نخستین 200 خط.
خانه بچه هاي عجيب و غريب خانم پرگرين
هيچ وقت اين احساس رو داشتيد که هيچ کارتون به درد نمي خوره ؟
ردپاهاتون توي ساحل ...
و فردا از بين رفتن
مثل امروز که مثل هميشه هست
ميگن تو سن نوجواني بايد دوست پيدا کنيد
و از زندگي لذت ببريد
ولي اين منو عصبي تر مي کرد
هي ؟ امي
من جيک هستم. تو کلاس رياضي باهميم
هي ؟ اينا رو فراموش نکن
آره باشه
جيک ؟
تلفن داري
ولي اون روز همه چيز تغيير کرد
ممنون که منو ميرسوني شارلوت
چرا تو بايد از پدربزرگت مراقبت کني ؟
پدرم نمي تونه کارش رو ول کنه
فکر نمي کردم اون کار هم بکنه
ميدوني من ..
ميخوام به پدربزرگ زنگ بزنم
سلام هيت هستم
سلام جيک هستم
نه تو نيا اينجا
گوش کن به من
اينجا امن نيست
نزديک نشو
پدربزرگ امروز قرص هاتو خوردي ؟
کليد کمد اسلحه من توي کشو بود
و حالا نيست
آره بابا اونو برداشته
باشه ؟ براي نگهداري از اون ها
مشکلي نيست
من نمي تونم بدون اسلحه اون ها رو پيدا کنم
خدا نگهش داره
مشکلش چيه ؟ آلزايمر ؟
جنون
اون يارو چرا اينقدر عجيب غريب بود ؟
اگه به من نياز داشتي زنگ بزن
پدربزرگ ؟
شارلي ؟
چيه چي شده ؟
يه نفر اومده تو
من يه 38 تو ماشينم دارم
همونجا بمون
پدربزرگ ؟
من به اورژانس احتياج دارم
شماره 2040 ميدان پالم
پدربزرگ من ..
آقا مشکل چيه ؟
تو بايد از اينجا دور بشي
لطفاً گوش کن
برو به جزيره
امرسون رو پيدا کن
روي کارت پستال
برو به طرف حلقه
سوم سپتامبر
چيزي نيست فقط تکون نخور
آمبولانس داره مياد
ميدونم فکر مي کني من ديوونه هستم
ولي پرنده همه چيز رو توضيح خواهد داد
اين کار رو براي من انجام ميدي ؟
بهم قول بده
من قول ميدم بله
فکر مي کردم مي تونم ازت محافظت کنم
بايد سال ها پيش بهت مي گفتم
پدربزرگ ؟!
چي رو بهم بگي ؟
پدربزرگ ؟
شارلي پشت سرت !!
اونجا کسي نبود
من مي تونم بگم جيک
با اينکه اين قضيه فقط يک ماه پيش بود
فکر مي کنم حالت بسيار خوب هست
به جز قسمت ديوونه شدن !!
کابوس ديدن و اضطراب تو رو ديوونه نمي کنه
ديدن بعضي چيزها چطور ؟
که اونجا نيستن
در واقع در موقعيت هاي هيجاني اين غير منطقي نيست
ناخودآگاه تو يه تصوير رو ميسازه
از يه فيلم يا ...
يه قصه بود
پدربزرگم بهم قصه مي گفت وقتي بچه بودم
درباره هيولاها
و اينکه در يک جنگ شرکت کرده
پس همينه
اون بهش وحشيانه حمله شده بود
و بعدش مغزت تصور کرد که يه فرا انسان بوده
يه هيولا
اون يه مرد نبود
پليس ها گفتن که سگ ها
روي در رو خراش دادن
و اون دنبالشون رفته توي جنگل
و دکتر گفت اون يه حمله قلبي داشته
و پليس ها گفتن ...
سگ ها سراغ قسمت هاي نرم بدنش رفتن
اونا از چنگال تست دي ان اي گرفتن و ...
و اون دي ان اي يه حيوان روش بوده
پس اون پرونده بسته شد
تو يه مرد خارق العاده هستي
خيلي بهش نزديک بودي
پورتو ريکو
اينجا
اونجا يه درياچه هست که شب ها
درش رو مي بندن
و يک تونل مخفي
جايي که من گير هيولاها افتادم
اون از من زياد مراقبت مي کرد
و وقتي باهاش بودم احساس خاصي داشتم
سلام ما اومديم
سلام
ساعت تقريباً 11 هست
چرا اون هنوز بيداره ؟
من دارم آماده ميشم
تا پدربزرگ منو بفرسته به اولين سفر خودم
همه چيز کشف شده عزيزم
به پدرت توجه نکن
اون هيچي نميدونه
بيا عزيزم
بريم بخوابيم
مي توني برام يه قصه بگي ؟
هميشگي ؟
آره
بسيار خوب
روزي روزگاري
يه پسر کوچولو بود
پس عکس ها کجاست ؟
عکس ها ..
روزي روزگاري يه پسر کوچولو بود
که اسمش ايب بود
اون تو بودي
آره من بودم
و اون در يک خانه دوست داشتني بچه ها زندگي مي کرد
تو يه جزيره کوچيک نزديک نهنگ ها
جايي که هر روز خورشيد مي درخشيد
اونا يک خانم داشتن
خانم پرگرين که خيلي باهوش بود
و اون يک پيپ مي کشيد
اون مي تونست تبديل به يه پرنده بشه
اونجا خونه بچه هاي خاص بود
مثل برونوين
و ويکتور
اونا هردو به اندازه 10 مرد قدرت داشتن
و هيو ... هيو زنبور داشت
که داخلش زندگي مي کردن
اما کجاست ؟
اون مي تونست روي آب راه بره
اون از هوا سبک تر بود
اون بايد کفش هاي مخصوصي مي پوشيد
که از آهن شاخته شده بود
تا نزارن از زمين بالا بره
اون الان کجاست ؟
فکر کنم هنوز توي جزيره هست
مامان و بابا منو فرستادن به اونجا
تا با بچه هاي خاص زندگي کنم
و الان تکريسکو ..
وقتشه بخوابي
اون به من مي گفت تکريسکو
به لهستاني ميشه ببر کوچولو
اون نمي تونست اسم مستعار درستي انتخاب کنه
من هميشه يه جوجه بودم
چرا مادر پدرت فرستادنت که بري ؟
جايي که ما در لهستان زندگي مي کرديم امن نبود
اونجا هيولا هايي وجود داشت
چه جور هيولاهايي ؟
بزرگ بودن
با بازوهاي بلند
و با چشم هايي مثل اين
قسمت احمقانش اينجاست که براي سال ها
من قصه هاشو باور مي کردم
اين ميلر هست. اون نامرئيه
معلمم گفت اين عکس ها تقلبي هستن
تو باورش کردي ؟
بابا گفت احتمالاً تو يه اوراق فروشي پيداشون کرديد
من هيچ وقت بهت دروغ نميگم تکريسکو
ولي تو دروغ گفتي
درباره خونه
هيولاها
بابا به من گفت
پدرت خيلي خوب ميدونه من به خانه بچه ها رفتم
اون گفت توي لهستان واقعاً هيولا بوده
فقط نه طوري که تو گفتي
اون گفت تو به اونجا فرستاده شدي
چون اونجا ادم هاي ديوونه بودن
آدم هايي که مي خواستن همه خاص ها رو بکشن
نمي خوام بيشتر در موردش حرف بزنيم
اون گفت بچه ها خاص بودن
ولي نه طوري که تو گفتي
چيز خوبي پيدا کردي ؟
اوه نگاش کن
خيلي عاليه
بايد اينو برش داري
يالا پسر بيا بريم
تو چطوري حالت انقدر خوبه ؟
تو به اون نزديک تر از من بودي
اون يه پدربزرگ شگفت انگيز بود
ولي زياد پدر خوبي نبود
اون هميشه کاري داشت که شب ها دير ميومد
و سفرهاي طولاني کاري داشت
و هميشه سوزي فکر مي کرد که شايد
No comments yet. Be the first to leave one.