نخستین 187 خط.
گردنبندی که موقع تولدت ازت محافظت میکرد...
مادرت داره میمیره.
من احساسش کردم پیترو. این اتفاق میافته و تو نمیتونی جلوشو بگیری.
پروردگار...
تو مثل منی پیترو. سرنوشت داره ما قهرمانان رو فرامیخونه.
...که مراقبِ ماست و راه رو نشون مون میده.
همراهِ ما بجنگ.
- چون تو پسر منی. - به من باور داشته باش.
باشد که شجاعت راهنمایمان باشد و آتش اُمید درونمان بسوزد!
فروختن غذا، فراهم کردن غذا،
و کمک کردن به یک زن تنها
که همراهِ مردی نباشد و صحبت کردن با او،
مطلقاً ممنوع است.
هرکَس که به جرمِ کمک به یک جادوگر دستگیر شود...
طبق قوانین فعلی، مجازاتِ سخت
و اعدام خواهد شد.
هرکَس که اطلاعاتی از...
جادوگر جوان "آده برونو" که نام پدرش مشخص نیست، داشته باشد
و این اطلاعات را گزارش ندهد...
فوراً اعدام خواهد شد.
پایانِ حکم.
وقتش داره میرسه آده.
وقتی چرخه قمری به پایان برسه...
قدرت های برگزیدگان نمایان خواهد شد.
"کتاب پادشاهی ها"...
رمزگشایی خواهد شد.
"خشن" بیدار خواهد شد.
و همه چی از نو شروع میشه.
تقصیر منه که کتاب دستِ بناندانتی ها افتاده.
پَسش میگیریم آده.
ولی میترسم شخصی خیلی قوی تر ازشون، داره رهبری شون میکنه.
مارتزیو اورجی.
اون جانشین "خشن" روی زمینه.
برای شکست دادنش، جای هیچ تردیدی نباید باشه.
ولی همیشه یادت باشه...
اولین و مهمترین قدرت اینه که...
بدونی واقعاً کی هستی.
خدا!
خدا!
تو منو رها کردی!
من شایستهی اعتمادت نبودم!
پس ازت خواهش میکنم که منو ببخشی...
اگه راهی که دارم پیش میرم همونی نیست که بهم نشون دادی.
خدا!
پدر.
پدر.
من نتونستم نجاتش بدم.
به من یک فرصتِ دیگه داده شده
و ایندفعه شکست نمیخورم.
ما میتونیم اونو دوباره ببینیم پیترو
- دوباره میتونیم ببینیمش. - منظورتون چیه؟
مُرده ها که برنمیگردن.
دانشی فراتر از ما داره به هدفمون ملحق میشه.
اون کتابه...
اونجا!
میتونیم مرزِ بین مرگ و زندگی رو بشکافیم.
میتونیم دوباره ملاقاتش کنیم.
تو پیشم بمون.
پیشم بمون.
توی این سفر منو تنها نذار.
بیاید بریم خونه.
گرسنهامه.
بسه دیگه، میرم به روستا.
حکم رو نشنیدی؟ ممنوعه، نمیتونیم بریم بیرون.
دیگه هیچکس بهمون غذا نمیده.
بفرمایید.
بخورید.
حال به هم زنه.
خب هنوز دارم تمرین میکنم.
- مطمئنی که سمی نیست؟ - آره.
فکر کنم.
جونم؟
ما از پَسش برمیایم
جلوی شکارمون رو که نمیتونن بگیرن.
همونطور که نمیتونن ما رو حبس نگه دارن.
این یکی به نظر سمی نمیاد.
بیا بفهمیم.
پیترو!
مثل اینکه اون بوسه...
اون بوسه یک روز هم دوام نیاورد.
ببین چزاریا من متأسفم.
ولی هیچوقت توی زندگیام اینقدر گیج و سرگردون نبودم.
واقعاً توش موندم.
منظورت از سرگردونی، آده است؟
نه.
فقط اون نیست.
بچگیمون رو یادته؟
که مادرت برامون داستان "تریستان و ایزولت" رو میخوند؟ (یک داستان مشهور افسانهای عاشقانه و تراژیک بسیار تأثیرگذار)
سينک و فارسي سازي توسط اي سابتايتل
فکر میکردم این رازمونه.
چزاریا.
نگران نباش.
من هیچوقت بهت صدمه نمیزنم.
پدرت ازت میخواد که بری سلاح هایی که اسپیرتو آماده میکنه رو چک کنی.
پدرت لازمت داره.
دِلِ اونو دیگه نشکونی.
- چی رو باید چک کنم؟ - نمیدونم.
برای من که اسلحه معمولی به نظر میان.
درسته.
ولی به شدت تیز هستن.
عالیجناب قراره امشب در شرابخونه، متبرکشون کنه.
- کدوم عالیجناب؟ - "کاردینال" اورجی. (مقام رسمی کلیسایی و بالاترین مقام کاتولیکها بعد از پاپ)
همونیه که پدرت بهش کتاب جادوگران رو داده.
تنها کسی که میتونه کتاب رو باز کنه.
حالت خوبه اسپیرتو؟
نمیدونم.
پدرت ازم خواست که مراقب اسلحه باشم.
افتخار بزرگیه.
اون میگه شاید امشب یه بناندانتی بشم.
ولی به نظر من تو اونقدرا هم خوشحال نیستی.
تا حالا شده خیلی اشتیاقِ چیزی رو داشته باشی ولی وقتی داری به دستش میاری،
مطمئن نباشی که اون چیز واست درسته؟
این چند وقت اونقدر نظرم رو عوض کردم که...
دیگه نمیدونم چی واسم درسته.
اون دختره رو بازم دیدی؟
پرسهپولیس؟
آره.
نه.
شاید از آده خبری داشته باشه.
نمیدونم ولی الآن از دیدنش، ترس دارم.
درک میکنم.
ولی اگه دیدیاش...
خواهش میکنم بهش بگو که من...
چی؟
هیچی.
چیزی بهش نگو.
بالاخره که من نمیدونم اون دختر واقعاً کیه.
- کیه؟ - منم!
این درسته که تو یه بناندانتی میشی؟
تو نمیتونی اینجا باشی.
خب من و تو چی میشیم؟
با من ازدواج کن!
اگه با من ازدواج کنی، دیگه حکم شاملِ تو نمیشه.
میخوام ازت بگیرمش و قایماش کنم.
قبلاً اینکارو کردی.
سانته سلاح ها رو آماده کرده.
امشب یه کاردینال در شرابخونه متبرکشون میکنه.
عالیجناب اورجی.
کتاب دستِ اونه.
میگن تنها کسیه که میتونه بازش کنه.
بریم به شرابخونه.
حَق سانته رو کَفِ دستش میذاریم.
خیلی خطرناکه.
فضای کوچیکیه و فقط یک ورودی داره.
وقتی ماه در بالاترین موقعیتاش قرار داره، درست قبل از طلوع آفتاب راه میافتیم.
وقتی اورجی تنها شد، تعقیباش میکنیم.
جای کتاب رو میفهمیم و برشمیگردونیم.
سانته چی؟
- اولویتمون کتابه. - فکر میکردم اولویت، زن های درخطر هستن.
همهمون درخطریم.
تو به پیروزی در یک عملیات فکر میکنی و من به پیروزی در کل جنگ.
هدف من جنگیدن برای چیزِ درسته.
چیز درست با چیزی که به صلاحمونه همیشه یکی نیست. آماده بشید.
این یک مأموریت مهمه.
دیدیش؟
کی رو؟
یالا خواهش میکنم.
حداقل بهم بگو حالش چطوره.
اون به نظر...
نگران میاومد.
حرفی از من زد؟
حرفی از من زد یا نه؟
آره.
چی گفت؟
یالا بگو دیگه!
گفت که اون واقعاً نمیدونه تو کی هستی.
آده!
اون هیچی رو درک نمیکنه.
نباید اینو بگی.
من قبل از اومدنِ تبه، هیچی نبودم.
برادرم تازه مُرده بود...
و منم نزدیک بود بمیرم.
نمیدونستم کی هستم.
میدونی زن بودن در
این دنیا...
چه حسی داره و باعث میشه بخوای چیزی فراتر باشی؟
و بخاطر همین، لایقِ مرگ حساب میشی؟
اون باعث شد من خودم باشم.
هرگز بهش خیانت نمیکنم.
ولی اون مرد، گناهکاره.
مادرم رو کشت و میخواد آده رو هم بکشه.
میدونم که سخته.
ولی بخاطر عشق هم که شده، باید چیزی که درکاش نمیکنیم رو بپذیریم.
میشه نگهاش دارم؟
- آدمک ـه کجاست؟ - دارم درستش میکنم.
پرنده کوچولو!
پرنده کوچولو!
No comments yet. Be the first to leave one.