نخستین 200 خط.
...آنچه گذشت
مادر من وقتی من رو به دنیا آورد خیلی جوان بود
و راه خروجش از اون موقعیت احتمالا
...میدونین نشئه شدن بود
واقعا یک محیط فراری دهنده
و خشن بود
بچه داشتن برای من
تنها چیزیه که تمام زندگیم میدونستم
میخوامش
من نمیخوام ...که
بچهام برای این به دنیا بیاد که چیزی رو درست کنه
من سکس رو
از نگاههای زیادی میبینم
...برای من مثل این میمونه
که بخورم یا بخوابم
باید هر روز انجامش بدم
این چیزی نیست که
شما با انجام ندادنش حالتون خوب باشه
این نشانه سلامت نیست
این نشانه چیز
...دیگهایه
و من دوست دارم این درست بشه
من که میرسم خونه حدود ساعت ۹:۳۰ مثلا
یا یه زمان دیر دیگه مثلا
من نباید مجبور باشم به تو بگم که
کارهارو کرده باشی
...کاری مثل
.آشپزی
یعنی، نباید ازت پرسم که غذا درست کردی؟
و اگر هم همچین چیزی بپرسم میگه که
«انتخاب دیگهای هم دارم؟»
...ولی.. و این به
این حرف قبلی من برمیگرده که
اون براش مهم نیست
اون اصلا
انگار که ککش هم نمیگزه
اون براش مهم نیست
...من فقط کنجکاوم که ک
کی دقیقا همه این اتفاقا افتاده؟
طی هفته
آره ولی کدوم روز ...در طی هفته
من یادم نمیاد
بوده که من آشپزی نکردم؟
چون غذا رو بیشتر وقتا من درست میکردم
این دقیقا مارو میرسونه به جایی که در انتهای جلسه قبلی رسیدیم
جایی که تو ...میگی
میبینین؟ اون براش مهم نیست
و من گفتم
به نظرم اون عصبانیه
این دوتا
دو تا احساس کاملا متفاوت هستند
اون تمام روز به من پیامک میده
این از اون چیزاییه که ما هنوزم راجع بهش
بحثمون میشه
الین و دشان
از یک مکالمه پیامکیمون که داشتیم
اسکرینشات گرفتم
اون از من یک سوال کرد
و اگه زمان رو نگاه کنیم
مثلا این پیام رو ساعت ۳:۰۱ داده بود
...و بعدش اون
سریع بعدش مثلا ساعت ۳:۰۲
«چرا جواب من رو نمیدی؟»
فقط یک دقیقه بعدش
من کنجکاوم که بدونم
خودت فکر یا نظری داری که یه جورایی
نه از داخل این ماجرا ولی
راجع به کل دینامیک این حالت رابطه باشه؟
...من نظرم اینه که
من یه احساسهایی
برام میمونه
کارهایی که اون میکنه من رو دچار احساساتی میکنه
چیه اون احساس؟
که هی سراغت میاد؟- احساس ناامنی-
ناامنی- ناامنی-
دقیقا چون اگه ...چیزی برای شما مهم
چیزی که مکرر بهش اشاره میکنی
بنظرم احساس هست که
«اون براش مهم نیست»- خوب نیست-
...خوب
متاسفم
بیا احساس تو رو با واقعیت معادل نگیریم
احساسی که برای تو مکرر رخ میده
نهایتا اینه که «اون براش مهم نیست»
درسته
نه؟ این انگار که به همه چیز اینجا رنگ میده
آره
:سرش شلوغه؟ یعنی «اون براش مهم نیست»
:نمیاد بریم باشگاه یعنی «اون براش مهم نیست»
...نه؟ انگار که
«یک «اون براش مهم نیست عمیق در وجودت کاشته شده
خوب من الان دوست دارم بیشتر در گذشتهات
درمورد خاطراتی که این حس رو تداعی میکنه
جستجو کنی و برام بگی
ولی مطمئنا چیزی که توصیف کردی
توش پر اینه که
«هیچکس براش مهم نبود»
نه؟ و میزان زیادی توش تنهایی هست
و مقدار زیادی همه کارام بر عهده خودمه
نه؟
خوب و تو الان داری نفس عمیق میکشی
میبخشی که اینطوری مستقیم وارد موضوع شدم
چی شده؟
چی شدی؟
جالبه
خیلی جالبه
دور چشمام سیاه شده؟
نه
نه؟- نه-
باشه
...من فکر کنم
...از سن بسیار پایین
این تقریبا همه چیزی
بود که یادگرفته بودم
من خونه مادربزرگم رو ترک کردم
وقتی 15 ساله بودم
و من آزاد بودم آزاد آزاد
...ام
...ولی- آزاد، ولی تنها-
آزاد، ولی تنها
آزاد، ولی تنها
...ام
...و بعدش
میدونین به عنوان یک بچه
شما نمیدونین چی به چیه
و به جایی بر میگردید که توش احساس امنیت میکنید
برای همینم من دائم به خونه مادربزگم سر می زدم
...و ام
شما فکرشم نمیکنید که ...آدمها
...یه کارایی ازشون بربیاد
تا وقتی خودتون به چشم ببینید
...و حس من این بود که
الان داری راجع به واقعی خاصی فکر میکنی؟
وقتی اینا رو میگی؟
مادربزرگ و کلا ...خانواده پدری من
از مادرم خوششون نمیومد
...و
پلیسها هم دنبال مادر من میگشتن
من میدونستم که مادرم کجاست
من اومدم اونجا و اونا پشت خونه بودن
.مادربزرگ و عمهام
کاراگاهها داشتن میومدن و اونا تصمیم داشتن خونه مادربزرگم
دنبال مادر من بگردند
...و
اونا میخواستن بگن که ...من
جای مادرم رو به پلیسها لو دادم
و پلیسها مادرم رو بردند
اون رفت زندان و فکر میکرد من لوش دادم
و من شنیدم اونا داشتن راجع بهش حرف میزدن
خوب آخه...چرا اینطوری کردن؟
چرا باید اینکار رو بکنن؟
این یک خیانت دوطرفه اساسیه
آره
بله
ولی، میدونین
تقصیر خودم بود چون
بهشون اعتماد ...کرده بودم
باید حواسم رو جمع میکردم
...ام من فکر کنم-
...اگه اجازه بدی-
یک لحظه صبر کن
تو چه احساسی داری؟
...این
خیلی ناجور بوده
این یک دنیا آسیب دیدنه
...اون
دنیایی از آسیب- آره-
آره یک دنیا آسیب- بله-
ولی آوردنش در ذات رابطهای که بین شما
در حال حاضر جریان داره
سایهای که این موضوع روی ارتباط شما
ایجاد کرده رو میشه به وضوح دید
نه؟ چون تو به سمت دشان
...میری
و در حرکتی که یه سمت اون میکنی چیزی که
مثل یک هولوگرام هی برات ظاهر میشه
این احساس تنهاییه
اینکه برای هیچکس مهم نیست
این خیلی جالبه
ولی برای من واقعا فرساینده است
چون داری با گذشته سروکله میزنی
آره- در کنارش داری-
با زمان حال و الان هم سروکله میزنی- آره-
منظورم اینه که این تنهایی که تو توصیف میکنی
تو نمیتونی تنهایی دوای درد همه این تنهاییها باشی
ده ماه بعد از آشناییمون
من درمان با هورمون رو شروع کردم
لورن و سارا
بعدشم جراحی بالاتنه و پایینتنه
رو برنامهریزی کردم
و رزروش رو قطعی کردم
و ما قبلا هم ...راجع بهش حرف زده بودیم
زمانی که توی ...رابطه بودیم
همون دو هفته اولش بود
و برای سارا اینطوری بود که
«منم باهات میام»
همون شبی بود که بهت گفتم دوستت دارم
آٰره- اینطوری بود که-
دوستت دارم و همچنین باهات میام
آره
No comments yet. Be the first to leave one.