نخستین 200 خط.
" آنچــــه گــــذشــــت "
.شما به اجبار یه در توی ذهنتون باز کردید
.الآن اون نوگیتسونهست
.یه مهرهی باطلشدهست
اسکات" میره سعی کنه اون رو"
از ناخودآگاهش به بیرون راهنمایی کنه
چطوری دوتا شده؟
.دوتا نشده، یکیش شیطانه که به شکل اون دراومده
.یه تغییری تو مالکیتشون بهوجود اومده
.حالا اونا متعلق به من ان
."آلیسون"
.اسکات"، منو نگاه، منو ببین"
.اسکات"، حواست رو بده به من"
.باید یادت بمونه
اول به من زنگ زدی، باشه؟
.تکرار کن
.اول به من زنگ زدی
...من
...من به شما - .شما نه -
.بگو آقای "آرجنت" یا باباش
.اول به باباش زنگ زدم - دیگه چی؟ -
چی شد؟
.دو نفر بودن
.سعی کردن ماشینمون رو بدزدن
.نقاب به چهره داشتن .یکیشون چاقو داشت
.فکر میکنی که چاقو داشت
."زیاد تو جزئیات نرو، "اسکات
.یه چیز تیز و فلزی دیدی
.فکر میکنی که چاقو بود
بعدش چی میگی؟
،اگه گیج شدی
چی رو با خودت تکرار میکنی؟
.خیلی سریع اتفاق افتاد - .درسته -
.دوباره بگو !"اسکات"
.دوباره بگو
چطوری اینکارو میکنی؟
.کارمون همینه
.کارمون همینه
چیز دیگهای یادت مییاد؟
چیز دیگهای؟
آیزاک"؟"
.متأسفم
.فقط خیلی سریع اتفاق افتاد
.بیا، این آرومت میکنه
چی هست؟
.چای
مثل چایهای جادوئی؟
.نه چای بابونهست .بخورش
.جاش اینجا امن نیست
.جاش هیچجا امن نیست
.اما "آلیسون" یکیشون رو کُشت
معنی خاصی نمیده؟ .یکی از اُنیها رو کُشت
اصلاً مگه ممکنه؟
.مطمئن نیستم چطوری - .اما اینکارو کرد -
.یکیشون رو کُشت - ،آره -
.و بعد اونا خودش رو کُشتن
.آلیسون" مُرده"
و حالا هم که تنها نکتهی خوب اینجاست که
.انگار منم دارم میمیرم
اون با جدا کردن شما دوتا از هم
.حرکت خیلی قویای کرد
خب حالا چیکار کنیم؟
،تو این لحظه
.باید یه حرکت الهی بکنید
یعنی چی؟
تو بازی گو بهش میگیم ،یه حرکت واقعاً الهامی
.یا خارج از بازی
،نوگیتسونه تا قبل از این حرکتها، سِنته دستش بود .حکم برتریش
شما به یه حرکت الهی نیاز دارید
.که بازی رو به نفع خودتون کنید
بسیارخب، کسی حس الهام از جانب خدا داره؟
مامان گفتی با یه شیشه تو تلهاش انداختی، درسته؟
.شیشه نبود که گیرش انداخت
.جایی گیرش انداخت که اونجا دفنش کردم
.نِمِتون
.یه جا که خیلی راجبش نمیدونم
کی میدونه؟
."دیتن"
.دیتن" میدونه"
،ممنون از نگرانیت .اما مجبور نیستی بمونی
.مشکلی پیش نمییاد
.قبلاً با اینجور چیزا دست و پنجه نرم کردم
...یه جور گنجایش و
.توانایی برای بخشبندی کردن احساساتم دارم
.اما من ندارم
.سلام
.باید تا اونجا که میتونیم این قضیه رو نذاریم درز کنه
،همین که مطبوعات راجبش بفهمن
.میریزن سر اون بچهها
میخوای یه ماشین گشتی بیرون خونهت بذارم؟
.آره، واسه امشب فکر خوبیه
" (فصل سوم - قسمت بیستوچهارم (پایانی " " تاريخ ترجمه: 1393/01/05 "
.باید تا چندساعت دیگه خوب بشه
مگه اینکه اونی که بهت شلیک کرده .برنامه بچینه که دوباره پیدات کنه
.لیدیا" با "اسکات"ـه" .باید بریم
میخواید قانعش کنید که باهاتون بیاد؟
.میخوام قانعش کنم فرار کنه و قایم بشه
.مثل هر آدم عاقلی
و "دنی" چی؟
.آلیسون" مُرده"
.استایلز" هم داره میمیره" خودت چی فکر میکنی؟
.فکر میکنم "دنی" حرفتُ باور نمیکنه
.و "لیدیا" هم هرگز فرار نمیکنه و قایم بشه
بهخاطر "اسکات"؟
.دقیقاً
.سعی میکردید که یهجوری برید تو گلهاش
،سعی کنید اعتمادش رو بهدست بیارید .سعی کنید بهخاطرش بجنگید
.کلّ مدت اشتباه انجامش میدادید
.آدم واسه یه رهبر نمیجنگه
.واسه اهداف یه رهبر میجنگه
چه هدفی؟
.هدف "اسکات" همیشه یهچیز بوده
.نجات دوستاش
همه کار میکنه
.تا کسایی که بهشون اهمیت میده رو نجات بده
.وقتی هیچ شانس بُردی نیست، اون به جنگیدن ادامه میده
،وقتی تموم امیدواریها از بین رفته ،یه راه دیگه پیدا میکنه
،و وقتی ضربهخورده و مجروح شده .دوباره به پا میخیزه
میخواید جایگاهی تو گلهاش داشته باشید؟
استرداد و رستگاری میخواید؟
.یه راهی پیدا کنید که به پا خیزید و بجنگید
استایلز" و "کیرا" گفتن که" .نمتون بوده که تو تله نگهاش داشته
.مسئله اینجاست که اون انسان نیست که دارید باهاش میجنگید
.شبیه اشه
.یه روحه که خودش رو بهشکل انسان درآوُرده
.شکل بهترین دوستم
.یکی یهزمانی گیرش انداخته
بازم یکی میتونه اینکارو بکنه، درسته؟
،نمیدونم. این موجود خیلی وقت پیش تو تله افتاده بوده
.قبل از اینکه نمتون تقلیل پیدا کنه
.دیگه قدرتش مثل قبل نیست
چیزی نیست که اینکارو بکنه؟
.امکانش هست
،وقتی درخت سالم بود
.چوبش گاهیاوقات حاویِ مادههای قدرتمندی بود
.اما اون مادهها خیلی کمیاب ان
.یه لحظه وایسا مادههای قدرتمند؟
مثل پنجههای یه آلفا؟
کدوم آلفا؟
."تالیا هِیل"
پیتر" تو یه جعبهی چوبی که رو درش"
.سه انشعاب حکاکی شده بود داشتش
اگه اونا از نمتون ساخته شده باشن چی؟
.ساخته شدن
از کجا میدونی؟
.چون خودم ساختمش
.سلام علیکم
میشه لطفاً "ملیسا مککال" رو پیج کنید؟
.خب، بهگمونم خودم باید پیجش کنم
!کلانتر
.فقط گمون میکنم خیلی بهتره که از طرف تو باشه
،خب پس باید به "اسکات" بگم که باباش برگشت سانفرانسیسکو
میگه متأسفم، اما وقت نداشت که خداحافظی کنه؟
.درسته، بعداً براش یه ایمیل میفرستم
!خیلی احمقی
خب مگه چه اشکالی داره؟
جدی میگی؟
.رف"، گفتی که یه رابطهی خوب با پسرت میخوای"
.نمیشه که بعد یه دعوا جا بزنی
.ازم متنفره - .ازت متنفر نیست -
.فقط میخواد بیشتر تلاش کنی
چه خبر شده؟ - .نمیدونم -
!برو عقب
.مراقب باش
.اون یکم تمرین کردن میخواد
،وقتی "آلیسون" داشت یادش میگرفت
دستاش رو باندپیچی میکرد .چون خیلی خراش برمیداشتن
.اما بههرحال بیخیالِ یادگیریش نشد
.داشت سعی میکرد یهچیزی بگه
چی؟
.داشت سعی میکرد یهچیزی رو به "اسکات" بگه
،گفت "،باید بهش بگی"
"...باید به بابام بگی"
،نتونست حرفش رو تموم کنه اما مطمئنم میخواست بگه
.که دوستت داره
.چیزی نیست
چیزی نیست. قبلش واسه گفتنش .یه نکتهای رو گفت
قبلش؟
.ما یه سنتی داریم
.گلولهی نقره
.داشت یه پیکان نقره درست میکرد
کجاست؟
پیکان؟
.طبقهی پایین
.باید ببینمش
چرا؟
.چون یه احساسی بهم میگه اونجا نیست
چه کوفتی شده؟
.فکر کنم سمی بوده .مثل جهنم داره میسوزونه
.اوه، مراقب باش
.از اینجا میبَرمت بیرون - .باشه -
!یه تفنگ بزرگتر لازم داری
!نه
.جعبه چوبیه دست "درک"ـه .مییاد پیشمون
چی شده؟
.داره یه اتفاقی میافته
،یه احساس ناگهانی بهم دست داده
.انگار داره وقتمون تموم میشه
.آره
.آره، یه همچین احساسی به منم دست داد
No comments yet. Be the first to leave one.