نخستین 200 خط.
ارائهای از تیم ترجمهی دیباموویز
ترجمه از ناصر اسماعیلی
بیرون اتاق اورژانس پیداش کردن
چند ساعت بعدش بخاطر خونریزی مُرد
نه کیف پول داشت، نه کارت شناسایی، هیچی
185 سانتیمتر قد. مرد سفیدپوست
خودشه؟
صبح بخیر چه روز خوب و آفتابیای داریم امروز...
لطفاً برید طبقه بالا
جی؟ سلام؟ سر...
هی
پا شو پا شو
جی، آخرین سوسیسی که نگه داشته بودم خورد، پس...
- من گرسنه نیستم - میدونم
نمیتونی همش شکلات بخوری
از زیربغلت میزنه بیرون
یه هفته شده
مطمئنی نمیخوای به کسی زنگ بزنم؟
گفتی زنگ نمیزنی
- بهم قول دادی نمیزنی - میدونم، من فقط...
باید یکی باشه که بتونه کمکت کنه
اگه میخوای برم، اشکالی نداره
نمیخوام بری
میخوام بهم اعتماد کنی
نمیتونم به کسی اعتماد کنم
پس چرا اومدی اینجا؟
شرمنده. تعطیله
صبح بیا
فرانز
فرانز
به کمکت نیاز داریم
داره بدتر میشه
خواهش میکنم
اتفاقی که میفته اینه
یه مدت مرخصی میگیری،
و کمک روانپزشکی میگیری تا عواقب اتفاقاتی که اریک هلر سرت آورد رو پشت سر بذاری
فردا با یه روانپزشک ملاقات میکنی، و بعد میری خونه.
آژانس باید بدونه من بهترین شانس شما برای پیدا کردنش هستم.
اگه هلر زنده باشه، من تنها کسی هستم که میتونه کاری کنه اون ما رو به دختره برسونه.
قبلاً خواست ما بود. دیگه نیست.
پس از سر راهم برو کنار
باشه
سعی کنین بدون من پیداش کنین
ولی اگه داستان سرهم کنین که من بیثباتم،
ولتون نمیکنم.
حقیقتش داستان نیست، هست؟
ببخشید؟
پروندهی نوامبر 2003.
بعد از بسته شدن ساختمان «یوتراکس»،
ماریسا ویگلر رو در حالی پیدا کردن که...
از مشکلات روانی رنج میبرد.
قابل درکه
کاری که خواسته بودن با اون بچهها بکنی برای هر کسی میتونست سخت باشه.
- برای یه زن، حتماً... - گوه نخور
من کسی هستم که ازت محافظت میکنم ماریسا
الان باید جلوم تعظیم کنی و ازم تشکر کنی
اوه آره، دوست داری؟
عفونت کرده. باید بره بیمارستان
باید ازش عکس بگیریم تا بتونیم گلوله رو در بیاریم
خیلی خطرناکه
بیمارستان رو یه کاریش میکنیم
...به پلیس خبر نمیدن دربارهی
.مهاجرین غیرقانونی
بیمارستان نریم
خیلیخب بیمارستان نمیریم. هر کاری میتونین بکنین
کیفم رو بده
زخم رو تمیز میکنم، ولی مجبوریم بذاریم گلوله داخل بمونه
هانا...
اسمش دیتر شولتز هست
فرماندهی جوخهی هلر در هلمند بود
هنوز تو برلین زندگی میکنه. شاید اون بهش پناه داده.
جزئیاتش رو در بیار. ببین کجا کار میکنه.
از یه عملیات حرف زدی. یوتراکس
میخوای دربارهش بهم بگی؟ نتونستم سابقهای ازش پیدا کنم.
- ماریسا ویگلر دربارهش میدونه؟ - ممنون کارل
- کارمون تمومه - قربان
کارل
اینجاست که باید دربارهی شغلت فکر کنی
و از پرسیدن سوالاتی که نیاز نیست بپرسی دست برمیداری
جی، اونو بذار پایین، الان
میتونی تشویقش کنی بیشتر از خونه بیرون بره
خب، حداقل سرطان پوست نمیگیره
خفه شو
خیلیخب. باید بریم
- چی، کجا میری؟ - حافظهت رو از دست دادی؟
من و بابات میریم بیرون. قبول کردی مراقب جی باشی.
- لعنتی، تُف... - حرف بد نزن
نه، چون به «دَن» قول دادم میرم برا مهمونیش کمک میدم
خب، میتونی یه شب دیگه دن رو ببینی
من و بابات میخوایم یکم با هم باشیم
شاید ما بتونیم یه شب دیگه بریم بیرون
فکر میکردم تو میخوای اینکارو بکنی
نه، من... میخوام.
وای خدا! میخواستم اونو نگه دارم، بزمجه
- مامان! - از برادرت عذرخواهی کن
تموم کردم مامان. میشه برم بازی کنم؟
- نه - آره
داری منو زیر سوال میبری
- چی؟ غذاش رو خورده دیگه - مسئله این نیست
برین. من میمونم. اشکالی نداره
چرا اینجایی ماریسا؟
واقعاً؟ داریم اینکارو میکنیم؟
خب، از اونجایی که مجبوری اینجا باشی، میشه ازش استفاده کنیم؟
خیلیخب. من حتماً بخاطر اینکه،
تو عملیات اخیر در برلین گروگان گرفته شدم، دچار آسیب روانی شدم.
بنظر نمیاد آسیب روانی دیده باشی
چون ندیدم
پس مطمئنی که شخص حملهکننده بهت، بهت آسیبی نمیزنه؟
وای نه. نه نه. میخواست منو بکشه
چرا این برات ترسناک نبوده؟
چیزهای بدتر از مرگ هم هست
چیا مثلاً؟
بهت میگم چی میخوام
میخوام برگردم سر کارم، چرا که قطعاً،
بهترین نفر برای رسیدن آژانس به اهدافش هستم.
تا آدمایی که دنبالشونین رو پیدا کنم
من چیزی از اینا نمیدونم
بهم دروغ نگو
وگرنه چرا سویر باید منو بفرسته سراغ تو؟
من اریک هلر رو میشناسم، اون دختر رو میشناسم
یه اتفاقی تو فرودگاه افتاده
باید پیش اون میبود، ولی نبود
به سویر بگو حمایتی که میخوام رو بهم بده. پیداش میکنم.
چی از مرگ بدتره؟
کشتن بدتره
کشتن کی؟
میدونی کی
پرونده رو بهت دادن
یه نفر بود یا بیشتر؟
بیشتر
کیا بودن؟
برات تهدید بودن؟
نه
هی، یه لحظه میرم بیرون
و قبل اینکه بیان خونه برمیگردم
میشه اگه کاری داشتی بهم زنگ بزنی؟
باشه
ببخشید
میخواستم سورپرایزت کنم
خب، کارت خوب بود
سرگردان بالاخره برگشت
اون چیه؟ اتفاقی افتاده؟
نه
احمقانهست
اون کجاست؟
بنوا؟
جیل و کلمنت پسرا رو بردن سینما
بعدش همه همینجا شام میخوریم
خوشحال میشن ببیننت
سلام
اینو برات آوردم تا اخبار رو دنبال کنی
سوالاش رو حل کردم. شرمنده
و اینو برات آوردم،
چون، خب، میدونم چقدر بادوم دوست داری
یکی میخوای؟
نه؟
جایی میری؟
آره. دوستم دن یه مهمونی گرفته
پسری که تموم تابستون ندیدمش تازه برگشته
آنتون، میاد اونجا
هیکلش خیلی خوبه
تو چرا نمیای؟
نمیتونم
فقط چند نفر اونجا هستن
بهشون میگیم اومدی مسافرت
نه
خواهش میکنم هانا
هی، یادته تو اسپانیا وقتی صورت اون پسره رو خوردی چقدر کِیف داد؟
نه؟
خیلیخب، تنهایی میرم،
و تو میتونی تا آخر عمرت همینجا بمونی.
وای خدای من، داره شروع میشه
همچین مهمونیایی هیچوقت اینجاها نیست
خیلی هیجانزدهام
لعنتی. فکر کنم خبرا پیچیده
- اوه، دن تو بد وضعیتیه - هی!
سوف، تو برگشتی!
- سلام - وای خدای من. باورت میشه؟
بریم سلام بکنیم
معرکه شدی
- خوبی؟ - آره
یه دقیقه میرم بیرون
- مطمئنی؟ - آره، یکم دیگه میام پیدات میکنم
- آره؟ باشه - آره. نگران نباش
ولی دن کجاست حالا؟
الان غیبش زد
هانا. بجنب. بجنب!
هانا!
ببخشید، نه. مهمونی طبقه پایینه
خب... برو بیرون
اون کیه؟
نمیدونم
ولی من دعوتش نکردم
اینجایی که
باید بریم
الان؟
- باشه - مامان بابام زود اومدن خونه
آخه مسخرهست. با بحث همیشگی زندگی خودشون رو خراب میکنن بس نیست،
زندگی منم باید خراب کنن، میدونی...
سلام آنتون
No comments yet. Be the first to leave one.