نخستین 177 خط.
- میخوام یه بستر کاه آماده کنم. - یدککش رو به رنجروور وصل کردم.
- آره. - پس میتونیم با اون بریم پایین.
بعد از آمادهسازی انبار برای برداشت محصول،
حالا داشتیم با عجله اون رو
به یه واحد قرنطینه سل
برای گاوی که تو تست رد شده بود تبدیل میکردیم.
بیا جلو، تو.
میترسم خبر خوبی برات نداشته باشم.
اون رو از گوسالهش اون پایین جدا کردن، واقعاً پریشونه.
اون دوقلو حاملهست.
نباید گوساله رو هم بیاریم اینجا؟
نه، چون یادت رفته دیلوین چی گفت؟
اگه گوساله بیاد اینجا، اون هم باید بره.
اون گوساله قراره امشب گریه کنه؟ یا مادرش قراره گریه کنه؟
- آره، یکیشون قراره گریه کنه. - آره.
واقعاً، مگه این یه بیماری وحشتناک نیست؟
فقط غمانگیزه که یه گاو هیچوقت نباید تنها باشه.
- میدونم. - گاو یه حیوان گلهایه.
خیلی متأسفم.
گاو.
و اون هم اونجاست.
خیلی در موردش بیخیال شده بودیم، نه؟ چون کلی سال هیچ مشکلی نداشتیم.
میدونم، تا حالا ده بار تست انجام دادیم.
و حالا... نمیتونم تحمل کنم. خیلی شوکهکننده بود.
اوه، خدای من...
آخی...
بعد رفتیم که "اندگیم" رو بیاریم،
چون با توجه به اینکه چقدر مهم بود،
فکر کردیم بهتره اون رو هم از بقیه گله جدا کنیم.
- کشاورزی گندِ، نه؟ - آره.
واقعاً گندِ... امروز اصلاً دوستش ندارم.
یعنی، دیدن اون گاو بیچاره اونجا ویرانکنندهست،
گاو شماره یک، اما اندگیم... خدای من.
نمیتونستم سوار کامیونش کنم، اصلاً نمیتونستم.
سلام!
اندگیم داره...
اوه نه، اندگیم سرش رو بین ماشین و یدککش گیر انداخته.
اندگیم، اصلاً کمک نمیکنی.
-اندگیم، تکون بخور! -
برو جلو.
بار بزن. پسر خوب، یالا برو دیگه.
برو. یالا برو دیگه پسر.
اون صدا رو میشنوی؟ اون گوساله داره مامانش رو صدا میزنه.
آره.
بیا "اندگیم".
میترسم دوباره برگردی به حبس انفرادی.
اون خیلی باشکوه به نظر میاد.
بیچاره اندگیمِ پیر.
- - رفیق!
یه کم شوخی در پایان روز.
اون خیلی زیباست.
اون حیوان زیباییه.
-اون خوب میشه، باید بشه. - بهتره که بشه، بهتره که بشه.
- - دارن با هم حرف میزنن، نگاه کن.
میدونم. حداقل همدیگه رو دارن.
کارهای پزشکی ما هنوز تموم نشده بود،
چون روز بعد،
مشخص شد که وضعیت گوسالهای که سینهپهلو داشت بدتر شده.
میتونی سعی کنی برای من بلند شی؟
یالا، سعی کن برای من بلند شی.
آخی، عزیزم.
آخی، کارت عالی بود.
برگشتیم به حیاط، یه اصطبل قرنطینه برای سینهپهلو
برای گوساله کوچولو و مادرش ساختیم.
اوه، خیلی سنگینه.
بفرما، اینم از این.
فکر کنم طوری نفس میکشه که انگار تو ریههاش مایع جمع شده.
- بهترین کار اینه که... - پس این سینهپهلوئه؟
آره، این همون سینهپهلوئه.
آره، فقط امیدوارم خیلی دیر نشده باشه.
آخی...
میتونم بگم که این گوساله حالش خوب نیست.
باید یکی دو روز آینده بهش غذا بدیم.
و امیدوارم با اثر کردن آنتیبیوتیکها، قدرتش رو دوباره به دست بیاره.
و بعد، همونطور که قدرتش رو به دست میاره،
دوباره شروع به شیر خوردن از مادرش میکنه.
اوه، خدای من.
به این امید که این آخرین باری باشه که نیاز به ساختن اصطبل داشتیم،
بقیه حصارکشیها رو جمع کردیم.
دو روزه که فقط داریم اصطبل گاو میسازیم.
فقط میخوام محصولاتمون رو برداشت کنیم.
اوه، یکم برو عقب.
- اوه! - وایسا!
من دارم میرم اون میخانه لعنتی.
این دیگه طاقتم رو طاق کرد.
بعد از تمام اون آسیبهایی که پشت سر گذاشتیم،
بالاخره یه خبر خوب شنیدم.
میتونستیم برداشت رو شروع کنیم قبل از اینکه برم بیمارستان...
و قرار بود با جو دوسر شروع کنیم.
انجام دادنش بدون سایمون یه کم عجیبه،
اما انجام دادنش با کالب هیجانانگیزه.
و مخصوصاً هیجانانگیز، چون کالب برای خودش...
یه کمباین خریده بود.
بزن بریم!
لامبورگینی قدرتمند، دوباره به کار گرفته شد.
نه بوقی و نه اون چرندیاتی که از اون یکی سبزه میشنیدیم.
این یدککش شیک رو ببین.
تا وقتی توش نشینی نمیفهمی چقدر بزرگن،
و وقتی باهاش تو جاده میرونی میگی،
اوه آره، من عملاً از جاده هم بزرگترم.
- - لعنتی!
اینجا خیلی تنگه.
اوه، خدای من...
ببخشید!
شاید باید از اون یکی مسیر میرفتم.
تو مزرعه جو دوسر، برای اولین بار هیولای کالب رو دیدم.
بسمالله، اونو ببین.
اون یه کمباین خیلی بزرگه.
دهانه این، چقدر از مالِ سایمون عریضتره؟
- هشت فوت عریضتره. - هشت فوت؟
مال اون ۲۲ بود و این ۳۰ هست.
پس باید توی دو ساعت کار رو تموم کنی؟
آره.
- و فقط ۳۵ هزار تا بود؟ - آره.
چون یه کمباین نو چنده؟
- حدود نیم میلیون به بالا. - نیم میلیون، آره.
باورم نمیشه چقدر ارزون بود.
اما وقتی روشنش کرد، همه چی مشخص شد.
خیلی میلرزه.
آره، یکم لرزش داره.
بفرمایید، کالب کوپر داره برای اولین بار
مزرعه دیدلی اسکات رو برداشت میکنه.
باید... بالاتر...
اومد بالا.
فکر کنم باید یه کم اون رو تخلیه کنم.
بالاخره.
اصلاً داره چیزی برداشت میکنه؟
نه.
تو قطعا فقط داری جوها رو خم میکنی
و اونها دوباره دارن صاف میشن.
فکر کنم انقدر کوتاهه که واقعاً درگیر شدم که جمعش کنم.
- مثل این میمونه که بخوای چمن رو درو کنی. - آره.
باید سعی کنم دهانه رو پایینتر تنظیم کنم.
آره، بهتر شد. الان داره میبرتش.
- واقعاً؟ - آره.
هی، اولین مزرعهت تو دیدلی اسکات و ما یه کار سخت بهت دادیم.
واقعاً سخته!
اون چی بود؟ اون یه سنگ بود. شنیدی؟
آره.
چون مجبورم خیلی پایین برم،
فکر کنم باید امسال فقط ریسک کنیم
و احتمالاً چندتا سنگ هم بره داخل.
چون اگه بالاتر برم، همه غلات رو جا میذارم.
آره، الان داری صخره برداشت میکنی.
خوشبختانه، مقداری جو دوسر هم داشت برداشت میشد.
و بالاخره، وقتش رسید که لامبو رو روشن کنیم
و شروع به حمل غلات کنیم.
اوه، سلام، داره انجامش میده. بهتره...
ببخشید، نمیدونستم واقعاً میخواد اون کار رو انجام بده.
اوه، برای رضای خدا، کالب! داری... داری چیکار میکنی؟
داری چیکار میکنی؟
امسال نمیتونیم اینطوری ریخت و پاش داشته باشیم.
- - لعنت به این شانس.
این خیلی سخته.
درگیر بریدن اینم. خیلی لعنتی کوتاهه.
میدونم که هست.
صدای وحشتناکی میده، نمیدونم چیه.
میتونی بیای ببینی میتونی این صدا رو بشنوی؟
آه، از اینهاست.
میدونم چیه.
عملاً، واقعاً، از همین چیزهاست.
اون یکی آسیب ندیده، ولی اینجا میتونی ببینی کجا ساییده شده.
اوه، لعنت به این شانس، آره.
فکر کنم اتفاقی که افتاده اینه،
-میدونی که خیلی پایین حرکت میکردی؟ - آره.
حدس میزنم با زمین برخورد کردی و شکستیش.
آخ! لعنت به این شانس! لعنتی، چقدر داغه.
دست نزن. هر کاری میکنی، بهش دست نزن
چون ممکنه ذوب بشن.
- به چند تا ابزار نیاز دارم. - خیلی خب.
خب، فکر کنم همه چیز خیلی روان پیش میره.
نصف ظرفیت یدککش رو پر کردیم و ساعت دوازده و پنج دقیقهست.
یه ساعت طول کشید تا کمباین اقتصادی کالب دوباره راه افتاد.
فکر میکردم امروز صبح ۸، ۸:۳۰ این مزرعه رو شروع کنیم،
و تا ساعت ۱۱ تمومش کنیم.
اوه، چه میشه کرد.
اینطور نیست که داریم با رطوبت میجنگیم.
No comments yet. Be the first to leave one.