نخستین 158 خط.
. اون روز ، بشریت دوباره به یاد آورد
. ترسی که از حمله ی اونا توی جونمونه
. و حقارتی که با زندگی توی قفسی که بهش می گیم دیوار ، تحمل می کنیم
! همگی آماده ی مبارزه بشید
! فقط یه غوله
! اونو نابود می کنیم و اولین مقرِ بیرون دیوارِ بشریت رو درست می کنیم
! هدف نزدیک می شه
! مثل تمرین به پنج گروه تقسیم شید
! ما حواس هدف رو پرت می کنیم
! همه ی تیم های حمله ، حرکتتون رو شروع کنید
! از طرفین بهش نزدیک می شیم و می کشیمش
! قدرت آدما رو ... بچش و فراموش نکن
Sabzchidori & Sfmking کاری از
هیچ کس اسم گل های له شده رو به یاد نداره
پرنده هایی که سقوط کردن ، منتظر باد بعدی هستن تا دوباره پرواز کنن
دعای خالی ما رو نجات نمی ده
روح مبارزس که می تونه دنیامون رو عوض کنه
از قدرت استفاده کن و به اون خوک ها توجهی نکن
خوک هایی که به میل به جلورفتن می خندن
علاقمون به زندگی راحت ، این حقیقت جعلی رو قوی تر کرده
اما ما در اصل ، مثل گرگ های گرسنه ، آزادیم !
حقارتِ اسیری رو بذار توی مشت هات و با سختی ها بجنگ
چه بدنت اسیر باشه چه نباشه ، طعمت رو تیکه پاره می کنی !
همینطور که بدنت با میلی روز افزون شعله می کشه ،
سریع کمانت رو بردار و پیکانی آتشین پرتاب کن
برای تویِ دو هزار سال بعد
سقوط شیگانشینا ( قسمت اول )
ها ، میکاسا ؟
. دیگه وقتشه برگردیم
تو اینجا چیکار می کنی ؟
توی خواب هفت پادشاه بودی و فک کردی هنوز داری خواب می بینی ؟
. نه ، فک می کردم هنوزم دارم یه رویای خیلی طولانی می بینم
خوابم درباره ی چی بود ؟
. یادم نمیاد
اِرِن ، چرا گریه می کنی ؟
ها ؟
سال 845 ، محله ی شیگانشینا
بشنوید مردم ! دیوارها با دانش خداوند ساخته شده !
این دیوارها ، ساخته ی خداونده !
هیچ موجودی جسارت نمی کنه از این دیوارها بالا بیاد
. به کسی نگی ها ... که داشتم گریه می کردم
نمی گم .
اما اگه نمی دونی چرا داشتی گریه می کردی ،
شاید بهتر باشه بابات معاینت کنه ؟
! چرت و پرت نگو
نمی تونم که همچین چیزی رو به بابام بگم !
داشتی بخاطر چی گریه می کردی ، اِرن ؟
. هاینز - سان
میکاسا از دستت عصبانی شده ؟
چی ؟
من چرا باید گریه کنم ؟
بوی گند مشروب می دی !
. چه عیبی داره خنگ خدا
بازم دارید مشروب می خورید ؟
تو هم میای با هم بخوریم ؟
نه ، امم ... پس انجام وظیفه چی ؟
آره ، امروز مراقب دروازه بودیم .
.کل روز اینجا بودیم و خب دیگه گشنه و تشنم شده بودیم
اما چیزی نمی شه که هر چندوقت یه بار یه ذره مشروب بخوریم .
اما با این مستی ، وقتی موقعش برسه ، می تونی بجنگی ؟
ها ؟ وقتی موقعش برسه ... کِی رو می گی ؟
! معلومه دیگه
! دیوارو بشکنن و بیان تو شهر اونا وقتی
. نگاش کن
ارن ، همچین چیزایی رو بلند بلند نگو .
. خیلی جیگر داری . پسرِ دکتر یائگر
. اگه واقعا دیوار رو هم بشکنن ، کاری که باید می کنیم
... اما می دونی
. توی این صد سال ، یه دفعه هم این اتفاق نیوفتاده
درسته ، ولی ...
بابام گفت توی همچین وضعیت هاییه که بیشتر از همه در خطریم !
دکتر یائگر اینو گفته ؟
.خب ، حق هم گفته
قبلا یه بار این دهکده رو از طاعون نجات داده .
هر چی ازش تشکر کنیم کمه .
اما این غول ها ، داستانشون فرق می کنه .
وقتی دیوار رو می ساختیم ، می دیدم که غول ها کلِ مدت نزدیکمون می چرخن
اما به عنوان یه سرباز می گم ، فک نمی کنم بتونن این دیوار 50 متری رو کاری بکنن .
یـ - یعنی ... حتی فکرِ مبارزه باهاشون هم تو سرت نیست ؟
نه .
چی !؟
پس چرا از این به بعد به جای محافظ های شهر به خودتون نمی گید دیوار چین ها !؟
زیاد هم کلمه ی بدی نیست ها !
. اما ارن ... وقتی مردم می بینن سربازا دارن می جنگن ، می دونن فاجعه اتفاق افتاده
. وقتی ما هیچ کاری نمی کنیم و مسخرمون می کنن ... یعنی همه دارن راحت زندگیشونو می کنن
. آره ، ممکنه یه بار هم از اینجا بیرون نریم و فقط اینجا بخوریم و بخوابیم و زنده بمونیم
اما اینجوری ... داریم مثل ...
. گاو و گوسفندا ... زندگی می کنیم
این پسر واقعا چه زبونی داره ها !
تو هم که از پسش بر نمیای ، نه هاینز - سان ؟
خب ، آره .
هی ، ارن !
تو خیلی دیوونه ای ، بچه !
نکنه اون بچه ... می خواد به گروه شناسایی ملحق بشه ؟
. ارن ، من فک می کنم فکر گروه شناسایی رو باید از سرت بیرون کنی
چیه ؟ تو هم می خوای مسخرشون کنی ؟
. بحث مسخره کردن یا نکردن نیست
گروه شناسایی برگشت !
! دروازه ی جلویی باز می شه
بریم ، میکاسا ! قهرمانا برگشتن !
لعنتی ، نمی تونم چیزی ببینم .
چرا اینقدر تعدادشون کمه ؟
. انگار همشونو یه لقمه کردن
وقتی از دیوار بری بیرون ، آخر و عاقبتت همینه .
موسی ! موسی !
پسرم ، موسی رو ... نمی بینم .
پسرم کوش ؟
. مادر موسائه
. برو بیارش
فقط همین تیکش رو تونستیم برگردونیم .
اما ... پسرم ... به یه دردی خورد ، مگه نه ؟
اون ... ممکنه یه قهرمان نبوده باشه ،
اما حداقل به بشریت کمک کرد بتونیم جلوی حمله ی اون غول ها وایسیم ، مگه نه !؟
معلومه !
نه ...
توی این ماموریت ، ما ...
نه ، توی این ماموریت هم مثل بقیه ی ماموریتا
! نتونستیم هیچی بفهمیم
من مایه ی سرشکستگیم .
فقط چپ و راست سربازا رو به کشتن دادم !
. و نتونستیم هیچی درباره ی ماهیت غول ها بفهمیم
. عجب وضعیتی
واقعا .
یعنی همه ی کاری که ازمون برمیاد اینه که خودمونو به عنوان ناهار بهشون تقدیم کنیم ؟
چیکار می کنی ، بچه اسگل ؟
هی ! چیکار می کنی آخه ، میکاسا !؟
هی ، بیا اینجا بینم !
میکاسا ! باشه ، فهمیدم بابا !
چیکار می کنی !؟
! هیزما پخش و پلا شد همه جا
ارن ، نظرت درباره ی ملحق شدن به گروه شناسایی عوض شده ؟
. کمکم کن ... اینا رو جمع کنم
. کمک لازم نداره که
اطلاعاتِ قابل ارائه ی فعلی
درباره ی دیوارها ( بخش اول ) . انسان ها در سه لایه دیوار زندگی می کنن . بیرونی ترین لایه ، دیوار ماریاس . لایه ی بعدی ، دیوار رُزه . و بالاخره دیوار داخلی ، دیوار سیناس
اطلاعات قابل ارائه ی فعلی
درباره ی دیوارها ) قسمت دوم ) . فاصله ی بین دیوارها ، تقریبا یکیه ، بین ماریا و رُز 100 کیلومتر بین رُز و سینا 130 کیلومتر ، و 250 کیلومتر هم بین سینا و بخش مرکزی .
ما برگشتیم .
. خوش اومدید
! وای ، ارن
. اِ ارن ، انگار امروز بلانسبت یه کم تلاش کردی
آ - آره خب ...
چیه ؟
گوشِت قرمز بود .
داشتی دروغ می گفتی .
میکاسا بهت کمک کرد ، مگه نه ؟
ها ؟ بابا ، داری می ری بیرون ؟
برای کار ؟
آره ، باید یه نفر رو توی دیوار داخلی ببینم .
دو سه روز دیگه برمی گردم .
ارن می خواد به گروه شناسایی ملحق بشه .
... میکاسا مگه نگفتم اینو
ارن ، آخه چی پیش خودت فکر می کنی !؟
می دونی چند نفر بیرون اون دیوارا کشته شدن ؟
می دونم !
... پس چرا
ارن .
چرا دلت می خواد بری بیرونِ دیوار ؟
No comments yet. Be the first to leave one.