نخستین 148 خط.
www . AnimeSubtitle . ir | instagram.com/animesubtitle.ir | t.me/animesubtitle
قسمت یازدهم: نبردی دیگر
روستای کارنه.
برای چی باید من رو به چنین روستای دوری بفرستن؟
به هرحال، اگه امروز کار رو تموم کنیم
و سریع به دشت کاتزه برگردیم به موقع برای جنگ میرسیم.
راستی!
نمیشه از اهالی کارنه برای مذاکره و چونه زدن با گون استفاده کرد؟
اگه اون از خر شیطون پیاده شه و بیخیال جنگیدن بشه، امپراتوری هم دلیل جنگیدنش رو از دست میده و بر میگرده.
اگه به خوبی خودم رو متمایز نشون بدم،
جانشینی من بر تخت پادشاهی عملا تضمین شدهس.
اون دهاتیها...
میتونم فراخوان سربازی بدم و اونها رو روبروی آیینز اول گون قرار بدم...
اگر اونها رو بکشه، به کل دنیا نشون دادیم که چه آدم پستیـه.
ایولا.
چه فکر بکری!
کدخدا، خسته نباشی.
کدخدا، سلام عرض شد.
سلام عرض شد.
آه، به شما هم سلام و خدا قوت.
کدخدا، بیرون چیکار دارین؟
واس زمستون آماده میشیم.
دارم چک میکنم ببینم چیزی کم و کسر نداشته باشیم.
ولی انگار به اندازهی کافی هیزم داریم.
اینچیزا رو بسپر به خودم، کدخدا!
آه، کدخدا!
سلام، کدخدا!
سلام کدخدا. اون روستاییهایی که دارن بر میگردن اینجا...
اه اصلا هرچی! هرچی دلشون میخواد کدخدا بگن!
لطفا بعدا بازیگوشی کن.
باید بریم انبار علوفه هم چک کنیم.
درمقایسه با اینکه آگو و
بقیه فکر میکنن کلهی هر گوبلینی که دلم بخواد رو میتونم خورد کنم،
این که چیزی نیست!
کدخدا...
انری، ولی آخه...
چـــــی؟!
هاه؟!
ایولا داری. پس راسته که میگن با یه دست دهن یه بارگست رو سرویس میکنی!
هه؟ هــــه؟!
کدخدا. قویـه.
کدخدا. ایول داره.
اونه-چان خیلی باحالی!
اوگرها هم میخوان باهات کل بندازن، انری.
-بس کن. -اه، شرمنده.
میگم چه بوی خوبی میدی.
جـ جدی؟ خب خوبه، خوشحال شدم.
این یه عطره که خودم ساختم.
هه؟ انگار ازون عطرهای گرونیـه که از توی شهر میرن میخرن!
خـ خب، من که نمیخواستم...
چی شد؟ تو هم هوس کل انداختن کردی؟
بگیر که اومدم!
انری-آنهسان!
شرمنده مزاحم شدم.
بدبخت شدیم!
سپاه سلطنتی به روستای کارنه آمده؟
بله.
شاهزادهی اول، باربرو، با ۵۰۰۰ سرباز جلوی روستای کارنه ظاهر شده.
هدفش چیست؟
او ادعا میکند که برای پرس و جو
از روستاییانی که با شما در ارتباط بودهاند آمده است، آیینز-ساما.
به نظرم نیت پلیدش این است که آنها را گروگان گرفته تا شما را مجبور به تسلیم کند.
واکنش روستاییان چه بود؟
با آنکه سپاه سلطنتی ضعیف است، ولی ۵۰۰۰ نفر، تعداد زیادی است.
چند عدد گوبلین و اوگر برای شکستشان کفایت نمیکند.
درحال حاضر، نشانهای از تسلیم یا مقاومت ندارند.
بنده، خدمتگزار شاهزادهی اول ری.استیز، باربرو اندریان ایلد رایل وایسلف هستم!
دروازه رو سریعا باز کرده تا ما وارد شویم!
سر راه کلی پشکل گاو و گوسفند ریخته.
نمیشه اجازه بدیم شاهزاده وارد چنین جای کثیفی بشه.
ها؟
انری درحال معطل کردنشان است تا گوبلینها و اوگرها پنهان شوند.
آه! دستهام پشکلی و قهوهای شد! برم دستم رو بشورم و برگردم!
باورم نمیشود که انقدر خونسرد است.
نکنه یکی دیگه از نقشههای دمیورگوس باشه... نه، ممکن نیست.
من اصلا به روستا اهمیت نمیدم،
ولی نباید بذاریم کسی بفهمه داریم روی ساخت معجون آزمایش میکنیم.
لوپسرگینا، از دور مراقب روستا باش و لحظه به لحظه به من گزارش بده.
و بهت نگویم که حتما باید از آن چهار نفرِ مهم محافظت کنی.
اطاعت میشود.
آیینز اول گون، سرکشیاست که خواستههای شومی در مقابل این کشور دارد!
دروازه را باز کنید تا ما اینجا را بازرسی کنیم!
اگر همکاری نکنید با شما به عنوان دشمن کشور رفتار خواهد شد!
من از قبل میدانستم که آنها یک مشت خائن به کشور هستند!
همهچی رو به آتش بکشید!
سرورم. اگر الآن مردم این منطقه را بکشیم،
روحیه و خلق خوب نیروهایمان تضعیف میشود!
پس حداقل آن برج دیدبانی را آتش زنید!
اگر به آنجا حمله کنید، دیگر کسی نمیمیرد، درست است؟
ای وای!
-چرا؟ -نکنه میخوان ما رو بکشن؟
گون-ساما این روستا رو نجات داد، مگه نمیدونن؟
ما که نمیتونیم به چنین مرد شریفی خیانت کنیم!
اونها دشمن ما هستن!
من که دهنشون رو سرویس میکنم!
آره، تا جایی که بتونیم همهشون رو به درک واصل میکنیم!
نمو...
انری-آنهسان، تصمیم با شماست.
دوستان.
برای سرنوشت روستا، تصمیمی بگیریم که همه باهاش موافق باشن.
اینجا کسی هست که با خواستهی حکومت موافق باشه؟
پس، به قیمت جونمون هم که شده جلوشون میایستیم.
اگر میخواهید جلوشون به ایستیم، لطفا دستهاتون رو بالا بیارید!
پس باهاشون میجنگیم. همهی ما میجنگیم.
ما دینمون رو به آیینز اون گون-ساما بر میگردونیم!
جیگوم-سان، لطفا استراتژی مقابله رو طرح کن.
واقعا همهی شما آدمهای شریفی هستید.
ولی میدونید، ما پیرمردها هستیم که باید با خطر مرگ مواجه بشیم.
درسته که میخواهیم زنها و بچهها رو فراری بدیم،
ولی تا حالا حتما به دروازه ی پشتی هم رسیدن.
برای همینه که میخواهیم دروازهی جلو رو باز کنیم تا نیروهاشون اینجا جمع بشن.
حتی اگه بفهمن که داریم گولشون میزنیم، اگر حملهمون به حد کافی قوی باشه...
اونها چارهای جز جمع کردن نیروهاشون به اینجا ندارن.
کسی شک و اعتراضی نداره؟
به نظر کسی اعتراض نداره.
خب، حالا بقیه رو کجا بفرستیم؟
به جنگل بزرگ توب.
با وجود افرادِ قابلی مثل بوریتا-نهسان و آگو که جنگل رو مثل کف دستشون میشناسن،
تا سربازها گورشون رو گم کنن، میتونن خودشون رو تو جنگل زنده نگه دارن.
قبول میکنم.
درضمن، از انری-آنهسان و نفریا-نیسان میخوام که اون گروه رو رهبری کنن.
ها؟ من که نبایدـــ
انری-چان، دست خودت رو میبوسه!
لطفا مراقب بچههام باش.
موفق باشی!
حتما فرار کنین ها، باشه؟
رو سفیدمون کن.
برو خیالت راحت.
لطفا مراقب بقیه باش.
مراقب باش.
انری، بریم.
جنگ ما، زنده موندن همه رو بعد از سپری کردن این جریان تضمین میکنه.
ولی...
درضمن، یادمون نره که ما تو قصر گون-ساما بودیم.
راست میگه.
تو یه شیپور دیگه برای احضار داری، درسته؟
آه، بله.
اگه الان استفادهش کنی مثل ریختن چند قطره آب روی ذغال داغـه.
وقتی که این قائله ختم به خیر شد میخوام از اون استفاده کنی تا نیروهای تازهنفس جامون رو بگیرن.
اونه-چان...
باشه.
حالا چطوری دهاتیهای نزدیک به گون رو پیدا کنم؟
تو روحشون!
اگه میدانستم، شکنجهگر دربار را همراهم میآوردم!
بالاخره در را باز کردند!
همهی نیروها، به پیش!
چی شد؟
اوگر؟ او-او-اوگرها چیمیگن این وسط؟
No comments yet. Be the first to leave one.