نخستین 200 خط.
Farewell to the Summer Light. 1968 وداع با آفتاب تابستانی
Director : Yoshishige Yoshida کارگردان : کیجی یوشیدا
ترجمه و تنظیم متن
آخرش اومدی
تا چیزی رو که ظرف ده سال گذشته دنبالش بودی ، اینجا پیدا کنی
بله . در حال حاضر اینجام
پرتقال
لیسبون . مطمئنم که اینجا مقصد نهایی من نیست
اینجا ، تازه ، سرآغاز سفرها ی منه
می دونی که 400 سال قبل ، چه انگیزه ای باعث شد تا پرتقالی ها ، دریاهای آزاد
رو برای آغاز جستجوگری خودشون انتخاب کنند ؟
اصلاً درباره ی ضرورت این تکاپوی خودت فکر کردی ؟
مگه همین تو ، وقتی که توکیو بودی ، واقعاً از
از روزمره گی زندگیت ، خسته نشده بودی ؟
این کلیسای جامع برای من نشونه ی چیه ؟
این شور درونی که مدّت هاست قلب منو از پا در آوُرده
شوری که لاینقطع و پیوسته در تعقیب منه
یعنی حقیقت داشته ؟ جایی در همین سرزمین های اروپایی
شایدم فقط ، توهّمی روی یه تیکه کاغذ باشه
با این حال من الان اینجا هستم
در جستجوی همون « چیز
اصلاً به دنبال چی اومدی ؟
اون لحظه ای که بار اول دیدمت
مثل درجاتی از آوای موسیقی بود که آدم گاهی تصادفاً به گوشش می رسه
احساس می کنم که قبلاً دیده مت
ولی چطور ممکنه ؟
عین تلاُلویی که مثل بارقه ای از نور ، روی دریا در حرکته.
با خودم می گم ، تو کی هستی؟
تو کی هستی ؟
یهو اینجا ، تو این سرزمین بیگانه با خودم فکر می کنم .
اوه ، دوست واقعیمو پیدا کردم
برای من که ، اولین دیدارمون بود
بدون اینکه بفهمم چرا ؟ عمیقاً شرمگین بودم
همیشه وقتی یه ژاپُنی رو خارج از کشور می بینم ، همین حس رو دارم
من ، یه مرد اهل ژاپن که از هویت ژاپنی خودش تُهی شده.
و تو ؛ زنی مغرور ، که با سرخوشی مشغول حرف زدن بودی
و انگار از اینکه کسی رو پیدا کرده بودی که باهاش به زبون ژاپنی حرف بزنی ، حسی از قدردانی داشتی
نه . برای گریز از ظاهر خودم بود که
حرفای بی سر و ته رو شروع کردم
فکر می کردم اگه اینکارو بُکنم می تونم از خطای خودم فرار کنم.
تو اون لحظه ، فکرم این بود
دوس دارم بیشتر راجع به خودت بشنوم
از خودم بگم ؟
مطلب جالبی برای گفتن ندارم
سراسر اروپا رو دنبال مبلمان و اشیاء هنری ( وسایل دکوری ) سفر کردم
نهایت توصیفی که می تونم از خودم بدم همینه
به این همه انرژی غبطه می خورم
فکر نمی کردم که همچین افرادی هم وجود داشته باشن ؟.
خیلی وقته اروپا زندگی می کنید ؟
چند سال ؟ هشت سال ...
نه ، شایدم ده سال
- بازم حرف بزنین - منصفانه نیست ، من هیچی در مورد شما نمی دونم
اینجا خشکی تموم می شه و دریا شروع می شه
اینجا منتهی الیه غربی اروپاست روی این کتیبه ی سنگی حک شده
1543?
این همون سالیه که روی اون نقشه ی موزائیکی حک شده
توی اون سال بود که ، پرتقالی ها ژاپن رو کشف کردند
وقتی محصّل بودم
تو موزه ی ناکازاکی
طرح های اولیه از یه نقشه قدیمی رو دیدم
که درباره ساختمونی بود که چهارصد سال قبل به سبک و سیاق غربی تو ناکازاکی ساخته شده بود
به خاطر سابقه تاریخی شکنجه ی مسیحیان در ژاپن
این ساختمون رو نابود کرده ن
حتّی ردّی هم ازش باقی نمونده
اون طرح ، سرسختی جانبازان اولیه ی مسیحیت
رو که چهارصد سال پیش در خاک ژاپن ، به خاطر چیزی مبارزه می کردند که
انگار در نظر اونها ، پایان دنیا بود به آدم القاء می کنه
این مساُله منو عمیقاً متاثّر کرد
کلیسای جامعی به همون شکل ، حتماً الانم در اروپا هنوز هست
این افکار تو وجود من رُشد کردند و الان دیگه جزیی از وسواس ذهنیم شده ن
چیزی شده ؟
ناکازاکی
مادرم .. تو ناکازاکی مُرد
همون سالی که جنگ تموم شد
ولی من ، هی چی از اینکه ، اون شهر
چه شکلی بود یادم نیست
این کلیسا رو می شناسی ؟
نه
یه لحظه فکر کردم جایی دیده مش
حیف شد
ولی خب ، شایدم این حُسنش باشه. که نمی شه به این راحتیا پیداش کرد
چطور ؟
خب مثل اینه که ، یهو بعد از ده سال کسی رو که عاشقشی ببینی
حتّی اگه قبلن چهره ش رو ندیده باشی
راستش درک نمی کنم
هیچ وقت اینجوری به چیزی فکر نکرده بودم
دارین دروغ می گین اونم بدون اعتقاد
نه ، حقیقته
همینجوریه که من با این همه سال سرگشتگی تو اروپا کنار میام
این حرفا یعنی به عشق اعتقادی ندارین
بله بدون شک همینطوره
ولی به این سرزمین علاقه دارید
برای همین اینجا موندین
نمی دونم
هرگز قلبمو به روی کسی باز نکردم
درش بسته ست
روش مناسب من ، برای ادامه کار همینه
از چی می ترسین ؟
عشقی ندارم که تقدیم کسی کنم. همین
چرا در قلبتون رو به روی من باز نمی کنین ؟
بیشتر از این نزدیک من نشین
کسی که ازش می ترسین خودتونید
قلب گشاده به سادگی صدمه می بینه
به نظر من که تظاهر می کنید . از حس مهربانی خودتون می ترسین . احمقانه ست
اینطور نیست. من از زندگی خودم کاملاً راضی ام
از خلال این مدت زمان طولانی ، متوجه چی شدی ؟
مجبورم تنهاتون بذارم
این نیرویی که کلیسای من رو ساخت ..
همون نیروی عشق توئه ؟ به من بگو
اون اگیزه ی واقعی کجاست چهارصد سال قبل
اون نیرویی که تمدّن رو به جزیره ی ما آوُرد ... اون چیه ؟
من تعهّداتی دارم باید برم مادرید
اگه تمام اینها به خاطر عشق توئه ؟
پس چه کسی اون عشق رو از بین بُرد ؟
خداحافظ . روز خیلی خوبی بود
فکر کنم تقصیر منه که وقتتون رو تلف کردم
نه ، خودم اینطور خواستم
خاطره ی خوب این آشنایی باقی می مونه
این خاطره ممکنه که همراه درد باشه
خاطرات به آدم خیانت نمی کنن
آدمی زاده که به خاطرات خیانت می کنه
این نظر منه
چرا به خاطر یه مسافر ساده ای مثل من اینقدر خودتو به زحمت می ندازین ؟
به خاطر هوی و هوس . تنها سفر کردن هیچ محدودیتی نداره برای آدم
اینو گفتم بهتون . نگفتم ؟
دلیل دیگه ش اینه که نمی خوام گم بشین
درسته . ممکنه که من به خاطر شما
کمی از هدفم منحرف بشم
این سفر فرق داره
هیچ وقت بهش فکر کرده بودی ؟
وقتی که فهمیده بودی دارم ترکت می کنم
لبخندی از روی غم زدی و شونه هاتو بالا انداختی
مثل همیشه . بعدشم به من گفتی
" زودی برگرد . موفق باشی "
این هشت سال گذشته همیشه همینطوری بوده
چرا گاهی در سکوت ماتم می گیرین ؟
دیگه دوستت ندارم نه ...
دیگه حتّی نمی دونم ... که دارم یا نه ؟
- چی شده ؟ - یکی چاقو خورده
چاقو خورده ؟ کسی هم مُرده ؟
من چند تا کلمه اسپانیایی بیشتر نمی دونم
میگن اسپانیایی ها تند مزاجن
خواهر بزرگتر این دختر چاقو خورده
ظاهراً زن این آقاهه بوده
باز هم داستان های مربوط به یک زن خیانتکار
بله . مَرده داد می زنه که هرگز زنه رو نمی بخشه
مرده فریاد می زنه
" خدا می بینه . خدا همه چی رو می دونه "
غلطه دارین دروغ می گین
اینطور نیست ؟ اینجوری گفتین چون من یه کلمه ش هم نمی فهمم
نه راست می گم
چرا باید این داستان ها رو از خودم در بیارم ؟
علت دروغ گفتن تون اینه که خود واقعی تون رو مخفی کنید
شایدم از اینکه با من همراه شدید پشیمون هستید
منم همینطور منم همسر مردی دیگه ام
بار اوله که از خودتون حرف می زنید
-به من بگین واقعاً کی هستید ؟ . - چلچله ای در آسمان .
درخت زیتونی فراموش شده و تنها در میان دشت
زیر تابش نور ماه سرخ رنگ
برگی در اوج شکوفایی رقصان در میان باد . من اینم
از خود فریبی دست بردار نیستین
- دختره کیه ؟ - خواهر کوچکتر همسرم
- و مَرده ؟ - یه آمریکایی ساکن پاریس و در کسب و کار صادرات
به نظرم شبیه بازجوییه اسمشم می خوای بدونی ؟
اگه بشه که خوبه . اسم ها به درد می خورن علامت ها منو جذب نمی کنن
معلومه که احمقی اگه اون علامت ها نباشن ، گم می شی
- عاشقشی ؟ - بله ، عاشقشم
همین کافیه برات ؟
شش هفته مرخصی
فق وقت دارم که چند شهر و بناهای تاریخی رو ببینم
قبل اینکه به دانشگاه برگردم
تنها کاری که ازم برمیاد همینه
انگار شوهرت مرد خوبیه
اگه بهش بگم که با تو رابطه دارم
با همون چشای غمگینش ، عین همیشه منو می بخشه
می دونی معنی این حرف چیه ؟
مهربانی بی رحمانه ست.
می دونستی که دروغ ، بهترین آرام بخشه ؟
ناکازاکی .... پرتقال مادرید ... پاریس
... این اسامی جغرافیایی
در حافظه ی من ، تمامی این سرزمین ها با بی نظمی ترکیب می شن
مثل تصاویر روی کارت پستال ها
آیا انسان واقعاً می تونه وطنش و عاداتش رو ترک کنه ؟
کجا زاده شدم ؟
بعضی وقتا خودمو می بینم که جلوی هواپیماهای فرودگاه اُرلی فرانسه دارم خیالبافی می کنم
با کدومشون برم؟ ؟ 17 ساعت دیگه ، می تونم ژاپن باشم
حس می کنم ، دونستنش آرومم می کنه
ولی نمی رم . چون ...
چون احساساتم مغشوشه
اصلاً ژاپن برام چه معنایی داره ؟
یه حس بُغرنج و غیر قابل درک
مگه اصلاً هر جا که می ریم همین حس رو نداریم ؟
اولین بار بود که توکیو بودم
بدون هیچ دلیل خاصی مثل تموم اونایی که می رن توکیو
فکر می کردم ، اونجا یه چیزی هست
ولی توی شهر به خاطر جنگ ...
خرابه ها و ساختمونای سوخته ی زیادی باقی مونده بودند
یادمه که بر فراز توکیو آفتاب تابستونی می درخشید
این همون لحظه ای بود که حس کردم می خوام زندگی مستقلی داشته باشم
اینجوری بود که به یه شرکت واردات و صادرات برای کار ملحق شدم
No comments yet. Be the first to leave one.