نخستین 200 خط.
پسم زد؟
پسم زد؟
اولین باره همچین حسی دارم
ولی
شاید این عشق واقعیمه
روی زمین برای من سوباکیسان، مهمترین آدم زندگیمه
فلش دستته، نه؟
چی میشه اگه داشته باشمش؟
قرصای خوابآور و ضدتهوع
قرصای خوابآور و ضدتهوع
همونه
به شما دوتا که نگاه میکنم، میگم خونواده همچین فکر بدیم نیست
امروز صادقی
برای اون و خونوادهش
باید یه کاری درمورد اواجیما ماسایا کرد
اگه جلوشو بگیری
میتونی با خیال راحت برگردی سیارهت، درسته؟
اکه بهت بدمش، از ساساهارا سوباکی دور میمونی؟
نمیتونی بکشیم
هیولا
دیگه هیچوقت دستت به ساساهارا سوباکیو نخوره
گفتم تنهام بذار. ولم کن
من از یه دنیای دیگهم
خیلی قبل تو دنیا اومدم نزدیک ۴۰۰ سال پیش
تو همچین لحظه ای چی داری بهم میگی؟
داری میگی بیگانهای؟ چاخان نباف
من و تو مال دو دنیای متفاوتیم
من اینجوری فکر نمیکنم
برام مهم نیست تو چی فکر میکنی
نمیتونم باهات باشم
خوبه
جای دیگهم درد میکنه؟
نه خوبم
تعجب کردم
ولی چرا نتونستی زمانو متوقف کنی؟
نمیدونم. نمیدونم چرا نتونستم از قدرتام استفاده کنم
با نزدیک شدن زمان رفتنت
گمونم قدرتات دارن از بین میرن
Naoshi & shayan : مترجمین : ارائه ای از ╰☆╮ MixNonaz2 ╰☆╮
تویی که از ستاره ها اومدی :ارائه ای از ╰☆╮ MixNonaz2 ╰☆╮
گشنهت نیست، آبجی؟
یه چی برات سفارش میدم
هرگونه استفاده از اين زيرنويس = = بدون ذکر منبع ، ممنوع و حرام است
هنو زامبیای؟
چرا؟
ها؟
من
ساساهارا سوباکی، دوسدختر شماره یک عالم و آدمم
هیچ مردی هست دلش نخواد با من باشه؟
چرا باید این همه درد بکشم؟
بهخاطر اتفاقی که افتاد
حالا دیگه اون بازیگر درجهیک نیستی که همه دوس دارن دوسدخترشون باشی
خوبه
حتی اگه همه تو دنیا ازم بدشون بیاد
اگه عشق زندگیم عاشقم شه
خوب
میشد
وجدانا؟
عشق ترسناکه
هی
اون مرد انقد بهم اهمیت میداد که تو خونه خودم حبسم کرد
بعد حالا، یههو، میگه بیگانهس
ممکنه یکی انقد ازت متنفر باشه که یه چاخان احمقانه کنه؟
بیگانهس؟
گمونم کاملا با عقل جور درمیاد
مخت تاب ورداشته؟
چون زخمی شده بود و حالش خوب نبود اینا رو گفت و این کارا رو کرد
چیزا تکون میخوردن و میشکستن
مثل جادو
جادوگریم بلده؟
وای
وای، وای، وای
داداش میتسورو، دنبالهدار مور بهزودی سروکلهش پیدا میشه، نه؟
وقتی اومد، میتونم با این ببینمش؟
چی میخوای؟
خواهرم باز خرابکاری کرده، نه؟
یه مدتیه عین زامبی شده
نمیخوام دیگه درگیر هیچکدوم این چیزا باشم
ممکنه خودرای به نظر بیاد ولی تو عشق مبتدیه
هرچی.. من نیاز دارم داداش میتسورو جلو زامبیبودنشو بگیره
نمیتونم دوباره انسانش کنم
شرمنده، باید الان برم
شاید احمق، خودبین و خودشیفته باشه ولی
تنها خواهرمه
همین
این تنها چیزیه که میتونی بگی؟
کجا میری؟
آبجی
هوم؟
Naoshi & shayan : مترجمین @mixnonaz2
زخمات خوب شده؟
خوشحالم میبینم خوبی
چی؟ من کجا میرم؟
هوا خوبه، گمونم باید دنبال یه پرنده نازنین بگردم
ها؟ نکنه سومایا سنسه، تو هم میری پرنده ببینی؟
گوشدادن به سروصدای پرندهها و خوردن قهوه خوب بهترین کاره
مخصوصا با یه دختر خوشگل
رو مخی
باز دوباره از اون حرفا زدیا
آخه من تازه حسمو بهت گفتم
"تو گفتی "من یه بیگانهم
من همچین متقاعد نشدم که بگم "واقعا اینجوره؟"
میبینی. من از پرندهها بیشتر از هر موجود دیگهای خوشم میاد
تنها پرندههایی که تو خوشت میاد
اونایین که میپزنشون
برای اگاهی از جدیدترین ترجمه ها تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید Telegram : @mixnonaz2 Instagram : dreams_hearts_
اوه، چه حالی میده
کل روز تو خونه بودم، این سرحالم میاره
یوهووو
اوه، شرمنده پرنده جون، بیا خونه، نترس
میشه یه دقیقه خفه شی؟
ها، باشه. داد نزن
آه
Naoshi & shayan : مترجمین @mixnonaz2
تویاما سنسه
یه قوری قهوه واسهت دم کردم، یهکم میخوری؟
این همه راهو دنبالم اومدی جوابمو بشنوی؟
آره، تا همین چند روز پیش
من واسه ۴۶ ماه "دوسدختر شماره یک" بودم
جرئت کردم حسمو بهت بگم
جوابمو ندادی. منم دنبالت کردم که جوابمو بگیرم
پس جواب میدم
ازت خوشم نمیاد
پس چرا کمک کردی؟
چون معروفی
بعدشم، فقط کنجکاو بودم
تازه شبیه یکی بودی که یه زمانی میشناختم
یعنی میگی بهخاطر طرف و این که معروف بودم باهام خوب بودی؟
آره
مطمئنی فقط به همین دلیل بوده؟
فقط به همین دلیل بوده
برا یه بارم، تو این مدت
فکر کردی ممکنه دوسم داشته باشی؟
نه
حتی یه بار؟
خیلی سمجی
نمیخوام
دیگه هیچکاری باهات داشته باشم
از حالا به بعد مهم نیست چه اتفاقی برات میفته
نمیخوام کمکت کنم
...من
باید چیکار کنم؟
نمیخوام دیگه ببینمت
ببخشید دنبالت کردم
Naoshi & shayan : مترجمین @mixnonaz2
سوباکی
تو چرا اینجایی؟
بریم خونه
سنسه
سنسه
چی شده؟
مربوط به سوباکیسانه، نه؟
باشه
ببخشید
شاید بدنت بالاخره داره محدودیتاشو نشون میده
گمونم این یه نشونهس که مطمئن شی برگردی سیارهت
بهنظر نمیتونم مخالف این استدلال باشم
شرمنده که همچین تذکر کوتاهی دادم
نه، فقط زنم شروع کرده نقزدن
یه مدت حال بیرونرفتن داشتم، تو کمکم میکردی
زنم قبلا شخصیت آرومتری داشت
اخیرا، یهکم عصبی شده
فقط نمیخوام زیاد حرف بزنم
یه بیستوپنج سالی
هست که ازدواج کردین، نه؟
آه، انقد طولانی شد؟
قبل این که بدونم، با اون وقت بیشتری رو گذروندم، تا پدرمادرم
تا چند سال دیگه، نصف عمرو با اون گذروندم
هاها، خیلیه خلاصه
میدونم من و تو درک یکسانی از زمان نداریم، ولی واسه من مدتزمان زیادی بود، ولی خیلی زود گذشت
کلی اتفاق تو این ۲۵ سال افتاد
باهم پیر شدیم
حسش چجوره؟
حسش چجوره؟
همممم
دوتامون چینوچروک پیدا کردیم و بدنامون نحیف
دیگه زیاد حرف نمیزنیم
خوب، برامون طبیعیه باهم باشیم
بشخصه، هیچی حس نمیکنم، هههه
برا من
زندگی روزمره،نرماله
خیلی بهت حسودی میکنم
دوتاتون موهاتون سفید میشه
دوتاتون ناتوان میشین
دوتاتون باهم پیر میشین
برای اگاهی از جدیدترین ترجمه ها تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید Telegram : @mixnonaz2 Instagram : dreams_hearts_
این روزا عین روز برام روشن بود
منم
میگم کاش میتونستم اینجور زندگی کنم
سنسه
منم
میخوام باهاش باشم
باهاش پیر شم
سوباکیو همونجور که گفتی فرستادم خونه
هی، میخوام یه چی ازت بپرسم
منظورت چی بود گفتی " مواظب داداشم باشم، از سوباکی محافظت کن؟"
ساساهارا سوباکیو ازش دور نگه دار
جوابمو بده، تو کی هستی دقیقا
منظورم همونی بود که گفتم
جدی مواظبش باش
No comments yet. Be the first to leave one.