نخستین 200 خط.
خوش اومدين
دربارهتون زياد شنيدم
اومدم اون بچه، هوانگ سونا رو ببينم
واقعا اينجاست؟
بله
چكار ميكنه؟
خيلي وقت نيست كه فهميده هوانگ موسانگ
پدر واقعيش نيست
شُك بزرگي بهش وارد شده
اما همه چيز داره
به صاحب اصليش برميگرده، اينطور فكر نميكني؟
انجمن موريم دنبال دخترتونه
و دنبال كليد چينتامانين كه توي مدرسه مخفي شده
سعي ميكنيم همه چيز رو برگردونيم سر جاي اصليش
...اون بچه... يونگ
كمك كنيد ببينمش
همونطور كه مدير هونگ اين مدرسه رو مهر و موم كرده
فكر ميكنين محافظت ازتون راحته؟
مدير هوانگ به خاطر پدرت مجبور شد از مدرسه بره
ديگه نميخوام طفره برم
از تكميك خودم استفاده ميكنم و مقابل هر كسي ميجنگم
×مدرسه موريم× "قسمت15"
چكار ميكني، يون شيوو؟
منو يادتون مياد؟
اوه، تو همون بچه اون دفعه ديدم
اگه ميخواين سونا رو ببينين لطفا يكم وقت بيشتري بهش بدين
الان خيلي گيجه و عصبيه
...حتي اگه پدر واقعيش باشين
...اگه الان كه به خاطر مدير گيجه ببينينش
براش سخت ميشه
يون شيوو، از حدت گذشتيا
به چه حقي اينو ميگي؟
چون دوستشم اين حق رو بهم ميده
اگه پدرش باشين، مطمئنم درك ميكنيد
باشه
منتظر ميمونم ببينم چي ميشه
چه شده؟
تعجب نكن و فقط گوش بده
پدر واقعيت اومده ببينتت
چي؟
اگه هنوز آماده نيستي لازم نيست ببينيش
فكر ميكنم درك ميكنه وقت لازم داري
...تمام چيزي كه ميدونم اينكه
كل زندگيم... دروغي بيش نبوده
...تمام چيزايي كه بابام تا حالا بهم گفته
فكر ميكني چيزيش واقعي بوده؟
نميدونم الان چي حقيقته
تو اعماق قلبت ميدوني
تمام اوقاتي كه مدير مواظبت بوده و دلش برات پرپر ميزده
دروغ نبوده
متاسفم... اما امروز روز خوبي نيست
باشه
...خوب
انگار فقط به خودم فكر ميكردم
...تا وقتي يونگ آماده بشه
صبر ميكنم بعد برميگردم
ببخشيد... ميشه سوالي ازتون بپرسم؟
چرا با افراد شركت سانگهه اومدين؟
منظورت چيه؟
چند روز پيش، رئيس وانگ هو يكي از بچهها به اسم شيم سوندوك رو دزديد
با سونا اشتباه گرفته بودش
ميگفت ميخواسته حقيقت رو به سونا نشون بده
اما چيزهاي زياديه كه جور در نمياد
در اين باره چيزي ميدونستيد؟
نميدونم ميخواي چي بگي بهم
رئيس وانگ هو گفت مدير خونتون رو آتيش زد و سونا رو دزديد
اما فكر نميكنم اينطور باشه
ميتونم بپرسم چي فكر ميكني؟
مدير ميخواست دوستش رو نجات بده
اما گفت خيلي دير شده بود
فكر ميكنم حقيقت رو ميگفت
ميفهمم
ممكنه حقيقت داشته باشه
اگه سنگينه، بهم بگين
مطمئنم ميتونم بارش رو تحمل كنم چون همونطور كه گفتين دخترتونم
فكر ميكردم ميتونم همه چيزت رو درك كنم
اما تو چشمات خيره نشدم كه بخوام حقيقت رو بگي
اين درسته كه باباي واقعيم رو كشتي و تا الان بهم دروغ گفتي؟
سونا - ديگه نميخوام آدمي مثل تو رو ببينم -
...بابا
الان به شدت از خودم متنفرم و به خودم شَك دارم
و احساس گناه ميكنم
واقعا دوستش ندارم
با اون بچه دربارهي چي حرف زدي؟
فكر ميكنم رئيس وانگ هو همون جاك پونگه
هدفش چينتامانيه
هركاري ميكنه تا بتونه كليد رو به دست بياره
ميدونستيد؟
فقط نگران دوستش بود، همين
اومدين
ميدونستين ميام؟
لطفا بيا تو
دربارهي كليد چينتاماني ميدوني، مگه نه؟
18سال پيش... اونجا بودي؟
...نميدونم كين، اما
فقط ميدونم چينتاماني رو ميخوان
نيومدم اينجا كه دعوا كنم يا درباره اشتباهاتت حرف بزنم
لطفا تمام اتفاقايي كه اون روز افتاد رو بهم بگين
متاسفم، اما نميتونم تا شانگهاي باهات بيام
به رئيس گفتم داري ميري
مطمئنم از شنيدنش خوشحال نشده - بله -
...اگه - كار عجولانهاي نكن -
...اگه بازم سوندوك رو بدزدي
همينطوري ازش نميگذرم
يادت بمونه
...ديگه
اونقدر ضعيف نميمونم
اون بچه رو بيرون بردم و بهم حمله كردن
...و متاسفانه، وسط راه
بچه رو از دست دادم
به خودم گفتم به هر حال تو آتيش ميمرد تقصير من نبود
...به خودم گفتم فراموشش كن، اما
اما چي؟
زنده بود و تو جنگل پيداش كردن
و با سوندوكم تو مدرسه بود
به نظر... دست تقدير همه چيز رو ميچرخونه
منظورتون چيه؟
منظورتون چيه اون بچه تو مدرسهست؟
مگه نيومدي كل حقيقت رو بدوني؟
يون شيوو
ازش چيزي نشنيدي؟
...واقعا
...اون بچهاي كه از آتيش نجاتش دادي
يون شيووـه؟
اون آدمايي كه اون موقع خونه رو آتيش زدن دوباره دنبال بچه افتادن
الان فقط نظارهگرن
...اگه ميخواي به خاطر اون حادثه بخشيده بشي
نبايد اين داستان رو به كسي بگي
تا الان دركتون نميكردم، بابا
...بازم... اگه دوباره ببينمت
فهميدم نميخوايم غم و ضعفم رو ببينين
ميخوام از پدر واقعيمم بپرسم
اينكه چرا با افراد شركت سانگههست
دلم برات تنگ شده، بابا
خوبي؟
خوبي؟
مهارتهات بيفايدن
بعدي كيه؟
گو سانگمن
گو سانگمن - بله -
من اينكارو ميكنم
دانشآموز يون شيوو، اسلحه لازمه
دست خالي ميجنگم
ميخواي با رقيبت كه اسلحه داره دست خالي بجنگي؟
باشه
ميفهمي تصميم عجولانهاي گرفتي
چون فقط با دست خالي يا طناب استفاده ميكنيم
ميگين عصبي نميشيم يا نميترسيم، نه؟
اشتباه ميكني - چه اشتباهي كردم؟ -
...چيزي كه اينجا ياد گرفتيم
درباره ترس از سلاحها يا قدرت نيست
از محيط مدرسه كه بريم بيرون ميتونيم هر جايي حسش كنيم
پس، بيشترين ترست تو اين مدرسه چيه؟
سعي داري با قدرتت بقيه رو سركوب كني
!آزار به بقيه... اينطوري ميتوني قدرتمند باشي
از اين ميترسي؟
...اون طرز فكر مسخرهتون
منم، ميخوام با همون قدرت بهت آسيب بزنم
...الان
از اينكه چه احساسي دارم ميترسم
ميتوني از جلو راحت برمون داري... اما نميخواي
اين چيزيه كه ميگي؟
ديگه نميخوام ببينم دوستان اذيت ميشن
اين آخرين هشدارمه
×شانگهاي، چين×
برميگردي، نه؟
اگه به خاطر من اينكارو ميكني، اينكارو نكن
از اولش تا الان فقط همه چيزو برات سخت كردم
...اگه تغيير كني
بابا، منم، چيآنگ
همه چيزو بهم بگين
هر چيزي ميدونين و نقشهاي كه دارين رو بهم بگين
بايد بدونم
چي گفتي؟
ازت پرسيدم يون زندهست
بله، الان رئيس وانگ خوب مواظبشه
ميگين يون دست اون مردهست؟
اگه طرف رئيس وانگه
...و اگه بدونن كه ميدوني زندهست
يه اتفاق غيرقابل تصوري ميفته
بايد شخصا يون رو ببينم و همه چيزو بهش بگم
شَك ندارم وانگ هو نقشهاي داره
اينكه تنهايي چه يون رو ببنيد برات خطرناكه
كمكت ميكنم
اين يه تيكه از كليد شكستهي 18 سال پيشه
هموني كه مال هوانگ سونا بود
احتمالا دست هوانگ موسانگه
و احتمالا پسر چويي يون اون يكي ديگهاش رو داره
واقعا... دليلي كه فرستادينم اون مدرسه همينه؟
آره
فكر ميكنين بهتون كمك ميكنك؟
من تاجرم
وقت و پول و چيزاي ديگهام رو سر آدمايي كه نتونن موفق بشن هدر نميدم
باورت دارم
شما... باورم دارين؟
اگه چيزي بخواي، سرت رو بر نميگردوني و فقط نگاه كني
و... قولي كه دادم يادت باشه
اگه يكيش رو بگيرم، به نوعي برش ميگردونم هرجور شده
نيومدم اينجا كه درباره بده بستون حرف بزنم
ميخوام حقيقت رو بدونم
No comments yet. Be the first to leave one.