین رئالیسم سوسیالیسم رو میشکنند
این پرنس ولادیمیره چلاق و علیله
نقاشی ها واقعاً زیبان
اینها بهترین سوغاتی های من از آلمان هستند
: بقیه عکسن
اینها کار منو تو نمایشگاه نشون میدن
چندتا لوح دیواری
من فقط 20 نمونهش رو آوردم
زیاد نیست ولی برای شکل دادن یک عقیده کافیه
...یه دونه سیاه و سفید شما یک هنرمندید ؟ -
من یک هنرمند گرافیست و کارگردان هستم
که سعی میکنه به تصاویر شکل بده
این کار تقدیم شده به مادران مونیخ که پسرانشون رو در جنگ از دست دادن
مربی ما شاوچنکو ما رو تشویق میکرد
که افکارمون رو رسم کنیم و یک فرم انعطاف پذیر بهشون بدیم
همه ما باید تو آموزشگاه فیلم نقاشی می کردیم
برای ورود به نمایشگاهی که ما بهش می گفتیم
هرچی دوست داری بکش
ما او را در ژوئن 1988 ملاقات کردیم
در یک کارگاه هنری در جشنواره فیلم مونیخ
نمی دانستیم که آن گفتگو در هتل که آخرین مصاحبه اش بود را
بعنوان وصیت نامه ش از او ثبت کردیم
سرگئی پاراجانوف در 21 جولای 1990 در ایروان ارمنستان درگذشت
این یک طرح اولیه از لباس است
این لباس دایه تامارا هست
یک طرح اولیه برای لباس پرستار بچه
جولیا هم از یک دایه شیر خورد
رئالیسم سوسیالیستی
بطور واقعی قابل تعریف نیست اون فقط تو کتابها وجود داره
رئالیسم سوسیالیستی چطور میتونه بعنوان برچسبی برای فیلم باشه
مثل چاپایف جوانی ماکسیم یا ضلع وایبورگ
رنگین کمان دانسکوا یا آن زن از کشورش دفاع میکند ؟
مستندهای تکان دهنده ما چطورند ؟
فیلم ما رنسانس ایجاد کرد ! تا دنیا را تکان دهد
اما آدم پرستی جلوی اون رو گرفت
ما مجبور بودیم حاکمیت رو ستایش کنیم
رژیم مطلقهء شیطانی
خانم اول
کارگردانها روح خودشون رو فروختن : با ساختن چنین فیلمهایی
پیمان و سقوط برلین
کارهای نازلی بودن از هنرمندهای درباری
زمان اون رسیده که اونها رو تماماً محکوم کنیم
خانم اول
اینشتین مرد در حالیکه
فقط ذره ای از توانایی هایش رو به مرحله عمل رسوند
میخاییل رام بزرگ مرد وحشت زده و درهم شکسته
بنیانگذار مدرسه نئورئالیسم شوروی
نتونست توانایی هاش رو پرورش بده
این یک تراژدی وحشتناکه
رپسودی اوکراینی
اون زمانها هیچ کتاب یا مجله ای وجود نداشت
وقتی همه سکوت اختیار کنند
احتمالاً تمام آنها فراموش خواهند شد
یا اگر یک علاقمند چیزی درباره اونها بنویسه
در سابقه اش ثبت میشه
گل روی سنگ
بایگانی شخصی من شامل 3 حکم زندان میشه
یک دادگاه من رو به سورئالیستی محکوم کرد که
ساختار اجتماعی رو به شکل یک موجود خیالی می بینه
شاید من یک موجود خیالی بودم نشسته بر فراز نوتردام
با یک پوزه بزرگ و سم های بزرگ
در حال دیدبانی از شهر پاریس
No comments yet. Be the first to leave one.