نخستین 200 خط.
«مترجم: «تارخ علیخانی تلگرام: aManOfWar@
برای نمایشگاهی که لغو شد...
موزه...
که به این سوال با تصاویر جواب بدم...
کجایی...
لئوس؟
من؟
ممنون که پرسیدید.
نمیدونم.
ولی اگه میدونستم...
جواب میدادم...
اینطوری بود که شروع شد...
اصلا چیزی نمیگفتم. اصلا.
این... پدرمه.
نه، اون نه.
اون.
نه، اون نه!
این!
آره.
اینه.
اون!
نه، اون نه.
اون اونجا.
این.
بچهی سمت چپ.
کنار مادرم.
کنار من.
این نه!
اینجا با منه.
این... منم.
بچهام.
نه، این نه.
این، اونجا... و اینجا...
پیش خواهرمم.
و اینجا پیش سه تا خواهرهامم.
توی اکثر خانوادهها یه موجود مرگباری هست...
که مثل یه مریضیه.
من همون موجودم در خدمت شما.
سه نگهبانم از پدرها تا پسران...
تئو...
پولو...
ژاولو...
در حال دویدن به سوی سرنوشتم.
من از اول زندگیم...
مریض بودم...
و فقط قصد دارم که ادامه بدم.
دستم.
پام.
و این هم...
کونم!
این دخترمه.
توی گهوارهاش.
و اینجا...
من و اونیم.
بابا اگه...
تند بدوی، خیلی تند...
بعد، بعد، بعد...
کوسه نمیتونه بگیرتت.
کوسه میخواست بگیرتت؟
پات رو بگیره؟
آره.
و من داشتم چیکار میکردم؟
تو، تو نبودی ببینی...
که کوسه پام رو گاز گرفت.
ندیدی.
چرا توی خوابم نفهمیدی؟
خوابهات دست خودتن نه من.
تقصیر من نیست.
ولی میخوام من رو بگیری...
چون نمیخوام که...
یه قدم بیایید جلوتر شلیک میکنم.
مُرده خانم.
مرده..
این یارو رو نمیشناسم...
ولی مثل من...
قدش کوتاهه و فیلم درست میکنه.
همچنین مثل من...
میشه گفت...
یهودیه و...
سفیدپوست و مذکر و دگرجنسگراست.
این بچه که اینجاست...
یکی از بازماندگان گتو کراکوفه.
و این مرد جوان که اینجاست...
بخشی از خانوادهاش رو...
در شوآ از دست داده.
این مرد همسرش رو از دست داده...
درحالی به قتل رسید که باردار بود.
و این یکی...
با دختر کمسنی همبستر شده.
تمام این مردها در قرن معاصر زیستند.
من هم همینطور.
با خود فکر میکرد...
که حتی اگر مدتی طولانی...
تنها در صحرا قدم بزنم...
تا ابد قدم بزنم...
بدون این که هرگز کسی را ببینم...
گمانم چهرهام همچنان...
نقابی نگران خواهد ماند...
در حال محافظت...
زیرا که میترسم ناگهان...
توسط کسی دیده شوم...
و تمام دنیا به سادگی...
تنهاییم را ببینند...
فریبم را ببینند.
که نامزد و دوستانش آدولف صداش میکردن.
و آدولف یه فکری داشت.
فکری که اون زمان خیلی جسورانه بود.
میخواست تمام افراد شرور دنیا رو از صفحهی روزگار محو کنه.
و این کار خیلی سخت بود.
ولی آدم چطور در کمترین زمان ممکن...
اون همه آدم رو بکشه؟ آسون نیست.
چون که شرورین میلیونها نفر بودند.
و چنین کاری تا حالا انجام نشده بود.
باید یه فکر هوشمندانه به سرش میزد.
اون موقع بود که آدولف و دانشمندان بزرگ...
یه راه حلی پیدا کردن.
نقشه این بود که همه شرورها رو جمع کنن...
و ببرنشون یه اردوگاه تابستانی...
و وقتی میخواستن دوش بگیرن...
آب رو...
با گازی مرگبار جایگزین کردن.
خانمها و آقایان...
آمریکاییهای عزیز...
میهنپرستان آمریکایی...
یک...
دو...
سه...
هورا!
هورا!
زمان سر جاش نیست.
ای وای بر من که به دنیا آمدم که درستش کنم!
بله...
ما...
ما همچنان...
افراد آواره هستیم.
حتی...
حتی امروزه...
و امثال ما در دنیا زیادن.
تمام قارهها...
پر از افراد آواره هستند.
وارد شو ژان مولان...
همراه هیئت وحشتناکت.
همراه افرادی که در سایه زاده شدند وارد شو...
و افرادی که در آن ناپدید شدند...
برادرانمان در محفل شب.
امروز آقای گُه را دیدم...
و از اونجایی که هوا خوب بود...
با هم در پارک بوت شومون قدم زدیم.
ازش پرسیدم نظرش در مورد وضع حاضر چیه...
چون دائم در سفره.
شروع کرد به جواب دادن...
No comments yet. Be the first to leave one.