نخستین 200 خط.
چیکار کنم؟چیکار کنم؟
چی شده؟
اوه
یکی که نمیشناسمش توی خونمه
احتمالا دزده
خودشه...دزده
هان؟
یه هفته دیگه از نیمه درگیری چیکارا
اینجا دقیقا چه خبره؟
مگه این نوه ـش تاکویا نیست؟
انگار والدین تاکویا-کون فوت شدن
واسه همینه که جفتشون باهم زندگی میکنن؟
داری چیکار میکنی؟عجله کن یه کاری کن
...هان؟ولی
باید چیکار کنم؟
یعنی کیوئه-سان به خاطر اتفاقی ترسیده؟
یا یه دعوای یکم بیش از حد شدیده؟
وایسا...میتونه تمرین اضطراری واسه وقتی دزد میاد باشه؟
معلومه که نه
فهمیدم بابا،زر زر کردنو تموم کن
در باز بود واسه همین اومدم یکم پول توجیبی بردارم
هنوز دبیرستانی هستی نه؟
فکر نمیکنی والدینت ناامید بشن؟
باشه،باشه،ببخشید
مترجم : مُنا : ارائه ای از ╰☆╮ MixNonaz2 ╰☆╮
خیلی ترسیدم
خداروشکر که شما اینجا بودی، کمک بزرگی کردی
آه...نه...من کاری نکردم که
هان؟
تاکویا کجاست؟
هان؟ ها؟ -
تاکویا
ها؟
همین یه دقیقه پیش اینجا بودا
ها؟
اووم
...مامانبزرگت
متاسفم
مامانبزرگم آلزایمر داره
اوه...فکرشو میکردم
بیماریش دو سال پیش تشخیص داده شد
و تا الان دارو میخوره
ولی این اولین باریه که قیافه منو تشخیص نمیده
نکنه...خودت تنها از مامان بزرگت نگهداری میکنی؟
ما یه خانواده دو نفره ایم
و از وقتی کوچولو بودم اون ازم نگهداری میکنه
...چه جوونه قابل اعتمادی"چیکارا با تحسین این فکرو میکرد،ولی"
اوووم
میشه لطفا در مورد اتفاقی که افتاد بهش چیزی نگی؟
چی؟
اون به خودش سخت میگیره
واسه همین اگه بفهمه اذیتم کرده،ناراحت میشه و خودشو سرزنش میکنه
...پس
تاکویا،اون بیرون چیکار میکنی؟
اوهوم،فقط رفته بودم قدم بزنم
سرده،اگه سرما بخوری چی؟
امتحان ورودیت هفته دیگه ست
ببخشید
تو کی هستی؟
ناکاگوشی ـم همسایه طبقه پایین
چیزی لازم داری؟
اوه نه...فقط یه گپی با نوه ـتون زدم
پس همون لحظه قبول کرد و تظاهر کرد که دزد بوده؟
اوهوم
به عنوان دانش آموز دبیرستانی خیلی مسئولیت پذیره
هرچند باید واسش سخت بوده باشه بدون والدینش
درست میگی
به نظرت خودش تنها میتونه ازش مراقبت کنه؟
کاری نیست که بتونم واسشون بکنم؟
بسه
گوش کن چیکارا-کون
آلزایمر یه موضوع حساسه
اونقدر ساده نیست که ما بتونیم کاری در موردش بکنیم
درست میگی
ممنون بابت غذا
من دیگه میرم
چی؟وایسا کوتارو،داری کیفتو جا میذاری
بیخیال،چقدر سر به هوام
چرا اینقدر عجله داری کوتارو؟
از امروز با یوشیمی-چان از همسایه بغلی پیاده میره مدرسه
چی؟
در مورد اینکه چجوری قراره ازش محافظت کنه هیجان زدست
جدا؟
واسه همین داری از زبون سامورایی استفاده میکنی؟
دقیقا
این چیزیه که خودش میگه،ولی به احتمال 99.9 درصد یوشیمی-چان رو دوست داره
من...من باید برم،ببخشید
درسته آیری،انشاء ـتو تموم کردی؟
باید روز والدین هفته دیگه بخونیش نه؟
ها؟جدا؟
قبلا نوشتمش
موضوعش چیه؟ رویای من برای آینده -
کجاست؟
...موندم رویای آیری چیه
هان؟...همینه؟
اوهوم
مطمئنا یه چیز دیگه هست نه؟
...میدونی دیگه
"مثله..."میخوام مثل والدینم بشم
دَه درصد ازم میخواد شبیه مامان بشم،صفر درصدمم شبیه بابا
ها؟ چرا؟
مامان سر کار و توی خونه تمام تلاششو میکنه
ولی هر روز خسته ست و سرش شلوغه
بابا فقط به بقیه فکر میکنه
حتی شک دارم به زندگی خودشم فکر کنه
بعد از تولد سال پیشش،وقتی خواست لباس زیر هاش جدا از لباسای باباش شسته بشه
این اظهار نظرات دخترش کم کم پررنگ تر شد
هرگونه استفاده از اين زيرنويس = = بدون ذکر منبع ، ممنوع و غير مجاز است
بله،ناکاگوشی ـم
آااه...خیلی متاسفم
قطعا تا فردا تمومش میکنم،نه،تا پس فردا
واقعا متاسفم
چی شده؟
بد شد،مهلت رو یادم رفته بود
...الان یه مدتی میشه میخواستم ازت بپرسم
این...کار مورد علاقه ـت بوده؟
هان؟
مولف پنهانی بودن جالبه؟
نمیخوای کتاب خودتو بنویسی؟
واااو،مثل همیشه یه کار خوب
چطور تونستی اون داستان خودخواهانه خسته کننده رو به این داستان تاثیرگذار تبدیل کنی؟
ناکاگوشی-ســــان
ببخشید...دو شبه بیدارم
واسه بعدی هم با همین فرمون برو جلو
باشه
آشپز سوشی که از آفریقا اومده میخواد زندگی نامه ـش رو منتشر کنه
اوووم
...قبلا یکم در موردش حرف زدیم ولی
نظرت در مورد نوشتن یه کتاب نسخه اصلی چیه؟
ها؟
واقعا دوست دارم زودتر کتاب خودمو بنویسم
...خب
بیا بیشتر اونو یه هدف طولانی مدت در نظر بگیریم
قدم قدم...باشه؟
چیکارا خم شد و آماده بود صداش کنه
اگه در مورد اتفاقی که افتاد ازم بپرسه چی؟
تاکویا-کون بهم گفت این قضیه رو راز نگه دارم
فکر کنم امروز نباید اینکارو کنم
...آه...ولی
میوئه-سان خیلی تنها به نظر میرسه
برای اگاهی از جدیدترین ترجمه ها تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید Telegram : @mixnonaz2 Instagram : dreams_hearts_
اووم...میتونم پیشتون بشینم؟
...اوه،شما
همسایه طبقه پایینیتون،ناکاگوشی ـم
ناکاگوشی چیکارا
آه...درسته،چیکارا-سان
بله
...پس من
بله؟
کاری با...نوه ـم کردم؟
همونجور که فکر میکردم پرسید
چرا میپرسی؟
تاکویا جدیدا عجیب رفتار میکنه
وقتی میپرسم چی شده بود جواب نمیده
و حس میکنم یه جورایی نادیدم میگیره
واقعا؟
اگه...چیزی میدونی...میشه بهم بگی؟
...ها؟خب
باید بگم یا نباید بگم؟
احساسات کیوئه-سان رو در نظر بگیرم
منم فکر میکنم حقیقتو بهش بگم بهتره
ولی اگه باعث اذیت شدنش بشه چی؟
بذار با روش مخفیانه جواب دادن یه سوال با یه سوال دیگه پیش بریم
...پس...تاکویا-کون...و شما
همیشه فقط خودتون دوتا بودین؟
پدر مادرش توی...زلزله مُردن
واسه همین از 7 سالگی سرپرستیشو به عهده گرفتم
که اینطور
وقتی شروع کردیم به زندگی باهم...بهم گفت
مامان و بابا...چون من پسر بدی بودم...از دستم خلاص شدن؟
از الان به بعد پسر خوبی میشم
پس لطفا...تو هم نرو
از اون موقع تا حالا
اون واقعا تمام تلاششو توی مدرسه و خونه کرده
و انگار به دانشگاهی که میخواد میره
...اگه یه روز خانواده شاد خودشو داشته باشه
مهم نیست چی شده
...میخواستم سالم بمونم تا وقتی شادیشو ببینم ولی
من یه کاری کردم نه؟
لطفا...میشه بهم بگی؟
...ولـ...ولی
اینبار نمیتونی فرار کنی چیکارا
این طرف،یه خانواده قشنگ،مراقب همدیگه هستن
دقیقا واسه همین نمیتونست بی احتیاطانه چیزی بگه
آااا...کسی نمیتونه به جاش جواب بده؟
...همونطور که به این چیزا فکر میکرد،چیزی که آخر گفت
هان؟
ما قبلا...جایی همو دیدیم؟
هان؟
کجا بود؟اوووم
حس میکنم...انگار خیلی وقت پیش بوده
قبلا توی دبستان تدریس میکردم...نکنه از دانش آموزام بودی؟
هرچند،چهره اکثرشونو یادمه
فکر نکنم،منم همه معلمام رو از دبستان یادمه
وقتی سال اول بودم،معلمم تادا سنسه بود
سال سوم،هیروسه سنسه بود
...از سال پنجم
بعد از اون یه بند در مورد معلم های گذشته ـش حرف زد
و اینجوری از جواب دادن به سوال طفره رفت
واقعا دیگه نباید ریسک کنم
No comments yet. Be the first to leave one.