نخستین 162 خط.
بزودی یه مرد جوانی میمیره
...که با مرگ اون همه چیز شروع خواهد شد.
کل دنیا به سنگ تبدیل میشه و شروع میکنه به واژگون شدن.
وای حالا ما باید چیکار کنیم؟
خواهش می کنیم به ما بگو ، چیکار باید بکنیم ، بانو رویکسانا
برید یه جعبه ی بزرگ بیارید و اون رو روی آب شناور نگهدارید
...بعد
یازده خرگوش وحشی رو بگیرید بندازید توش
در مجاورت مرز کشورهای فرانسه سوئیس و ایتالیا
کشور کوچک اروپایی وجود دارد بنام ساوبیوری
و در میان کوه های آلپ آکادمی وجود دارد بنام آکادمی سنت مارگریت
آکادمی سنت مارگریت
این مدرسه معتبر، آکادمی بسیار مشهور وپر آوزه ای است که شهرت آن در سرتاسر پادشاهی پیچیده
بهار 1924
این آکادمی در اصل برای تعلیم و تربیت بچه های اشراف زاده وسلطنتی تاسیس شده است
و من نیز دانش آموز اینجام
... و اسمم هست
آورنده ی مرگ(شینیگامی ، فرشته ی مرگ)ً
درسته ، به من می گند آورنده ی مرگ
!به چشماهاش نگاه کن ، ببین چقدر سیاه حتماٌ بخاطر پلیدی و سیاهی درونش که این شکلی شده
من مطمئنم که قلبش هم به سیاهی چشماش
چقدر اینجا خلوت واسه قدم زدن
کازویا
کازویا، زندگی در یک کشور خارجی چطوره؟
بعد از اینکه آخرین جنگ جهانی تمام شد
وقتی که کشور هم پیمان ما ساوبیوری نمرات عالی تورو بررسی کرد
قبول کرد که تورو به عنوان دانش آموز انتقالی بپذیره
پدر و بقیه اعضای خانواده به تو خیلی اقتخاره می کنه
کازویا ، هر وقت که مثل یک مرد بالغ شدی می تونی خیلی زود به خونه برگردی
یک مردی بشو که هم تو زندگیش موفق و هم بدرد کشورش می خوره
...از طرف برادر بزرگترت
بنظرم تو باید داستان های ارواح رو بخونی
تو این آکادمی ...نه تو این کشور پر از داستان ها و خرافه هایی که مربوط به ارواح هست
بنظر من که حتی در دنیای سیاست هم وزارتخانه ای خیلی سری مربوط به چیزای ماورایی هم وجود داره
همونطور که خودت می بینی ما خیلی خیلی به داستانه های ارواحمون علاقه مندیم
و حتماً آورنده ی مرگ هم یکی از اون داستان هاتون ، درسته استاد – سیشیلو؟
اون داستان بیشتر با نام کشنده در بهار معروفه
اما بچه ها به سلیقه ی خودشون واسه تشریفاتی کردنش ، اسمش رو به آورنده ی مرگ تغییر دادن و این لقب باشکوه قسمت تو شد ، کوجو-جان
...لقب باشکوه
اگر تو یک موضوع عمومی مشترکی گیر بیاری که بتونی در موردش با بقیه صحبت کنی ، می تونی کلی دوست پیدا کنی
شاید 100 دوست شاید هم بیشتر اونوقت می تونی با دوستت از کوهای آلپ بالا بری(خوش بگذرونی)کوجو-جان
قسمت اول آورنده ی مرگ ، جادوگر طلایی رو پیدا می کنه
...یه موضوع عمومی
داستان های ارواح؟
این چیه دیگه؟
کشتی ارواحی که در شب های طوفانی ظاهر می شود
...ملکه ی دانه ها
...کیمیاگری که می تونست غول دریایی درست کنه ...طلاهایی که درون مردهای مرده بودند
هر دو تا داستانش خیلی ترسناک اند
گرگ خاکستری درخشان که می تونست به زبان آدم ها صحبت کنه
گرگی که می تونه صحبت کنه ، هان؟
اگر همچین چیزی هم وجود داشت واسه من که مهم نبود
این چیه دیگه؟
...داره می درخشه
یه...عروسک....؟
پس بلاخره ، اومدی
خیلی دیر کردی ، آورنده ی مرگ در بهار
هان...تو از کجا منو می شناسی؟
از اونجایی که گل رز نقره ای آینده ی تو رو درون آینه ی جادوگریم بهم نشون داده بود
و بر طبق پیشگویی های که شده بنظر می رسه که شمارو دوباره اینجا ملاقات می کنم
...فردا، موقعه ای که صدای زنگ رو شنیدی
صب...چند لحظه صبر کن ، چرا...؟
...تو انتخاب شدی
تو واسم مثل افزار سرگرمی می مونی که دیگه با بودنش حوصله ام سر نمیره
...یه عروسک
!یه عروسک راجع به آیندم باهم صحبت کرد
این بیشتر شبیه یه خواب عجیب بود
...یه باغ گیاه شناسی که بالای کتابخونه بود
و یه دختر عجیب غریب که حرفای نامفهوم و عجیب می ...زنه
آهان ، اون ویکتوریا-جون
خیلی عالی شد که تو تونستی به این زودی دوست پیدا کنی
تازه اون همکلاسیت هم هست ، کوجو-جان
البته همیشه صندلیش خالیه توی کلاس درس
اوه ، این خیلی عالیه
کوجو-جان ، بهتره این دست نوشته هارو واسش به عنوان هدیه ببری ، باشه؟
بعداً می بینمت
چند لحظه صبر کن
...موقعی که صدای زنگ(ظهر ساعت 12) رو شنیدی
پس بلاخره اومدی؟
دار...داری چیکار می کنی؟
تو خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم طولش دادی ، دیگه داشت حوصله ام سر می رفت
جداً تو یه پیشگویی؟
چرا؟
آخر بنظر می رسه که تو ...می دونستی من میام اینجا
سرچشمه ی دانایی راجع به تو بهم گفته بود
سرچشمه دانایی؟
از اونجایی که الان بهاره ، و تو هم موهات سیاه ، و دانش آموز اینجایی و همینطوری الکی داشتی اینجا پرسه می ...زدی
و چهرات شومت ناآشنا بود واسم ، فهمیدم که تو
باید همون شخصی باشی که تو آکادمی اسم اون افسانه رو روش گذاشتن و صداش می کنند آورنده ی مرگ
چهری من شوم(نحس)؟
اسمت چیه؟
...کوجو...کازویا
خیلی خب ، کوجو ، با این که چهری مرده هارو داری ولی بنظرم بچه ی باهوشی باشی
تو هم باید بیایی اینجا و راجع به منشاء داستانها و حقیقت آنها تحقیق کنی
تو خیلی مهربونی ولی ...من هنوز کاملاً متقاعد نشدم
من نمی دونم اون چیه ، ولی بنظرم اون نسبت به دیروز خیلی فرق کرده
...گذشته از این
فکر کنم زیادی ورجه ورجه می کنی گردنبدندت افتاده پشت گردنت
بهش دست نزن
این...واسه من خیلی با ارزش
خیلی خیلی ...باارزش
اون کیه دیگه؟
تا حالا همچین مدل مویی ندیده بودم
...گریویل
تو اونو می شناسی؟
واو ، امروز عجب هوای مشتی شده
و دیگه اینکه ظاهراً ما اینجا یه پسر بچه داریم که بیشتر شبیه موش خرما سیاه می مونه
خدارو چه دیدی شاید هم یه روزی به این بچه یه شعر راجع به موش خرماها یاد دادم
...شب گذشته ، تو یک عمارت اشرافی در یک دهکده
رویکسانا یا بهتر بگم همون پیرزن پیشگو ، به قتل رسیده
اون پیرزن کجا زندگی می کرد؟
اون پیشگوه توی عمارت اشرافیش همراه با نوکر هندیش و کلفت عربیش زندگی می کرد
همون شب نوه ی دختریش هم برای ملاقتش اومده بود پیشش
چرا نوکرش هندی بود و کلفتش عربی؟
پیشگو علاقه ی شدیدی به خدمتکارهای عجیب و غریب داشت
و اون می تونست به خوبی به زبان هندی و عربی صحبت کنه
اوه ، ولی بنظر می رسه که کلفت فقط می تونه عربی صحبت کنه
اوهم ، اون یه گارگاه یا یه همچین چیزی ، درسته؟
ایشون بازرس گریویل دی بلوز هستند
و ایشون صاحب دارنده ی عجیب ترین مو در سرتاسر کشور ساوبیوری اند
ولی ، قبل از اینکه پیشگو به قتل برسه با خیال راحت به اتاق خوابش می ره
و نوکرش در باغ درست زیر پنجره ی اتاقش بود
اون برگشته بود تا خرگوش هایی که رها بودند رو تو قفس پیش بقیه خرگوش هایی که پرورش می دادند بذاره
خرگوش ها؟
اون پیشگوه کلی خرگوش داره که خودش پرورششون داده
و ظاهراً گاهی اوقات اون به سگهای شکاری اجاز می داد تا خرگوش هاشو تا سرحد مرگ گاز بگیرند و اونا رو شکار کنند
اما بهتر برگردیم سر موضوع اصلی تو بچه موش خرمای بی آزار کی باشید
اوهوم...داری با من حرف می زنی یا با اون؟
اون شب صدای شلیک گلوله همه رو ازجا می پرونه
متعاقباً اون صدا ، باعث می شه تا همه پشت درب اتاقش تو راه رو جمع شوند
ولی درب اتاقش قفل بوده
خدمتکار یه چیزایی رو بلغور کرد اما هیچ پاسخی ازش شنیده نشد
نوکرش تصمیم گرفت که درب اتاق رو با تبر بشکنه منتها نوه ی دختریش جلوش رو گرفت وبهش اجازه این کار رو نداد
اگر مادربزرگم مرده باشه و) این عمارت اشرافی قراره به من برسه
پس من اجازه ی خراب کردن خونه رو بهشون نمی دادم)ٌ این باید همون دلیل کار احمقانه ی اون دختره باشه
به هرحال ، خدمتکاره یه کلمه از حرفای دختره رو هم نفهمید
سپس اون رفت از اتاق بقلی هفت تیری رو که ...واسه دفاع ازخودش گرفته بود رو آورد
و ، وقتی که درب باز شد ...اونا
دیدند که تیر به چشم سمت چپ پیشگو خورده
و پنجره ی اتاق پیشگو از داخل قفل شده بود و اسلحه ی دیگه ای هم اونجا پیدا نشد
!خب ، حالا تو بهم بگو بچه موش خرما
بنظرت چطور می شه همچین اتفاقی بیافته؟
چرا تو داری از من می پرسی؟
اوه ، که اینطور؟
با تحلیل کردن و تیکه تیکه گذاشتن اتفاقات کنار هم می شه ...فهمید که
من الان واستون ماجرا رو از اول شرح می دم
اوهم
جداً امروز ، خیلی روز زیبایی
از اول می خوای شرح بدی؟
من قضیه ها رو تیکه تیکه می کنم و اونا رو توی دنیای ذهنم تحلیلشون می کنم
و با استفاده از سرچمه ی دانایی که درون من است ماجرای حقیقی رو از اول بطور صحیح واستون شرح می دم
تو داری راجع به حل کردن رازه این جنایت صحبت می کنی؟
اوپف ، من که خودم از قبل می دونم که چه کسی قاتل
من که به اون نوکر زیر پنجره ...بیشتر مظنونم
قاتل اون کلفت است گریویل
داری چی می گی پسر جون بیشتر توضیح بده
تو چرا داری از من می پرسی؟
اون پیشگوه تنها کسی بود که می تونست عربی بفهمه
اون کلفت درب رو کوبید و به عربی فریاد زد
پس جوابی شنیده نشد و اون رفت از اتاق بقلی هفت تیرش رو آورد
پس اون به قفل درب شلیک کرد ، درسته؟
مهم اینجاست که خدمتکاره قبلش چی پشت درب فریاد زد؟
No comments yet. Be the first to leave one.