نخستین 200 خط.
دیجیموویز در شبکههای اجتماعی DigiMoviez@
فیل شعبدهباز
سرعت، روحیه
،و یه ماهی واقعاً بزرگ سه ابزار یه قهرمان
...وایسا، این هیچ
سرعت، روحیه و یه...؟
هنوز برای این کار آماده نیستم
...اگه قراره این داستان رو بگم
باید دربارۀ همه چیز براتون بگم
خب، یه زمانی یه شهری بود به اسم بالتیس
اوه، باید میدیدینش
که فکر میکنم همین الآن دارین میبینینش، خب خوبه
ازون جاهایی بود که همه چیز ممکن یا حتی
جادویی به نظر میرسید
مثل اون خانم که داره فواره رو دیوونه میکنه
!اینو ببینید
...یا این بچهها، که دارن یه سری کارهای پیچیده، جادویی
نامناسب! میکنن
به هر حال، زمانه عوض شد همونجور که همیشه عوض میشه
و بزارید اینو بهتون بگم که اصلاً هم خوب نبود
جنگ خارجی بزرگ بود و بعد از اون
مردم بالتیس اعتقادشون رو از دست دادن
دیگه چیزی حس ممکن یا جادویی بودن نداشت
و بعد ابرها ظاهر شدن
ابرهای عجیبی که هیچوقت تکون نمیخوردن یا برفی ازشون نمیبارید
شهر گیر افتاده بود اما قرار بود اوضاع عوض بشه
یعنی، در غیر اینصورت، چرا باید این داستان رو بگم؟ اونجوری خیلی خسته کننده میشد
پیتر یه یتیمه که توسط یه سرباز پیر بزرگ شده
سرباز دربارۀ جنگیدن، سختی و خطر میدونه
پس پسر رو برای اونجور زندگی تمرین داده
ولی پسر میدونه که باید چیزهای بیشتری وجود داشته باشه
پیتر، بقیۀ بچهها خانواده دارن
ولی به عنوان یه یتیم تو یه مزیت نایاب داری
تو میتونی خودت رو وقف زندگی به عنوان سرباز کنی
توجه کن
این هم سکه برای امروز
برو همین الآن نون و ماهی ما رو بگیر
قبل از اینکه رژه رفتنت شروع بشه
نونهای کهنه بهترن، نونهایی برای اینکه دندونات... قویتر بشن
و ماهی کوچیک برای اینکه به گرسنگی عادت کنی
چون ما چی هستیم؟ - سرباز هستیم قربان -
و این چیه؟ - دنیا -
و دنیا چیه؟
سخته
صبح به خیر خانم تیلور - صبح به خیر پیتر -
هممم
امشب به اپرا میرید خانم؟
حتماً، تنها چیزیه که تو این شهر ازش لذت میبرم
صبح به خیر
اه، پیتر، امروز یه تکۀ قشنگ برات جدا کردم
که نتونی ردش کنی
بیا، تو ویلنا رو میشناسی
میدونم، میدونم
نون کهنه و ماهی کوچیک
!مراقب باش
!نه
هی پیتر، اینم بدترین ماهی برای تو
اوه نه، نه، نه، نه
حواست به خودت باشه
چی؟
عمیقترین و سختترین سؤالات
که میتونه توسط ذهن یا قلب انسان مطرح بشه
به قیمت یه سکه بهش پاسخ داده میشه
یه سکه
باید بدونم
واو
سرپرستت ویلنا لاتز عصبانی میشه اگه بدون شام برگردی
از کجا اومدی؟ از کجا اینو میدونی؟
ولی باید از خودت بپرسی
یه روز بدون غذا یا کل عمرت بدون اینکه جواب سؤالتو بدونی؟
ممم
اون زندهاس
چی؟
تو از کجا...؟ - یه سکه، یه سؤال -
مراقب باش
خب، وقتی سه سالم بود خانوادهام تو جنگ مردن یه جنگی بود
یه جنگی بود
ویلنا لاتز نجاتت داد و تو رو بزرگ کرده تا یه سرباز بشی
چی؟ - میدونم -
...وقتی پدرم مرد، مادرم
مادرم حامله بود این رو هم میدونم
گروهبان لاتز گفت که حین زایمان
اون و بچه مردن ولی
ولی تو یادته؟
من بغلش کردم، میدونم که کردم
خواهرت؟
خواهرم
...اون خیلی کوچیک بود و اون
زنده بود، آره
چرا ویلنا لاتز به من گفت...؟ - نه -
تو فقط میتونی یه سؤال بپرسی پس دقت کن
اون رو خواهم دید...؟
بس کن! بس کن و یه لحظه فکر کن
به سؤال درست فکر کن پیتر
چجوری پیداش کنم؟
آره، خوبه، خیلی خوبه
...و جواب اینه که
فبل رو دنبال کن
داری اذیتم میکنی - جوابت رو گرفتی -
فیل رو دنبال کن؟ تنها سکۀ امروزمون رو بهت دادم
تو یه انتخاب کردی تو یه سؤال پرسیدی
و تو تقلب کردی
فیل رو دنبال کن و اون رو پیدا خواهی کرد
!ولی اینجا که هیچ فیلی نیست
هر چی شما بگید
امشب شام نداریم به خاطر یه پیشگو؟
!بله قربان، ولی اون خیلی دربارۀ من میدونست و دربارۀ شما! من
چطوری میتونسته دربارۀ من بدونه؟ حتی خودم هم چیزی دربارۀ خودم نمیدونم
اون گفت که خواهرم زندهاس
و فیل رو دنبال کنم
یه فیل؟ خواهرت؟
میدونم قربان، شما تو این سالها به من گفتین که خواهرم
!!بازم دوباره این بحث
مادر بیچارهات، خواهرت
جفتشون مردن
من تو رو نجات دادم که تموم کاری بود که از دستم میومد
...ولی من
قفسۀ بالایی
کابینت آشپزخونه
یه کتاب داستان...؟ رومن دی اشمیت کیه؟
بدش به من، بدش به من، بدش به من رومن دی اشمیت من رو دیوونه میکنه
سرباز جوونی بود که همرزم بودیم پسر خوبی بود
ولی اون شبها این کتاب رو میخوند که اون رو به یاد خونه میانداخت
به یاد مادر، آسایش
باید اون رو از همۀ اینها نجات میدادم
پس کتاب دی اشمیت رو دزدیدم
چی؟
و جواب هم داد
بدون این کتاب، اون به ترسناکترین سرباز ارتش تبدیل شد
چرا اینها رو به من میگی؟
جایی که آسایش هست بیگناهی هم هست
،جایی که بیگناهی هست
نمیتونه یه سرباز وجود داشته باشه
پیتر، امروز
به تو یه داستان... پریان گفته شده
یه داستان دروغ مثل داستانهای این کتاب
فیلی وجود نداره
...اگه فیلی بود
...سریعاً پیداشون میکردم
اه، اون رو شنیدی؟
یه جور حواسپرتی
دوربین رو بده به من
فقط گربههان
دوربین، دوربین، پیتر دوربین! دوربین! پیتر
عالیه
بسیار زیرکانه
آره، استراتزی هوشمندانهای هست
اگه بتونم یه الگو پیدا کنم
پیتر، وقت رژه رفتنه
برو، رژه برو، رژه برو، رژه برو
ماهی کوچیکه، نون بیاته
زندگی داستان پریان نیست
ماهی کوچیکه، نون بیاته
زندگی داستان پریان نیست
ماهی کوچیکه، نون بیاته
زندگی داستان پریان نیست - پنجههای پشمالوی کوچولو -
چنگالهای تیز
...داستان پریان
ماهی کوچیکه، نون بیاته
زندگی داستان پریان نیست
ماهی کوچیکه، نون بیاته
چی توش ریختی؟ - زردچوبه -
واقعاً؟ اونم وقت شام؟
این با من
عذر میخوام؟ پیتر؟
معمولاً ما وقت شام رژه رفتن رو کنار میزاریم
بله قربان
من باید اضافه انجام بدم چون پول شاممون رو سر یه پیشگو خرج کردم
مم، و اونها چی بهت گفتن؟
...که فیلی رو دنبال کنم که وجود نداره
ممم
بله
ولی اگه باشه چی؟
!لئو ماتین
همسرم، از این ولی اگه گفتنهای من خسته شده
فیل من رو به خواهرم میرسونه
!پیتر! رژه برو، همین الآن
یه بچه نباید اونجوری زندگی کنه رژه رفتن و رژه رفتن
به ما ربطی نداره لئو
حالا، در همون زمان در گوشۀ دیگۀ شهر
...یه نمایشی بود با
!نه، اون یارو نه
نمایش اول یه شعبدهبازه
خیلی ممنون
خوب پیش نمیره
!معما و شگفتی
!آس خشت - نه -
حلقۀ هذیان
!نه، نه، نه، نه، نه، نه
اوه
یه شعبدۀ نهایی دارم
!چه خبر خوبی
یه داوطلب نیاز دارم
خانم اگه ممکنه
لطفاً
بنشینید خانم
میشه زودتر تمومش کنیم؟
شعبدهباز کارش خوب نیست
ولی حتی اگر هم خوب میبود اون متوجه شد که این جمعیت براشون اهمیتی نداره
و این دیگه کافی بود
No comments yet. Be the first to leave one.