نخستین 70 خط.
⟡ مـتـرجم : احـــســـان ⟡ ⟡ چـنل تلگـرام : Sub_Ehsan@ ⟡
باید بلند بشم.
ها؟
خوابه؟
خب، کامویی-سان، صبحونه رو روی میز برات گذاشتم.
باشه...
در ضمن، میشه لطفاً هر روز صبح خواب آلود توی اتاقم نیای؟
باشه...
واقعاً که...
من دارم میرم.
تقریباً نیم سالی میشه که کامویی-سان بهم اجازه داده توی دفتر زندگی کنم.
اولش خانوادهم با این کار مخالف بودن...
ولی بعد از اینکه توی دوره راهنمایی عملاً خونه نشین شده بودم...
وقتی دیدن این بار واقعاً دارم به دبیرستان میرم...
با شرایط کار و اقامتم موافقت کردن.
البته این به این معنی نیست که دیگه از ارواح نمیترسم.
ولی این اواخر، در مقایسه با قبل...
به نظر میرسه ارواح و موجودات دیگه کمتر این طرف ها پیداشون میشه.
صبح بخیر!
شیزو!
کیوکو، مواظب باش.
تنهایی توی این کوچه پس کوچه ها داری چیکار میکنی؟
باید با هم به مدرسه بریم!
راستی شیزو، یه تیکه کاغذ به پشتت چسبیده.
بذار برات بردارمش.
اوه، ممنون.
وای دختر، فقط اون رو ببین!
خیلی هلاکش هستم.
کامویی-سان واقعاً باحال ترینه!
تو چی فکر میکنی، شیزو؟ اون عالی نیست؟
آرههه...
مطمئن نیستم...
داری مثل چی عرق میریزی!
مریضی چیزی شدی؟
شرمنده. فقط سوخت و ساز بدنم عجیبه.
نمیتونم بهش بگم که اون یه منحرف تمام عیاره که هوس موجودات فراطبیعی رو داره...
و اینکه من به عنوان دستیار مقیم براش کار میکنم!
این اولین باریه که بعد از ورود به دبیرستان دوست پیدا کردم!
نمیتونم بذارم بفهمن!
هوم...
اوه، تویی، ایناگاوا.
کامویی غیبگوی خوش تیپ، هان؟
شرط میبندم یه شیاده.
چی گفتی؟!
خودت با اینکه خوره فراطبیعی هستی، بهش باور نداری؟
ترجیح میدم که بهم «دیوونه فراطبیعی» بگن، خیلی ممنون.
ها؟ مگه چه فرقی داره؟
دیگه بحث درباره اون غیبگوی قلابی بسه.
چرا نریم یه تجربه فراطبیعی واقعی داشته باشیم؟
راستش من زیاد به این چیزها علاقه ندارم.
بیا. تادا!
داری گوش میدی؟!
درسته، کوکوری-سان!
هی!
کوکوری-سان به عنوان روشی برای احضار روح روباه شناخته میشه...
ولی این رو هم میگن که زیر پا گذاشتن قوانین و مراحل این فال گیری...
باعث نفرین شدن آدم میشه.
وای، این قطعاً عاقبت خوبی نداره!
باورم نمیشه آخرش کارمون به اینجا کشید.
میخوام بس کنم...
ولی اگه بگم حس بدی به این کار دارم، همه ازم فاصله میگیرن!
نمیخوام ازم متنفر بشن!
توی زنگ ناهار با کامویی-سان صحبت کردم.
میدونم توقع زیادیه که ازش بخوام موقع جن گیری خودش رو نشون نده...
ولی مگه چاره دیگه ای هم داشتم؟
اگه بخواد با روش همیشگی خودش جلو بره، دوران دبیرستانم به باد میره!
و نمیتونم بذارم این اتفاق بیفته!
خودم باید یه کاری بکنم!
دیگه دیر شد!
No comments yet. Be the first to leave one.