نخستین 138 خط.
هاه، بارونه.
رفیق، امروز رو میتونی بری خونه.
من به رئیس میگم.
ممنونم.
چرا دنبالم میای؟
آخه مسیرمون یکیه.
هی، راستی بهم بگو.
در مورد چی؟
در مورد پیدا شدن سر و کله رقیبت دیگه.
میخوای بدونی که چی بشه؟
چرا کنجکاوم؟
چون رفتم به شیناکو-سنسه اعلان جنگ کردم.
اینطوری، هیچکدوم از ما نگران صدمه زدن به هم نیستیم.
منظور من چیز دیگهای بود...
من اون آدمی نیستم که تو فکر میکنی.
از حرف زدن با من به نتیجهای نمیرسی.
براحتی می تونی مخ بقیه رو که دنبالت هستن رو بزنی.
نه ازت متنفرم نه چیزی دارم،
اما فکر نمیکنم بتونم باهات خوب باشم.
دیگه بیشتر از این مخم نمیکشه.
ریکو، اونقدری که فکر میکنی در مورد اینکه کی هستی امید و آرزو ندارم
اینو خودم میدونم.
تو الان کلی فکر تو ذهنت داری.
در مورد خودت و در مورد شیناکو-سنسه.
منم مثل دوندهای هستم که دیر شروع کردم.
اما اشکالی نداره.
مهم نیست تو کی رو دوست داری.
من هیچی ازت نمیخوام.
خوب، البته که دوست دارم یه زمانی تو عاشقم بشی.
اما الان، خیلی خوشحالم که دارم اینکارو میکنم.
این عجیبه؟
ای بابا. الان خوب متوجه شدم چه حسی داری.
ریکو، عشق چیه؟
من از کجا بدونم؟
چجوری باید بدونم؟
منم نمیدونم!
دیروز را برایم بخوان
سام علیک.
اوه، هارو-چان.
ریکو کجاست؟
متاسفانه، امروزم مرخصیه.
هه؟ امروز سه روز شد!
خب خب، بجاش من چطورم؟
خب...
خب؟
ولی فکر کنم بخاطر سرماخوردگی باشه.
شیفتام خیلی سخت شدن.
شاید زیادی معطلش کردم
اگه نگرانشی، بهش یه زنگی بزن.
شماره شو ندارم.
ها؟ نمیدونی؟
اصلاً بهت نمیاد.
میدونم. همیشه خودم رو تحمیل میکنم.
آخه وقتی میام اینجا میتونم ببینمش.
میخوای شمارشو بهت بدم؟
اما اول باید ازش اجازه بگیرم.
باشه اشکالی نداره. تو استثنا هستی.
نوناکا
بالاخره تبم اومد پایین.
گشنمه.
شیناکو؟
چرا...
افکودا-کون بهم گفت که مریض شدی.
شام خوردی؟
نه.
پس، بیا.
سبزیجات خرد شده و برنج تاکومی.
یه پیرمرد رو می شناسم که اون هم مثل تو مریض شده بود.
پیش اون کلی غذا درست کردم که برای تو هم آوردم.
اشکالی نداره؟
خیلی ازت ممنوم.
تا سرد نشده برنج تاکیکومی رو بخور.
خب،فعلاً.
خیلی ممنونم!
افکودا، دستت درد نکنه.
یجورایی عذاب وجدان دارم.
ولی...
اونها یجورایی بهم شبیه هستند.
سوپرایز، ریکو؟
بهتر شدی؟
آره.
راستی، کینوشتا-سان کجاست؟
سرماخوردگی تابستونی داره.
خب، بگذریم...
ریکو، بریم سینما.
ناماگوراست و هیتودران نبرد در دریاهای جنوبی
"هیتوران و ناماگوراست: نبرد در دریاهای جنوبی؟
من خودم علاقهای ندارم.
یه مشتری اینو بهم داد.
آه، همون بار رو میگی.
یعنی چجور مشتری ای بوده؟
بیا یکی از اون زوجهای عجیب و غریبی باشیم که میرن فیلمهای ترسناک میبینند.
خوب باشه، پسش بده.
سرما خوردنت تقصیر من بود.
میخواستم واست جبران کنم.
نه، اون که تقصیر تو نبود.
خب از یکی دیگه میخوام .
بده.
کی گفت نمیام؟
میای؟!
خب کی بریم؟
خیلی نزدیک اومدیا.
با اجازه تون.
بازم میبینمتون.
لعنتی.
صد ینم رو خورد.
هی تو.
یکم از این باقی مونده ها می خوای؟
ا-اشکالی نداره؟
اشکالی نداره .
امروز روز خوبی داشتم.
خوشحالیم رو دارم قسمت میکنم.
لباس فرمت مال مدرسه تویزومی نیست؟
به میلک هال یه سر بزن.
آه، اگه اومدی، صبحها بیا.
چقدر خوب.
من زیاد اهل فیلم نیستم،
ولی تو فیلم خیلی دوست داری.
کیوکا-سان، نمیتونستم تصور کنم از فیلمهای هیولایی خوشت بیاد.
میتونی الان بری خونه.
داره دیرت میشه.
آه، به هر حال، کارم داره تموم میشه.
اما...
هیچ اشکالی نداره. خونهام نزدیکه.
راستی هارو-چان، خانوادهات الان توی توکیو هستند،نه؟
بله همینطوره.
حدوداً دو ایستگاه فاصله داره.
اگه اینقدر بهت نزدیکن چرا تنهایی زندگی میکنی؟
اشکالی نداره میپرسم؟
خب واقعیتش...
پدربزرگم سه سال پیش مرد و خونهاش به ما رسید.
و همینطور، کانسکه به من رسید.
و خرت و پرتهای ریز و میز.
خانوادهات میدونند تو اینجا کار میکنی؟
درسته صبحها اینجا قهوه میدیم اما شبها الکل سرو میکنیم.
خب بهشون نگفتم، اما فکر کنم میتونند باهاش کنار بیان.
تمام تلاشمون رو میکنیم که تو زندگی هم دخالت نکنیم.
پدر و مادرت احساس تنهایی نمیکنند؟
No comments yet. Be the first to leave one.