نخستین 200 خط.
سلام نیویورکنشینها.
هیچچیز اندازه یه غذای آرامشبخش...
در پایان یه روز سخت، حال نمیده.
و اگه بخواید همراه بقیه غذا بخورید...
معمولا با هم دیگه میرید رستوران.
ترکیب غذا خوردن و معاشرت میتونه گاهیاوقات...
شما رو به وجد بیاره.
ولی وقتی که بالاخره صورتحساب میاد...
چیزی که باید یه پرداخت خیلی ساده باشه...
معمولا تبدیل به محاسبهای آزاردهنده میشه که...
کی چی خورده و چقدر پول باید پرداخت کنه.
وقتی که صورتحساب پرداخت میشه...
همه تظاهر میکنن که خوبن.
ولی همیشه یه نفر در سکوت ناراحته...
چون میدونه که بیش از حد پرداخت کرده.
و براشون سواله که آیا میشد این قضیه رخ نده؟
ولی به نظرم یه نفر بود که راهحلی داشته باشه.
پس به ماجراجوییای رفتم که بفهمم...
آیا کسی هست که راه درست دنگ دادن رو بلد باشه؟
مترجم: «تارخ علیخانی» تلگرام: aManOfWar@
محاسبهی بدهکاریمون به ملت...
یکی از سختترین قسمتهای...
زندگی در جامعهای سالمه.
وقتی تصادف میکنی...
بدهیای هست که باید پرداخت بشه...
و نمیشه بهمون اعتماد کرد که خودمون محاسبهاش کنیم.
وقتی صورتحساب گرانی نمایان میشه...
هیچکس دوست نداره که قبول کنه که اشتباه کرده...
و حتی اگه قبول کنید که پنجاهپنجاه حساب کنید...
همچنان ممکنه یه نفر دلخور بشه.
برای همین مسئولینی وجود دارن که...
بدهکاریمون رو تعیین میکنن.
ولی وقتی بحث شام گروهی باشه...
کسی صاحبنظر نیست.
و از همه انتظار میره که بدونن...
چطور منصفانه قضیه رو حل کنن.
ملت معمولا مایل نیستن که سر چند دلار...
شلوغی به پا کنن...
ولی در طول زمان این بیعدالتیهای کوچیک ممکنه جمع بشن...
و ناراحتیهای طولانیمدت به وجود بیارن.
در بهترین شرایط همه غذای یکسانی سفارش میدن..
و همه میدونن که چقدر باید پرداخت کنن.
ولی ماهیت غذاخوردن گروهی شلوغ و بینظمه.
و عوامل زیادی وجود داره که...
برای محاسبه صورتحساب هر نفر باید در نظر گرفته بشه.
به عنوان مثال این مثال آشنا.
آماده میشی که بری بیرون.
و بعد به دوستی زنگ میزنی که برنامه شام بچینین.
اولش فقط شما دو تا هستید...
ولی بعد اون هم دوستش رو دعوت میکنه...
و اون دوست هم یه دوست دیگه رو دعوت میکنه.
و تا به خودت بیای میبینی که شمارش...
تعداد افرادی که دعوت کردی رو از دست دادی.
همیشه یه نفر اون شخصی رو دعوت میکنه...
که هیچکس دوست نداره بیاد...
ولی معمولا سرش به کار خودشه.
یه نفر وعده غذایی رو...
با سفارش سوپ دامپلینگ برای همه شروع میکنه...
درحالی که اصلا میل نداشتی.
و واسه گیاهخوارها هم توفو سفارش میده.
یه نفر هم همیشه یکم میگو میخواد.
مشروبخورها هم مشروب سفارش میدن.
و با اینکه سعی داری صرفهجویی کنی...
تنها کاری که از دستت برمیاد اینه که از درون وحشت کنی...
درحالی که میبینی رفیقهات کلی بریز و بپاش میکنن.
سادهترین کالای منو رو سفارش میدی...
تا شاید بقیه هم یاد بگیرن.
ولی این باعث نمیشه که ملت تجملاتی نشن.
یه سری ممکنه فقط بخوان غذای ارگانیک بخورن...
که ممکنه خیلی گران باشه.
و شاید یکی از دوستهات روش بشه...
که غذاش رو آشپزخانه پس بده...
که گاهیاوقات ممکنه هزینهاش از صورتحساب کسر بشه.
تازه شاید هم یه نفر خیلی دیر برسه...
و شروع کنه به خوردن از غذای بقیه.
و شاید یه نفر مجبور بشه زود بره...
و از یه نفر بخواد که غذاش رو حساب کنه.
در این مرحله...
دیگه نمیشه حساب کرد که کی چی خورده...
ولی کسی هم براش مهم نیست.
و وقتی که گارسون صورتحساب رو میاره...
کسی که چهارتا آبجو خورده...
نظرش اینه که همه باید به یه مقدار پول پرداخت کنن.
وقتی بالاخره جرئت میکنی که صورتحساب رو ببینی...
واست سواله که چطور ممکنه با خوردن پیروگی و آب گازدار...
هزینه غذات بشه سی دلار.
و شدیدا پشیمان میشی که قبول کردی همه برابر پرداخت کنن.
و واست سوال میشه که چرا همیشه وضع همینه؟
به اندازه کافی سفارش نمیدی؟
یا همه سعی دارن کلاه سرت بذارن؟
شاید بد نباشه افرادی که بیشتر غذا خوردن...
بیشتر هم پول بدن.
ولی چرا همیشه بیادبیه که...
از ملت پولی که بهت بدهکارن رو بخوای؟
و یاد زمانی میافتی که...
از فرودگاه تاکسی نگرفتی...
چون میخواستی صرفهجویی کنی.
و بعد بابت طمع دوستهات ازشون دلخور میشی.
و وارد حالت گیجی تجزیهکنندهای میشی...
و بیصبرانه منتظر روزی هستی که...
این جسم فیزیکی که اسمش بدن هست رو ترک کنی.
تا وقتی که بالاخره از این حالت خارج بشی و یه یک دلاری بندازی جلوی رفیقت.
هفتهها ملت رو توی رستوران تماشا میکردم...
سعی میکردم ببینم راه منصفانهای واسه دنگ دادن هست که...
به فکرم نرسیده یا نه.
ولی چیزی که کشف کردم این بود که...
بدون اینکه مسئولی برای قضیه باشه که تصمیم بگیره...
تجربه غذا خوردن...
تبدیل به بازی برنده و بازنده میشه.
و فقط غذاخورهای حرفهای...
بلدن که چطور زیاد پول ندن.
بعضیها پافشاری میکنن...
و قبول نمیکنن حتی یه قرون...
بیشتر از مبلغ غذاشون...
یا بدهیشون پرداخت کنن.
این رفتار ممکنه باعث بشه...
حسابرسی بسیار سختتر از...
چیزی که باید باشه...
و باعث بشه دوستهاتون رو از دست بدید.
یه سری هم واسه مدتی خیلی طولانی...
دنبال کیفپولشون میگردن...
با این امید که کلا از پرداختکردن صرف نظر کنن.
این حرکت خیلی زیرکانه هستش...
چون به همراهتون که باهاتون غذا میخوره...
فرصت و زمان برای...
مداخله کردن در پرداخت شما بده.
همچنین میگن که چیزی بهشون بدهکار نیستید.
چون که دوستیتون باارزشتر از این حرفهاست.
ولی یه حرفهای حاضره انقدر پیش بره...
که حتی کیف پولش رو نشون هم نده.
این عمل شامل این میشه که جیبهاتون رو...
با کلی اشیای الکی پر کنید که...
این توهم رو ایجاد کنید که دنبال کیفپولتون هستید.
اما محبوبیت این راهحل نقطهضعفش هم هست...
چون که خیلیها نمایشتون رو میشناسن...
و منتظر میمونن...
و مجبور میشید که بالاخره پرداخت کنید.
ولی من متوجه شدم که حرفهایها...
یه راه خیلی پیچیدهتر دارن که مبلغ غذاشون کمتر بشه.
حرفهایها دوست دارن برای هدفهای مالیاتی...
یادداشت بکنن...
و این بهشون برتری اقتصادیای...
در برابر بقیه میده.
ولی اینکه به یه نفر بگی پول غذا رو حساب میکنی...
خیلی راحت احساس هر غذایی رو از بین میبره.
انگار که وقتی بحث پول وسط باشه...
روابط از بین میرن.
و کلا فضای رستوران قابلیتی داره که...
انصاف ما رو کاملا به نمایش میذاره.
ولی اخیرا تولدم بود...
و یه سری از دوستهام واسه شام...
من رو به یه رستوران ایتالیایی خوب بردن...
و راستش خیلی خوش گذشت.
کمی شراب و پیشغذا خوردیم...
و من چیکن آلفردو سفارش دادم.
یه جاش هیجانزده شدم چون که پیشخدمت...
با یه کیک کوچک و شمع اومد سمت من...
ولی مشخص شد که...
واسه تولد یه نفر دیگه بود.
از نظر دوستهام خیلی خندهدار بود.
هرچند به نظر من خندهدار نبود.
هیچوقت واضح نیست که شخصی که تولدشه هم باید پول بده یا نه...
واسه همین حرفی نزدم.
ولی وقتی که پیشخدمت صورتحساب رو آورد...
یکی از دوستهام با کارتش همهاش رو پرداخت کرد...
و بقیه هم با گوشیشون پول رو براش واریز کردن.
اولش به دوستهام افتخار میکردم که...
انقدر راحت انجامش داده بودن.
ولی بعد متوجه شدم که شخصی که پرداخت کرده بود...
درواقع از کارت اعتباری تجاری استفاده کرده بود...
که یعنی میتونست بعد پرداخت مالیات مبالغ...
ازشون سود هم برداشت کنه.
چرا از مهمونی تولدم برای کسب درآمد استفاده میکردن؟
داشتن سعی میکردن شب تولدم رو...
تا قطره آخرش بدوشن.
حالم بد شده بود.
از نظر اون افراد بیشتر شبیه یه موقعیت تجاری بود...
تا یه واقعه مهم.
داشتن کارتهاشون رو به نمایش میذاشتن...
به این امید که بهشون امتیاز اعتباری تعلق بگیره.
ازم سود برده بودن.
و به این فکر کردم که...
دیگه کدوم خاطرات مهمم...
مخفیانه برای شخصی سود داشته؟
اون آتیشبازیها که باهاش حال کردیم هم ازش سود کردن؟
یا اون شب خندهدار که رفتیم سینما؟
از کارت تخفیفی که واسه اون قضیه...
پا و ماهی هم بهم دادن هم سود کرده بودن؟
شاید نگرشم به این قضیه اشتباه بود.
من کل زندگیم با اداره مالیات مشکلی نداشتم...
درحالی که بقیه دنبال راهی بودن که...
قانون رو دور بزنن.
شاید وقتش رسیده بود که بالغانه رفتار کنم...
و خودم هم نقصهای اقتصادی رو پیدا کنم.
پس با یه حسابدار دیدار کردم که بالاخره بفهمم...
که چه چیزی تجاریه و چه چیزی تفریح.
ولی در اون زمان داشت دفترش رو عوض میکرد...
و ازم خواست که براش یه دفتر کرایه کنم که...
حرفهای به نظر برسه.
No comments yet. Be the first to leave one.