نخستین 31 خط.
جمعه
جمعه من یه مایل یه دقیقه به یه نفر فکر کردم
این احساس، من میخوام باهاش باشم، چون هیچ راهی نیست
ما امشب از دست این داریم قایم میشیم
اوه، امشب
میتونم بگم تو منو می خوای
یه دفعه دیدم در حال گذشتن از اتاق خیره شدی، عزیزم
این بازی خجالت نداره
روراست باش
آره، میدونی امشب باید چیکار کنی!
من فقط میخوام تو منو مجبور به حرکت کنی
برات مثل یه انتخاب نباشه
مثل یه شغل باشه
فقط میخوام سقفم رو ببری بالا
یه چیز احساسی(اوه آره!)
و مجبورم کن اوووه، اوووه، اوووه، اوووه...
و مجبورم کن اوووه، اوووه، اوووه، اوووه...
قانونی نداره
از بار تا ماشین بیا برگردیم به اتاقم
دارم گرمای لحظه رو شعله ور می کنم؛ بذار اون جرقه ها فعال بشن
تا سقف منفجر میشن، ما روشن می سوزیم
وقتی که ما پامون رو از گلیممون دراز تر می کنیم
چون تو زبانه ی آتشی هستی که بدون اون نمیتونم
آتش به درون خورشید یاقوتی میره
امشب هیچ راهی برای مخالفت با این ندارم
من فقط میخوام تو منو مجبور به حرکت کنی
برات مثل یه انتخاب نباشه
مثل یه شغل باشه
فقط میخوام سقفم رو ببری بالا
یه چیز احساسی(اوه آره!)
و مجبورم کن اوووه، اوووه، اوووه، اوووه
No comments yet. Be the first to leave one.