نخستین 200 خط.
شب ابدی
قسمت 37
ببین.
چه جای سرسبز و قشنگی.
شاید دروازه ی فرقه شیطان پرستی تو این دَره باشه.
پیدا کردنش اینقدر آسونه؟
هرچی آسون تر به نظر بیاد سخت تره.
اگه راحت بود که شیلینگ خیلی وقت پیش پیداش میکرد.
این نشون میده که شیطان پرستا خیلی فقیرن.
تو این کوه هیچ چیز با ارزشی پیدا نمیشه.
خوب بلدی شوخی کنی.
فکر میکنم یه خونگیو اومده دنبالِ کتاب بهشتی.
شاهزاده لونگ چینگ هم همینطور.
چه تصادفِ غیرمنتظره ای!
واقعاً همینطوره.
بازم همدیگه رو ملاقات کردیم.
وقتی بحث نیروی ذهنی میاد دو نفر در میون ان، مثل من و تو.
خیلی لاغر شدی. یه مرد که نباید اینقدر نحیف باشه.
با وزن بیشتر، سالم تری.
زود اومدی.
هنوز چند روزی مونده تا دروازه باز بشه.
منظورت اینه که میدونی کِی دروازه باز میشه؟
نمیدونم.
حالا که هردومون زود اومدیم، شاید بهتر باشه وقت مون رو بذاریم روی چیز دیگه ای.
مثلاً سنتور زدن، شطرنج بازی یا وراجی کردن؟
بذار بهت بگم، من استادِ این کارام.
ولی اگه میخوای مبارزه کنی، بی خیال شو.
من نمیتونم شکستت بدم.
یه شاهزاده ی نجیب، یه آدم معمولی رو اذیت میکنه؟
برای چی؟
من یه شاهزاده ام، اما تو آدم معمولی ای نیستی.
فقط بلدی پُشت دخترا قایم بشی؟
سعی نکن تحریکم کنی.
من اینجوری ام. حالا چیکار میخوای بکنی؟
میتونی تا ابد پُشت یه دختر قایم شی؟
تا ابد پُشت یه دختر قایم میشم!
حالا که چی؟
میتونی تا ابد پشت دیوانه ی کتاب قایم بشی
اما مسئله اینجاست
آیا اون میتونه ازت محافظت کنه؟
همینطور اون اجازه میده پشتش قایم بشی؟
شان شانِ من البته که اینکارو میکنه.
چه بی حیا.
شنیدم آدمایی که برای هم مقدر شدن تا ابد دشمنِ همدیگه باقی میمونن.
همچین سرنوشتی رو من نمی پسندم.
برای اینکه دیوانه ی کتاب رو توی دردسر نندازیم
چطوره روی اینکه هرکی زودتر یه سطح بالا رفت، شرط ببندیم؟
اگه فو زی بفهمه که شاگردش شرط بسته چی بهش بگم؟
- نمیخوای یا جرئتشو نداری؟ - نمیخوام!
چرا بهت همچین شانسی رو بدم؟
بذار اینو بگمت، اگه ما واقعاً دشمنِ ابدی هستیم
پس کاری نمیکنم که به نفعت باشه. قبول نمیکنم.
من هنوز خدمتکار کوچولوت رو میخوام.
اگه قبول کنی، حاضرم سه تا شهر از کشور ین رو باهاش معاوضه کنم.
اینکه شب ها یه هم مشرب داشته باشی، خیلی خوبه.
خدمتکار من فروشی نیست.
حتی اگه کل کشور رو بهم بدی
بازم به تو نمیدمش.
با یه کشور هم عوضش نمیکنی
معلومه که سانگ سانگ خیلی برات مهمه.
باشه، هرطور که بخوای.
روی بالا رفتن سطح شرط می بندم.
اولین نفری که بالا بره، برنده است.
بازنده "چی آی شو شان" اش رو رها میکنه. (انرژی چی)
اگه من باشم، دارالفنون رو هم ترک میکنم.
اگه تو ببازی، شیلینگ رو ترک میکنی.
نه! نه!
با رها کردنِ چی آی شو شان یه تهذیب کننده دیگه هیچی نداره.
اگه دارالفنون رو هم ترک کنی دیگه همه چیزت رو از دست میدی.
جرئتشو داری؟
به نام خدای بهشت.
به افتخارِ فو زی.
امیدوارم دفعه بعدی که دیدمت، حالت خوب باشه.
امیدوارم تو هم زنده باشی.
حالت خوبه؟
خوبم.
صدمه دیدی؟
خوبم.
- زودباش یه جا برای بالا بردن سطحت پیدا کن - بریم
این چتر واقعاً جادویی ــه.
به نظر معمولی میاد اما واقعاً یه چتر بزرگ جادویی ــه.
تو... واقعاً فکر میکنی میتونی لونگ چینگ رو شکست بدی؟
اگه باختی چی؟
اگه سطحم رو بالا نبرم
به نظرت لونگ چینگ زنده ام میذاره؟
استادم میگه "اگه نمیتونی برنده بشی فرار کن و نمیر"
استادت اینو گفته؟
خوبه.
حتی با اینکه خودش اینجا نیست باید تابع حرفاش باشم.
درسته.
ولی بازم به نظر میاد تو شرط رو می بازی.
آدما که همیشه نمیتونن برنده بشن. عادیه که ببازی.
استادم گفته!
میترسی چی آی شو شان و سانگ سانگ رو از دست بدم؟
من احمقم؟ به نظرت با یه شرط ناعادلانه خودم رو نابود میکنم؟
بذار بهت بگم، کسی که به شرطش کامل پایبند میمونه، یه احمقه.
ولی...ولی تو به افتخار فو زی شرط بستی.
میخوای زیر حرفت بزنی؟
فکر میکنی کارِ راحتیه؟
لونگ چینگ که هرکسی نیست.
این دفعه من جدی ام.
چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
فکر میکنی یه آدم حقه بازم؟
واقعاً همینطور به نظر میای.
بانو مو، میدونم که بلد نیستی دروغ بگی.
ولی بدون فکر، حرف نزن.
ببخشید.
میدونم فکر میکنی نمیتونم برنده بشم حتی اگه جدی باشم.
راستش با اینکه خوب مبارزه میکنی اما لونگ چینگ از تو جلو میزنه.
غیرممکنه.
حرف حق تلخه اما اینو هم نگو.
ببخشید.
اشکال نداره. دیوانه ی کتاب فقط حقیقت رو میگه.
خوبه.
ظاهراً امشب رو باید اینجا سَر کنیم.
ارباب، با برگشتنِ شما، این گوشت رو میشه خورد.
گوشتش بوی خوبی میده اما تا برگشتنش، دوام نمیاره.
نابغه ی چاق، اینجا چیکار میکنی؟
اینو من باید ازت بپرسم!
در باز بود و اومدم داخل.
اینجوری حواست به مغازه ی اربابه؟
یه نفر مراقبِ مغازه هست اما الآن رفته بازار.
تازه از فاصله ی دور، بوی گوشت رو...
حس کردم.
یه تیکه به نابغه چاق نمیدی تا مزه اش کنه؟
می بینم که نابغه ی چاق نیستی، بلکه دزدِ چاقی!
نمیشه یه تیکه گوشت بهم بدی؟
تو قرص تونگ تیانِ منو خوردی.
قرصِ تو اینقدرش بود.
گوشتِ من اینقدره.
همین قرص کوچیکِ من، جونِ اربابت رو نجات داد.
درست میگی.
- پس...یه تیکه بهم میدی؟ - نه!
خیلی خب.
ببین نه اینکه نخوام بهت بدم.
مشکل اینه که اگه گوشت بهت بدم
درکنارش دو ظرف پیش غذا هم میخوای.
با گوشت و پیش غذا،
برنج هم میخوای.
- بعد از برنج، سوپ میخوای. - خوبه خوبه!
پس چیزی بیشتر از یه تیکه گوشته!
سانگ سانگ، چه حساب شده کار میکنی.
نابغه ی چاق، فکر میکنم بهتره یه خورده وزنت رو کم کنی.
چاقی من بخاطر غذا نیست، بخاطر...
دانشه!
بیخود نیست ارباب جوان دوستت شده.
چطور؟
هردوتون از خودراضی این.
اون ازم تعریف میکنه، میگه من نابغه ام چاق ام اما نه بیش از حد.
عمیقاً دانش منو ستایش میکنه.
و همیشه به حرفام گوش میده بدون اینکه حوصله ش سَر بره.
ارباب از منم تعریف میکنه
میگه من حافظه ی عالی ای دارم و خیلی باهوشم.
بی نظیرم.
بی نظیر؟
پس بنده میخوام خودمو باهات مقایسه کنم.
بیا سَر گوشت شرط ببندیم. اون یکی.
نه.
خیلی خب.
نقره چطور؟
- چ...چیکار میکنی؟ - رو نقره شرط می بندم. برو!
پس حله؟
بانو مو. بانو مو.
چیه؟
یه دریاچه.
(دریاچه دامینگ)
رئیس!
دروازه شیطان پرستا نزدیکه؟
مراقب باش.
مراقب باش!
لونگ چینگ گفت که زود اومدیم.
دروازه نمیتونه باز بشه. مهروموم شده.
اتفاقی که تازه افتاد، نشان از مهر و موم بودنشه.
خب باید چیکار کنیم؟
صبر میکنیم.
(بازار تی ین شوئی) لباس میفروشیم! لباس! سبزیجات!
بیاین ببینین، سبزی و کلم!
بدرود.
صد تیل نقره چطوره؟
روی چی شرط ببندیم؟
تصمیمش با خودت.
اسکناس چطوره؟
با چی؟ اسکناس؟
مگه اربابت رو نمیشناسی؟ توی خونه، پول نگه میداره؟
نینگ چوئه حتی یه کاسه سوپ واسم نمیگیره
بعد تو میگی اسکناس؟ اگه باختی، گریه نکنی ها!
گریه نمیکنم.
جناب دوازدهم، لطفاً دنبالم بیاید.
یواشکی میخوای چیکار کنی؟
هراسکناس یه رمز مخصوص روشه.
هیچکس معمولاً حفظش نمیکنه.
درست میگی.
برای جلوگیری از جعل، روی اسکناس رمز های مخصوص میذارن.
این رمز ها تصادفی ان و غیرقابل حفظ.
برای شرط بستن، فکر خوبیه.
چرا این پله تموم نمیشه؟
آه! جناب دوازدهم، اونجا بشینید.
نمیتونم جایی که پول ها رو نگه میداریم رو نشون تون بدم.
من... کی به کیه!
No comments yet. Be the first to leave one.