نخستین 200 خط.
«پس خداوند امری را که مقرر شده، انجام دهد»
هر کی کسی رو بکشه کشته میشه
!حسین
صباح پسرش رو برای عدالت و حقیقت نکشت
!حسین
صباح پسرش رو کشت تا به پیروانش ثابت کنه
که اون مرد حق و عدالتـه
تا اصلاح مسیر قلعه
و ایمانشون به دارنده کلید بهشت ثابت بشه
درگیریهای حسن بیشتر شده و در بین نزدیکترین افرادش بزرگتر میشه
چرا؟
و در طرف دیگه
منتخب این بار جزو کسانیست که به قلب من نزدیکه
برزک عمید
برزک به مأموریتی اعزام شد
که میتونه پایان کار اون باشه
روح حسن صباح به محض خروج از قلعه جایگزین تو میشه
تا انشااله پیش ما برگردی
و چه بسا آغاز نزدیکی او به صباح باشه
به قیمت جان یه دوست قدیمی
زید بن سیحون
...ماموریتش
کشتن منصور جوانـه
اون مردیست قوی
که تو قلعه الموت آموزش دیده
و راه و روش اونا رو میدونه
... :: ترجمه شده توسط : سعیـد پردیـس :: ...
"حشاشین"
قسمت 16 "محاصره جدید" گ.ل.چین.دان.لود
!برو بیرون
همونطور که همه چیز منو ازم گرفتی
از من بترس، حسن
من تا روز قیامت دشمنتام
ازم انتظار هر بدی رو داشته باش
ممکنه منم بکشی؟
همونطور که از دستش عصبانی شدی و حسین رو کشتی؟
تو پسر عزیز منی
و حسین هم فرزند عزیزم بود
من دستور کشتن حسین رو ندادم چون منو ناراحت کرد
من بعنوان یه پدر غمگین بودم
قلبم نصف شد
و گریه کردم
من بعنوان حاکم دستور رو صادر کردم
و حاکم باید با عدالت حکومت کنه
و باید انتقام کسی رو که حسین کشته، بگیره
میفهمی؟
میفهمم
دوستم داری؟
ولی اگه تخلفی بکنم که مستحق مجازات باشه چی؟
کی قضاوت میکنه، حاکم؟
...یا
پدرم منو میبخشه؟
اگر تخلف مربوط به مردم باشه
و به مردم آسیب رسونده باشه
ولی امر حکم میکنه
« ارائه شده توسط وبسایت گ.ل.چـین دان.لـود »
!منصور
بهشت رو فراموش کردی و !خودتو به جهنم فروختی
!برزک
کسی که حامل روح حسن صباحـه
همانطور که بهمون یاد دادن باید منو موذیانه میکشتی
میخوام چشمات رو که به سوی جهنم میره ببینم
بذار برم
چرا اینقدر سریع؟
باورم نمیشد که یه همراه تو زندان خودم پیدا کنم
دوستت رو که بهت نیاز داره ترک میکنی، عمر؟
من تو رو نمیشناسم
من دو دوست داشتم که کشته شدن
و تو هردوی اونا رو کشتی
تو نظام الملک و حسن صباح رو کشتی
من حسن صباح هستم
تو جسد حسن صباحی
جسدی متورم از غرور و عشق به خودش
حتی برای خداحافظی هم نمیتونم نگاهت کنم
تو همیشه قلب مهربونی داشتی
تو با دنیای درونت میجنگی و قادر به رویارویی باهاش نیستی
یه شاعر
همانطور که شراب روی سرت اثر میذاره معانی هم با تو بازی میکنه
تو از بازیچه مست بودن در دست سرنوشت لذت میبری، عمر
مستی در دست سرنوشت !بهتر از اینه که به سرنوشتم فکر کنم، حسن
خواهش میکنم بذار برم
یا من زندانی قلعهی تو هستم؟
نه تو دوست منی
ولی برای رفتنت ترتیب دیگهای وجود داره
نمیخوام عجلهات، عامل مرگت باشه
و کشته شدن عمر خیام !در نزدیکی قلعه الموت
معناش این باشه که حسن صباح نتونست ازش محافظت کنه
هر چه زودتر ترتیبی بده که برم
!عمر
قبل از جدایی چه توصیهای به حسن صباح داری؟
به سایه بلند خودت روی دیوار نگاه نکن
به عمر محدودت نگاه کن
و بدنت که مستعد بیماری و مرگـه
شاید به دنبال نفسی از خشم
نفسی از پشیمونی به دنبالش نیاد
خداحافظ عمر
همونجا وایسا
تو باید باطنی باشی که این جوون رو به قتل رسوندی
نه تنها میمیری
!بدنت هم سلاخی میشه منو کجا میبری؟
پیش قاضی دادگاه و بعدش مرگ
چی گیرت میاد؟
منو میبری پیش قاضی من میمیرم و تو هم فقیر میمـونی
اگه مغز داری
یا قلبی که بچههاش رو دوست داره
!بذار برم !ساکت باش
یه کیسه طلا تو دروازه شهر
هدیهای از جانب من تا تو و بچههات در سعادت زندگی کنین
تو دروغ میگی، چیزی نداری
تو دروازه، حاصل زندگیم منتظره
طلا رو بردار برو خونه
تو هرگز منو ندیدی منم تو رو ندیدم
اگه طلاها رو نگرفتی، سلاح در دست توئه و گردن منم از تو دور نیست
یا منو بکش یا به قاضی بسپار
اینجا دروازهست
حاصل زندگیت کجاست؟
زیر لباسم چی؟
کم کم دارم باور میکنم که تو مرد خوبی هستی
و وقتی کیف دیگه رو بیرون بیارم بیشتر بهم ایمان میاری
اینجوری تونستیم ردشون رو پاک کنیم
البته به لطف خدا
فقط قلعهها باقی مونده
و اول قلعه شیطان حسن صباح
متأسفانه محاصره در زمان سلطان ملکشاه شکست خورده
شکست خورد چون نتونستیم دشمن رو بدرستی تخمین بزنیم و در بهترین شرایط نبودیم
من تعداد رو ده برابر میکنم
و بهشون پول و اسلحه و آذوقه بده
که برای پنج سال کافی باشه
حتی اگه این محاصره هزار سال طول بکشه
تک تک اعضای بدن حسن صباح رو میخوام
که جسد پاره شدهاش بر فراز نقاط دیدنی اصفهان آویخته بشه
من سرش رو برای خودم میخوام
اونو بالای دروازه قصر آویزون میکنم
معلومه که سپاهیان سلطان برای جنگی بزرگ دارن آماده میشن
دارن به سمت قلعه الموت میرن
بخاطر حسن صباح
خدا لشکریان سلطان رو پیروز گرداند
اگه دوست داری، تو و اسبت استراحت کنین
خدا لشکریان سلطان رو پیروز گرداند
میدونی نزدیکترین فرد به قلب من کیه؟
فقط خدا میدونه، مولای ما
زید بن سیحون
این افتخار بزرگیه، مولای من
و خطری بزرگ
میدونی که برادران یوسف از روی حسادت باهاش چکار کردن
!خیلی مراقب باش
از کی؟
برزک عمید
به تو چشم دوخته و حسادتش به تو زیاده
پس موضوع رو مخفی نگهدار و مراقبش باش
و همه رازهایی رو که بهت گفتم حفظ کن
آموزش نیروهای جدید باید کمی بیشتر از این باشه
حرکت کنید
!تو برگشتی
قهرمان ما برگشته
این یه معجزهست
یه معجزه از همه نظر
باید فورا مولا رو ببینم
سپاه سلطان برای محاصره قلعه تو راهن
لشکر عظیم سلجوقیان بار دیگه قلعه الموت رو محاصره کردن
ولی همه ارتشهای دنیا چیکار میتونن بکنن
در برابر قلعه ای که برزک عمید رو داره؟
خدا مولا رو عزت بده
بازگشت امن تو رویایی بود که قبل از فرستادنت دیدم
!تو درجه هزار شهید رو داری، برزک
مقام والای برادر ما برزک، مبارک باد
برزک دل مهربونی داره، زید
مثل تو
خدا محبت و اندیشه نیکش رو زیاد کنه، مولای من
از این به بعد میخوام کل قلعه فعالانه شعلهور باشه
همه آتشهاش باید چنان شعلهور باشه که گویی در جشن و شادیـه
و کسانی که داخل قلعه هستن باید تعداد بسیار محدودی از مؤمنان باشه
و درمورد محاصره قلعه، مولای ما؟
ما همانند جن خواهیم بود که انسانها رو میبینن، ولی انسانها نمیتونن ما رو ببینن
حساب تمام محتویات انبارهای قلعه رو داشته باشید
میخوام سریعترین شوالیهها به قلعههای اطراف برن تا درخواست کمک کنن
به محله برید، بهشون هشدار بدین و اونا رو آماده کنین
من یه دسته جدید از جوانان مؤمن میخوام
که از خروج امن عمر خیام و دوستش به دورترین نقطه اطمینان حاصل کنن
از شما سه نفر میخوام به تمام روستاهای نزدیک قلعه برید
نمیخوام غافلگیر بشیم
تعداد ما رو بهشون اطلاع بدین
نیات و وعدههای ما
برای ترسوندنشون
بهشون بگید که خیانت رو نمیپذیریم
یا حتی بیطرفی
یا با جان و دل و هر چه که دارن با ما هستن
یا قبل از اینکه قلعه الموت رو محاصره کنیم، جنگ رو با اونا شروع میکنیم
و اونا و فرزندانشون و خونههاشون رو از رو زمین محو میکنیم
میخوام صحبت با اونا سخت و محکم باشه
با صلابت و سختی
میخوام ترس در دلشون بیفته
و اگه به الموت وفادار باشن
بازم اینکارو بکنیم؟
!قطعا
فراموش نکنین که اونجا از رهبرانشون عهد و پیمان بگیرین
و پسر بزرگ هر یک از سران قبیله رو برام بیار اینجا
به طوری که حضورشون
عهد و پیمانشون به ما باشه
با این کار خشم اونا رو تحریک میکنیم
No comments yet. Be the first to leave one.