نخستین 129 خط.
فقط میتونم بگم شرمنده بخاطر تاخیر زیاد
ماشهی خاطرات
Whitechurch اخبار ویرانیهای
.باعث شد مردم مثه زمان جنگ عنان از کف بدن
،اما دو هفته بعد
یه حادثه بزرگ دیگه اتفاق افتاد که باعث .شد مردم در بهت و حیرت فرو برن
در روزگار نچدان قدیم یه زمانی بود که ما مردم پاتریا درگیر
یک جنگ بودیم که ما رو به دو قسمت شمالی و جنوبی .تقسیم میکرد
ولی دلیل این جنگ چی بودش؟
!هیچی، یعنی به معنای واقعی کلمه هیچ !بعد از جنگ هم چیزی تغییر نکرد
،حتی حالا، ثروتمندان کثیف و خواص بی صلاحیت شمالی
،و همچنین دولت، که عروسک خیمهشب بازیی بیش نیست
!این حاکمان و افراد کثیف باعث نابودی کشور و باعث رنج ما هستن
...همشهریان گرامی که الان آرزویی برابری واقعی رو دارید
!الان وقتشه که بپا خیزیم
،مرز بین شمال و جنوب رو کنار بزنیم
.و با هم دنیایی جدید رو بسازیم
.در کنار ما مجسمشدهها
!در لحظه تولد پاتریا جدید رو اعلام میکنم
،سربازان و اشراف زادگانی که از پایان جنگ ناراحت شدین
،و همچنین شهروندان گرامی
کین مدحوض به همراه مجسمشدهها یه در سرزمین
.مادریشون توی پاتریا اعلام استقلال کردن
اونا پایگاه خودشون رو در غرب قرار دادن که ،منطقه محروم بودش
،و شهرها یکی پس از دیگری تصمیم به متحد شدن باهاش کردن
،در همین حین دولت شمالی پاتریای متحد
،شمالی که هنوز زخمهای ناشی از جنگ قبلی خوب نشده
تصمیم گرفتن که شروع به آماده سازی پدافندهای خود برای .جنگ پیش رو کنن
دولت از این ترس داشت که مجسمشدههایی که هنوز در
شمال مونده بودند به نیروهای شورشی بپیوندن پس اونا
در جلسه اضطراری تصمیم گرفتن مجسمشدههای باقی مونده در .شمال رو نابود کنن
،شعلههای بزرگ جنگ به در سکوت وبه آرامی درحال نزدیک شدن بود
.این جنگ دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره
...خیلی سرده
!شا....شال
شیش ماهی شده که ندیدمتون. حالتون چطوره؟
...هان؟ چیزه...خب...میگم
...خوشحالم که دوباره میبینمت
.اصلاً تصورش هم برام سخت بود که دوباره بتونم برگردم، اینجا
...اون موقع، اون گلولهای که به سمت من شلیک شد
.به وسیله لباس که پوشیده بودم متوقف شده بود
،ظاهراً اون لباس با نخی که توسط یه مجسمشده تولید شده بود درست شده بودش
هنوزم هیچ نظری ندارم که چرا اونا منو مجبور کردن که .همچین لباسی رو بپوشم
من زنده موندم اما چیزی که انتظارم رو میکشید بازجویی های پی در پی .ارتش بود
ارتش به دلیل کاری که هانکـسان در کلیسای سفید (اسم اون شهر قسمت قبل) ،انجام داد، اون رو خلاء درجه کردن
.و تحت تعقیب قرارش دادن
...گرچه
...من برگشتم خونه
.بابا
.این محل هیچوقت عوض نمیشه
.حس میکنم که انگار همین دیروز بودش که این شهر رو ترک کردم
.من افرادی رو ملاقات کردم که شما کنارشون میجنگیدین
.من اون باری رو که رو شونتون بود رو با چشمای خودم دیدم
،من در اصل این شهر رو ترک کردم که انتقامتون رو بگیرم
...اما حداقل من فهمیدم که
.حداقل به چی باید باور داشته باشم
...من مطمئن نیستم که میخوام
.با اون چکار کنم
...بابا...لطفاً
!شال؟ شال تویی
لایزا ـسان؟
تو کجا اینجا کجا؟
من اینجا به دنیا اومدم، شما اینجا چکار میکنید لایزاـسان؟
.من الان توی این جوخه کار میکنم
...دلیل اینکه ما اومدیم اینجا اینکه
یه مجسمشده؟
.آره، یه نفرشون به دل این کوهها پناه برده
ما آماده رفتن به این کوهستان هستیم تا .اون مجسمشده رو نابود کنیم
...تو رو خدا
!ما رو از دستش راحت کنید
...میبخشید
میشه من رو هم با خودتون ببرید؟
!شال
!شال
...تو
.نانسی شال بنکرافت
.من پروندهات رو خوندم. تو با هانک هنریت همسفر بودی
.این خانم بچه این شهره
.از اونجایی که بلد راه ـه، ازش خواستم که راه رو نشونمون بده
.تازه اگه یه مجسمشده ببینه، نمیترسه
دیگه از این بهتر چی میخوای؟
.که اینطور
،درسته میگه، اگه یه راه بلد با ما باشه
.خیلی راحتتر میشه هدف رو پیدا کنیم
.خیلی خب، مشکلی نداره
.بفرما بخور، کمک میکنه گرم شی
.مـــمنون
.شرمنده که اجازه دادیم همچین اتفاقی برات بیافته
.با وجود اینکه ما در کلیساسفید حضور داشتیم، تلفات زیادی اونجا داشت
.خیلی خوشحالم که شما از اون جهنم جون سالم بدر بردید
نکنه که شما این همه راه اُمدین اینجا که این حرفا رو بهم بگید؟
.واقعاً که تو مثه یخ میمونی بی احساس و سرد
من نمیتونم جلوی پسرایی مثه تو نمیتونم جلوی نفس خبیثم رو .بگیرم که بهتون کرم نریزم
.واقعاً نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم
...قلی...قلی..قلی
...ستوان دوم
وای نه، زشت جلوی این همه آدم!؟
دلت میخواد این وسط منو زمین بزنی؟
!من جلوی پسرایی مثه تو کم نمیارم
...ستوان دوم لایزا رینکستل !من فرماندهات هستم، ها
!لطفاً دیگه از اینکارا نکن
!باشه، بابا خودم میدونم سرگرد کلود
چی؟ سرگرد؟
.اون خیلی جوون ـه، ولی به سرعت داره ارتقا درجه میگیره
...گرچه اون یخورده خاصه
.با توجه به اینکه اون پسر رییس جمهور ـه
چی؟
خودم خوب میدونم این مقامی که به من دادن زیادتر از اونیه که .حقم بوده
ولی با توجه به این ماموریتی که به من داده شده، تصمیم .دارم این ماموریت رو تموم کنم، مهم نیست به چه قیمتی
به عنوان رهبر کوپدگراس من تا آخرین نفر .از مجسمشدهها رو از بین میبرم
.اونا حق موجودیت توی این کشور رو ندارن، نه ... توی کل جهان رو ندارن
!مهم نیست به چه دلیلی
چه خبره؟
!اون داره میاد این سمتی
!یه مجسمشده
!هوی
...چرا...اینجا چکار میکنی
بابا!؟
...بابا
...اینکه
...گوشت در حال فساد
...بابا
!مواظب باش
...نه
!شلیک کنید
!صبر کنید
.لازم نیست تعقیبش کنید
.با این قدرت کم آتشمون نمیتونم کارش رو یکسره کنیم
بابا...چرا؟
No comments yet. Be the first to leave one.