نخستین 180 خط.
هـــم؟
مگه «افسانهی مرگ»...
قرار بود شاد باشه؟
خب، حلاهرچی.
معلومه که نیست!
این پرنده مرموز...
واــــی، چقدر خوردم. از فردا رژیم میگیرم دیگه.
بیفایدهست.
هرجا که برم...
بیفایدهست.
هرکاری بکنم...
بیفایدهست.
همهش سروکلهش پیدا میشه.
بیفایدهست.
بیفایدهست.
بیفایدهست.
بیفایدهست.
بیفایدهست. بیفایدهست.
اون پرنده ایکبیری جدی جدی رفته رو مخم.
Translator: Senku
AnimWorld
Tel: AWsub
قسمت هشتم: اعتراف
بازم مطمئنم اونُ یه جا دیگهم دیدم.
ناتسوکو سان!
چیزی پیدا کردی؟
اون پرندهی سخنگو شاید مثل شما باشه.
ها؟
همه اهالی این شهر از نُه پادشاهی اینجا جمع شدن.
اما اون پرنده اهل هیچکدوم از نُه پادشاهی نیست.
پس شاید از پادشاهی حقیقت اومده باشه. مثل شما.
درضمن، این پرنده تو دوجا اخیراً دیده شده.
اولی در اطراف خود شما، ناتسوکو سان.
و اون یکی...
واو، چه پرنده خوشگلی.
از گُل خوشت میآد؟
ناچ چان، گرفتمش!
دیگه تلاش برای فرار، «بیفایدهست».
خب تو کی هستی؟ از کُجا اومدی؟
هدفت چیـه؟
سوال کردن بیفایدهست.
صحیح... جاستیس!
حله، هروقت بگی آمادهست.
دِستِنی، برو به بچهها بگو امروز مرغ پلو داریم.
وای، چه شود.
سنسی، چیکار میکنی؟
منم میخوام آشپزی کنم.
منم.
بریو اونور، اینجا خطرناکه.
عه.
ما بازی میخوایم.
بنظر جاستیس سنسی خیلی محبوبن.
خـ خفه شو.
من دستشویی دارم.
هـــه؟!
ها؟ نه نه اونجا نه، از اینور!
شت، خدایا!
نمیتونم نگهش دارم!
جاس چان، زودباش از این طرف.
جاس چان؟
دستنی یه دوشیزه زیباروـه.
اون تپه عضله، دستنی نیست.
چی؟ ولی دستنیِ الان که خیلی خوبه.
هی! پسش بده!
دستنی اینـه!
او، این...
کامِتارو سوریاما
هـــه؟
این امضای کارگردان سوریاما نیست؟
تو کارگردان کامتارو سوریاما هستی؟
اگه باشم چی؟
شوخی میکنی!
کارگردان؟ کارگردان چی؟
اون کسیِ که «افسانهی مرگ» رو ساخته. نابغه دنیای انیمه!
من طرفدارتم، لطفا باهام دست بده!
آ آم، من تمام کارهاتونُ دیدم و هربار چشمام از شوق میدرخشه.
مـ میشه بنویسید «تقدیم به هیروسه ناتسوکو سان»؟
سان نداریم.
خیلی ازتون ممنونم. این دیگه میراث خانوادگیـه.
من همهی قدمهاتُ دنبال کردم، حتی رفتم استودیوی کونان چون شما اونجا کار میکردید.
هنوزم باورم نمیشه اینطوری ملاقاتـتون کردم.
وایسا...
متاسفانه امروز باخبر شدیم که نابغه دنیای انیمه، کامتارو سوریاما در حادثه ایی دل خراش از دنیا رفتند.
تو مُردی، مگه نه؟
متاسفانه امروز باخبر شدیم که نابغه دنیای انیمه، کامتارو سوریاما در حادثه ایی دل خراش از دنیا رفتند.
متاسفانه امروز باخبر شدیم که نابغه دنیای انیمه، کامتارو سوریاما در حادثه ایی دل خراش از دنیا رفتند.
متاسفانه امروز باخبر شدیم که نابغه دنیای انیمه، کامتارو سوریاما در حادثه ایی دل خراش از دنیا رفتند.
آگهی ترحیمـتُ دیدم!
آم، ولی فکر کنم خودمم مُردم... پس این واقعاً تناسخـه.
ولی چرا پرنده شدی؟
من مُردم و به بال رسیدم.
ها؟ پس اینطوری کار میکنه؟
تو وقتی مُردی به چی رسیدی؟
مـ من به چی رسیدم...؟ فکر کنم این.
نخیر، این داخل دنیای واقعی هست.
تو به هیچی نرسیدی.
فکر کنم پادشاهیِ واقعیت حقیقت داشته باشه.
این پِگباری بود که من استفاده میکردم!
جدی، جان من؟!
هـ هی، داری چیکار میکنی؟
میخوام از قدرت اون وسیله استفاده کنی تا افسانهی مرگُ نجات بدی؟
ها؟
حتی اگه بخوای بازنویسیـش کنی... نه، بخوای درستـشون کنی، بیفایدهست.
من! افسانهس مرگ رو بازنویسی کنم؟
ا اصلا همچین کاری نمیکنم!
افسانهی مرگ مثل انجیل من میمونه!
از زمانی که تو تئاتر دیدمش مُریدش بودم.
من از اونجا شروع کردم.
پس چرا خلاهارو میکشی؟
خب، شاید چون به ما حمله میکنن...
جدا از اون، میشه انقدر حرفهای منُ زمانبندی نکنی؟
از زمانی که تو پیدات شده، طول عمر فیلم بیشتر شده.
اصلا میدونی چندین صحنه رو اشک ریزون مجبور شدم حذف کنم.
هــه! راجع به این صحنهها بیشتر بهم بگو.
بیفایدهست، جمع کن برگرد به حقیقت.
ها، چطور میتونم برگردم؟ الان میشه؟
من از کجا بدونم، خودت برو پیداش کن.
عـــــه!
مهم نیست چقدر تقلا کنی، پایان این فیلم از قبل تعیین شدهست.
سرنوشت لوک الانش هم آغاز کرده.
هرچقدر میخوای تلاش کن، بیفایدهست.
آه، یه لحظه!
صبر کن!!
ناتسوکو سان، منظورش از سرنوشت لوک چی بود؟
به سلامتی!
خب میخواستی در مورد چی حرف بزنی؟
آه، چیزه...
حقیقتش راجع به من نیست، برای دوستِ دوستمـه.
هــه، دوست دوستت؟
اره.
ما از وقتی به دنیا اومدیم باهم بودیم، تو دوستان دیگری هم داری لوک؟
بیخیال اصلاً.
عه بیا بیا فقط شوخی کردم، بیا حرف بزنیم...
ایا این دوست دوستت برات دردسر درست کرده؟
میتوی همهـشُ بهم بگی.
خب این دوست دوستم...
خب؟
ظاهراً عاشق یکی شده.
ها؟!
اون تاحالا همچین حسی نداشته.
پس نمیدونه باید چیکار کنه.
اصلا نمیتونه تمرکز کنه.
تا چه مرحله پیش رفتید؟
منظورت چیـه؟
باهم قرار میذارید؟
نـ نه خنگه، اینطوری نیست.
آه، خداروشکر.
من ازدواج مدنظرمه.
برای اینجور چیزها، فکر کنم باید طبق اداب و رسوم جلو بریم.
منظورم اینـه، دوست دوستم اینطوری فکر میکنه.
نخیر، نخیر، نخیر، نخیر، محاله!
جدی؟
البته که نمیشه.
آخه شاید طرف مقابل بهش بر بخوره.
هنوز بهشون نگفتی چه حسی داری مگه نه؟
اگه یهو بگی باهام ازدواج کن، بهشون بر میخوره.
احساسم رو؟
آی، از دست این عشق!
آدمُ از داخل جوون میکنه!
که احساسات؟
لـ لـ لوک! و واسیا!
خب، تو چطور؟
اگه تو هم گرههای عشقی داری میتونم به من بگی.
شیرین عسلهای من.
و وایسا لوک!
پس همه چیز از قبل نوشته شده ها؟
یعنی بعد از این کلش اتفاق میافته؟
توی فیلم، اون هربار که دوستانشُ از دست میداد، بیشتر و بیشتر تو تاریکی غرق میشد.
ولی یونیو نمرد.
دستنی هم که نمرد.
فکر نکنم با این اوضاع، لوک تهش به اونجا برسه.
ولی اگه قرار باشه اونجوری که کارگردان گفت پیش بره، یعنی آخرش...
واقعیت... میتونم برگردم؟ چطوری؟
ناتسوکو!
لوک؟
چیـه؟
من عاشقتم...
من...
تورو دوست دارم.
دوست دارم.
No comments yet. Be the first to leave one.