نخستین 200 خط.
لطفاً بپوشش تاکامینه-سان
بارون میاد، و شیروتا یخ میزنه
بارون میاد، و شیروتا یخ میزنه.
امروز روزیه که رئیس قراره بهم درس بده...
یا قرار بود باشه...
وای، تاکانه-چان، اتاقت حسابی مرتبه!
راستش باید ازت تشکر کنم که نهتنها اجازه دادی تو گروه مطالعتون باشم،
بلکه یه دفترچه هم بهم قرض دادی!
حدود ۳۰ دقیقه قبل...
وقتی داشتم میرفتم خونه رئیس،
اتفاقی به الی-چان برخوردم.
وقتی بهش گفتم قراره تو خونه رئیس یه گروه مطالعاتی داشته باشیم،
اونقدر اصرار کرد که بذارم اونم بیاد،
و حالا اینجاییم.
پس با ریاضی شروع میکنیم؟
خوبه. من زیاد توش خوب نیستم،
برای همین امیدوارم تو بهم یاد بدی، تاکانه-چان.
رئیس بهوضوح ناراضیه.
فکر کنم واقعاً با الی راحت نیست...
الی-سان،
اگه نیاز به درس خوندن داری،
نمیتونی از دوستدخترت بخوای بهت درس بده، نتیجه بهتری نمیگیره؟
اگه حاضر شده با یکی به بیادبی—
ببخشید، کلمه اشتباه بود
با دختری به شیرینی تو،
حتماً با نهایت سخاوت بهت درس میده.
اوه، منظورت روریکاست؟
آره، اخیراً انقدر با کارش مشغول بوده که بهسختی باهام وقت میگذرونه.
خب، اگه دنبال همبازی میگردی،
چرا مهدکودک رو امتحان نمیکنی؟
دشمنی غوغا میکنه!
صبر کن، گفت »دوستدختر«؟
دوستپسر نه؟
یادم اومد،
الی-چان تو دبستان گفته بود دخترا رو بیشتر از پسرا دوست داره.
یه سؤالم دارم.
این فرمولهای جمع مثلثاتی...
اصلاً نمیفهمم چی به چیه.
دستش بهش خورد؟
نه، اون فقط اتفاقی بود...
عمداً این کارو کرد؟!
صبر کن، نکنه الی-چان امروز اومده که با رئیس یه کاری بکنه؟
نه، نه. زیادی دارم توش غرق میشم.
شیروتا-کون.
ب-بله؟
میتونم ازت بخوام بری سوپرمارکت یه کم نوشیدنی و تنقلات بگیری؟
اوه، پس برای منم یه چیزی بگیر!
اوه...
تنها گذاشتن این دوتا فکر خوبی نیست...
ولی...
حالا.
بله!
عالی شد.
یه چیزی هست که میخوام باهات خصوصی صحبت کنم.
چه تصادفی. منم یه چیزی میخوام بگم.
مستقیم میرم سر اصل مطلب. میشه لطفاً بری خونه؟
نظارت روی درس خوندن هردوتون با هم خیلی زحمته.
آره، حتماً. واقعاً متأسفم.
بعد از اینکه سؤالم رو بپرسم میرم خونه.
چیه؟
تو و کو-چان الان با همید؟
چی؟
دقیقاً چرا باید با یکی مثل شیروتا-کون قرار بذارم؟
پس میگی هنوز با هم نیستید؟
مگه گوش نمیدی؟
نمیتونم تخیلات تو رو کنترل کنم،
ولی لطفاً سعی نکن اینا رو به من تحمیل کنی.
اوه، اشکال نداره، لازم نیست قایمش کنی.
ولی گفتم—
ولی میدونی...
کو-چان خیلی کُنده. فکر کنم برات سخت باشه.
کو-چان اعتمادبهنفسش پایینه،
برای همین فکر کنم حتی متوجه نمیشه تو داری بهش سیگنال علاقه میدی،
هرچقدرم که تلاش کنی.
حالا که گفتی...
هرچقدر جسورانه یا با اراده بهش نزدیک بشم،
واکنشاش انقدر کمه،
حس میکنم اصلاً منو بهعنوان یه دختر نمیبینه...
این باعث میشه احساس ناامنی کنم.
اوه، میدونستم!
... این چیزیه که یه دوستم وقتی برای مشاوره پیشم اومد گفت.
اینکه انقدر واضح سعی کرد قایمش کنه خیلی بامزهست!
خب، اون دوستت چه جور حرکتایی کرده؟
خب، تا جایی که شنیدم،
سعی کرده با لباس گربهای بهش بچسبه،
یهو وقتی داشته حموم میکرده رفته پیشش...
حسودیم شد!
میگم، منطقیه که اعتمادبهنفست بهعنوان یه دختر کم بشه
اگه با اینهمه تلاش واکنشش کم باشه، نه؟
راستی،
این دوستم انقدر خوشگله که میتونه جنگ راه بندازه.
دیوونهکنندهست!
عجیبه که هنوز هیچ کاری نکرده!
ت-تو هم فکر میکنی؟
اه، زیادی جوگیر شدم.
ولی کو— یعنی این پسر
اصلاً واکنش نشون نداده، نه؟
چیزی نیست که برای اون کرده باشه؟
آره، فکر کنم چندتا چیز بوده.
مثلاً دویدن به پارک چون نگران امنیت دوستم بود،
نگرانی بیشتر برای حال دوستم تا تکالیف خودش،
تلاش زیاد برای برنامهریزی یه قرار،
و چیزای دیگه.
ولی بین همه اینا،
چیزی که منو خوشحالتر کرد اینه که داره خیلی تلاش میکنه
تا تو همون دانشگاه من قبول بشه...
این چیزیه که اون دوستم گفت.
از شدت بامزگی دارم میمیرم!
ولی در حالی که این پسر هیچی براش نیست
و عملاً نمونه کامل یه آدم معمولیه،
وفاداریش از حد گذشته.
برای همین نگرانم که کارایی که میکنه از روی علاقه نباشه،
بلکه فقط از حس وظیفه اخلاقی باشه...
این چیزیه که دوستم بهم گفت.
آره، اصلاً دلیلی برای نگرانی نیست!
لطفاً به دوستت بگو!
همین که یکی بخواد برای یه نفر کاری انجام بده
خودش یعنی دوستش داره.
تازه، اگه داره برای بهتر کردن نمرههای بدش تلاش میکنه
تا بتونه بره همون دانشگاه،
یعنی بیشتر زندگیشو برای اون گذاشته...
این کاری نیست که بتونی بکنی مگه اینکه واقعاً یکی رو دوست داشته باشی.
مگه من گفتم اون پسر نمرههاش بده؟
اوه! آآ، منظورم اینه... فقط یه جورایی فکر کردم.
خ-خب، فکر کنم این یه کم جالب مفید بود.
اون دوستم شاید خوشحال بشه اگه اینو بهش بگم.
حتماً بگو.
ولی به هر حال...
واقعاً فقط برای این موضوع اومدی؟
مطمئن بودم اومدی یه تصادف جور کنی تا بتونی به من دست بزنی.
اوف!
م-معذرت میخوام!
واقعاً قصد نداشتم،
ولی وقتی دیدم میتونم یه کم دست بکشم، دیگه نتونستم...
تعجب میکنم چرا هنوز دستگیرت نکردن.
لازم نیست خودتو به سطح یه مزاحم برسونی.
اگه فقط ازم بخوای، خودم میذارم دست بزنی.
چی؟! واقعاً؟! میتونم؟!
تا وقتی جلوی بقیه نباشه.
اینجوری نیست که دست زدن تو برام فرقی کنه.
برگشتم.
نکنه این دوتا حالشون خوب نباشه...
اگه الی شوخیشوخی بخواد یه دستی بکشه چی؟
تنبیه رئیس وحشتناک میشه.
این چه قیافهایه؟
انقدر حس خوبی داره؟
اونجا حسابی شلوغه.
دارن درباره چی حرف میزنن؟
چقدر نرمه!
و نرم!
میشه انقدر فشارشون ندی؟
قلقلکم میده.
چقدر نرمه!
و نرم!
میشه انقدر فشارشون ندی؟
قلقلکم میده.
نکنه...
نه، امکان نداره.
قلقلکم میده!
شکممو لیس نزن...
میدونی، این هر روز پیش نمیاد؟
این... قلقلکم میده.
شکممو لیس نزن...
میدونی، این هر روز پیش نمیاد؟
وقتی نبودم چی شد؟
کمی بعد،
فهمیدم این فقط یه تخیل بود که ذهن خلاقم ساخته.
ولی انگار درست فکر میکردم که این دوتا یه کم به هم نزدیکتر شدن.
لطفاً
بپوشش، تاکامینه-سان
لطفاً بپوشش
تاکامینه-سان
چند روز بعد از شروع ترم دوم...
گفتن تا بعدازظهر بارون میاد،
ولی حالا بند اومده.
انگار این چتر واقعاً لازم نبود.
خوشحالم که زود بند اومد.
منم همینطور.
دیگه لازم نیست یونیفرم خیس تنم باشه.
من خیلی این کت رو دوست دارم.
شنیدم یونیفرمامون خیلی پرطرفداره.
طراحیش هم خوبه،
ولی قبل از اینکه تو رو داشته باشم، واقعاً بهم کمک میکرد.
اگه چند بار پشت سر هم از قدرتم استفاده میکردم،
یونیفرم تابستونیم از عرق و اینا شفاف میشد.
برای همین هر بار که از قدرتم استفاده میکردم، باید عوضش میکردم.
ولی با این کت،
دیگه نگران این نبودم و میتونستم چند بار ازش استفاده کنم.
آها...
صبر کن، پس یعنی پارسال زمستون...
ماه خوشآمدگویی
این احتمال زیاد بود که رئیس...
...سوتین یا شورت نپوشیده باشه؟!
شیروتا-کون؟
این نگاه خالی شدید چیه تو صورتت؟
داری میگی تعریف من از خوبیای کت برات خستهکنندهست؟
ن-ن-نه، اصلاً!
پس چرا یه بازی نکنیم تا حوصلمون سر نره؟
بازی؟
یه لحظه برگرد.
No comments yet. Be the first to leave one.