نخستین 200 خط.
فیلمی از سوزان بیر
ترجمه و تنظیم زیرنویس از محسن جوان
تا آخر عمرم دوستت دارم.
این تنها حقیقته که واسم مونده.
زندگی نه درسته نه غلط، نه خوبه نه بد.
اما من دوستت دارم.
همین رو میدونم و بس.
برادران
۱۴ ساعت دیگه میزنیم به چاک.
این آخرین حرفیه که روی خاک دانمارک بهتون میزنم.
میدونم بعضیهاتون بار اولتونه دارین میرین.
به هیچقحی بر نمیخورید که براش آموزش ندیده باشید.
اگه کسیتون شک داره داریم کار درست رو میکنیم، وایسا بریم اونجا.
اونوقت میفمی داریم کار درست رو میکنیم. هان؟
امشب میبینمتون.
هی، سلام.
این کار رو نکن. جمع کن بساطتو.
عجب آدم رو مخی هستی مرد!
ماشین نو مبارک.
خیلی خفنه، به دلِ خوش.
- من بشینم پشت فرمون؟ - نه داداش.
- میتونم تو ماشین سیگار بکشم؟ - سیگار... بکش بابا، دود کن بره.
بکش، بکش.
- پس امشب شامبارونه؟ - مامان اینا ساعت ۵ میآن.
بین اردک برشته واسه تو و رولت گوشت واسه من مونده بود چی بذاره.
بوگو فازش چی بوده؟ از کجا به این نتیجه رسیده اردک غذای مورد علاقه منه؟
یا رولت گوشت مال منه؟ ازش متنفرم.
- آخرشم روی همون اردک واسه تو توافق کردیم. - چرا یه راست ماکارونی نمیپزه راحت شیم؟
یه چیزی هست که فکر کنم وقتی وقت داشتی باید بهش فکر کنی.
چیه؟
- این دیگه چه گهیه؟ - همون زنیه که زدی لهش کردی.
- میدونم. کارتِ این به چه درد من میخوره؟ - الان برگشته سر کارش تو شعبه.
پشیزی برام مهم نیست. کارتِ اینو از کجا گیر آوردی اصلاً؟
چن بار باهاش حرف زدم. از طرف تو ازش عذرخواهی کردم.
کصخل! تو خودتو چی فرض کردی؟ به تو چه ربطی داره اصلاً؟
شیش ماه نتونست کار کنه. زندگیشو سیاه کردی، گه زدی به همهچیش.
یانیک، همینجا بمون. یانیک!
یانیک، چه مرگته داری چه گوهی میخوری؟ یانیک!
- اینجا نمیتونی پارک کنی. - شرمنده! گه زدم، اشتباه شد.
یانیک!
ببخشید.
پخمهی احمق.
- بابا اینجاست؟ - آره.
- خیلی ترگلورگل و خوشگل شدن. - کونیِ عارز.
سلام مامان.
- چقدر لاغر شدی. - بابا وزن اضافه کردم به جاش.
چرت نگو. خیلی هم عالی شد دو تا اردک گنده برات بریون کردم.
- اوه... اردک برشته داریم؟ - معلومه مگه میشه؟ غذای مورد علاقهته.
- همه چی ردیفه اینجا؟ - لطف میکنی اردک رو بیاری؟
- سلام. - سلام.
- دمت گرم. - اینا رو از پمپبنزین خریدم.
- سلام بابا. - سلام.
«چطور میتونی به یه آدمِ اینقدر زشت و احمق محل بذاری؟»
- حتماً باید سیبزمینی بخورم؟ - دو تا بردار. دو تا بهش بده بابا.
بفرمایید. دو تا کوچیک.
میخوام یه عکس یادگاری بگیرم. خیلی کم پیش میاد همهمون دور هم جمع باشیم.
واسه مامانبزرگ لبخند بزنید. تو هم همینطور یانیک.
- ساعت چند میزنید بیرون؟ - ساعت دوازده.
میخواستیم ببریمتون بیرون ناهار مهمونمون باشید.
- اینطوری بیشتر وقت میکردیم با هم باشیم. - الانم همینجاییم دیگه، مگه نیستیم؟
مامانت هنوز براش عجیبه که هیچوقت دو تا پسرشو با هم نمیبینه دور هم.
- من چه گناهی کردم مایکل داره میره؟ - میره؟ بابا داره میره سر کار.
بین بازسازی یه مملکت با زندان فرق هست.
چی دارین میگین واسه خودتون؟ به هرچی تکون بخوره شلیک میکنن اونجا.
- بازم یه گروه زن، هان؟ - همهشون یه قیافهان.
- بخاطر اون لباساییه که میپوشن. - برقع.
باشه، باشه. بیشتر...؟
واسه همینه سارا جین میپوشه. مایکل به هرکی تو تنش لباس زنونه باشه شلیک میکنه.
- اونا فقط به آدمبدها شلیک میکنن. - تو اصلاً فرقشون رو میفهمی ناتالیا؟
فقط به آشغالها و آدمبدها شلیک میکنن، مگه نه یانیک؟ ولش کن بابا.
- اون آشپزخونه هنوز رو مخمه. - سر میکنیم بابا میگذره.
میخواستم قبل رفتن تمومش کنم. گند و کثافت برداشته همهچیو.
تو این آشپزخونه اصلاً نمیشه یه غذای درستوحسابی پخت.
- پیتزا میگیریم دیگه - میخوایم سه ماه فقط پیتزا بخوریم؟!
معلومه که میشه.
خفه شو دیگه انقدر در مورد اون آشپزخونه زر نزن!
به افتخارت. سفرت بیخطر پسرم.
- آه راستی، سفر به خیر - قربونت عزیزم
عالیه. واقعاً توپه.
- اِ، اینان که. - حالم به هم میخوره داری میری.
خونه کلاً دست خودت میافته. هر گهی خواستی میتونی توش بالا بیاری.
نمیشه همینجا بمونی و جایی نری؟
خیلی دوستت دارم.
بابا داره میره الان.
نکن.
تو افغانستان هوا سرده یا گرم؟
- یه کم سردست. - دفعهی قبل هوا پاتیل و داغ بود.
اینجا گرم باشه یعنی اونجا هم گرمه. اینجا سرد باشه یعنی اونجا هم یخبندونه.
برای تولد من برنمیگردی خونه؟
تا بهمنماه کلی مونده دخترم. یه ماچ بده بیاد.
- نکن! - ناتالیا...!
اصلاً گورتو گم کن برو. پشیزی واسم مهم نیست.
- یه بغل به من بده. - عمراً.
- یه ماچ کوچولو رو گونه؟ - میخوام فیلممو ببینم.
- دو تا ماچ رو گونهها؟ - گمشو برو دیگه.
- سه تا ماچ؟ صد تا؟ - بس کن دیگه لوس نشو.
اینطوری که دو به یکی شد!
اونجا نه. اینجوری بازی ناجوانمردانهست.
چه خبره باز؟
کانسترپ و بچههاش تو گشتزنی خوردن تو کمین و بهشون شلیک کردن.
اپراتور رادارشون جا مونده اونجا.
نیلز پیتر یوهانسن.
این خودش به زور میتونه کون خودشو پاک کنه چه برسه به کمک!
اول یکم جا بیفت امشب میفرستمت دنبالش بگردی
خوشحالم میبینمت
- سلام، سارا. - سلام. الو؟
- سلام. رسیدم. - قبلاً زنگ زدی؟
آنتن نمیداد. باس زود بگم.
فقط بگو دوستم داری. بگو دلت برام تنگ شده.
با این همه پرستار تازه از راه رسیده دور و برت؟ خول شدی مگه؟
از طرف من بچهها رو محکم بغل کن. الو...
سارا، هستی؟
منظورم اینه که اوضاع خیلی خیطه، مگه نه؟
- دریافت شد، فبۆرگ. حرفهی تازهای بزن. - اینجا حتماً باید چندتا دختر پیدا بشن.
نمیتونم شش ماه بیخیال رابطه بشم فقط چون اینا مسلمانن!
این حرفای چرند رو تموم کن، وگرنه این چیزا آخرین مشکلت میشه.
فبۆرگ اتفاقاً شهر بزرگیه.
- تصمیمش با منه. فهمیدی؟ - حرف من اینه که...
- سلام. مادرت خونهست؟ - رفته حموم.
- مامان! - میتونیم بیایم تو؟
- یه عده باهات کار دارن. - اومدم.
یالا بچهها. برید فیلمتونو ببینید.
خیلیخب، جوش نزن.
ببخشید، شرمنده. میدونم، میدونم.
کلاً از یادم رفت. لاستیکم پنچر شده بود
یا فکر میکردم پنچر شده.
مست کردی؟ مست نشستی پشت فرمون ماشین ما داری دور دور میکنی؟
سخت نگیر. اونقدرام جدی نیست، هست مگه؟
تو چرا هنوز بیداری؟
با هنینگ و السه حرف زدی؟
نه، از وقتی مدرسه رو ول کردم دیگه نه، ولی گپ خوبی بود.
وایسا بینم. مایکل ماشین رو داد بهم.
نیاز نیست اینجوری وایسی قیافهی طلبکار به خودت بگیری.
یا اینطوری نگاه کنی... خودت میدونی چی میگم.
- یه تاکسی تا یه دقیقه دیگه دم دره... - مایکل مرده.
- چی؟ - تصادف کردن.
چی...؟
چی داری...؟
داری چی به من میگی؟
مرده، یانیک.
نمیآی تو؟
نه، حوصله ندارم بیام تو.
ببخشید، ولی...
این دیگه چیه...؟
اومدم اینجا تا...
چرا یه زنگ به من نزدی لعنتی؟
کل روز داشتیم تلاش میکردیم بگیریمت.
دارم میرم خونه پیش مامانم.
یانیک.
- داری چیکار میکنی؟ - دارم این صفحهها رو مرتب میکنم.
صفحهی بیتلز رو توی کاور کنسرت پیانوی موتزارت پیدا کردم.
تعجبی نداره هیچچی رو پیدا نمیکردم.
مایکل مرده.
آره.
ناتالیا، آمادهای؟
ناتالیا، آمادهای؟
- پس لباست کو؟ - زشته.
بپوشش، ناتالیا. باید راه بیفتیم.
نمیخوام.
پس منم نمیخوام مال خودمو بپوشم. تنم رو میخوره.
بیا اینجا.
بابا واقعاً مثل مامانبزرگ و بابابزرگ مرده؟
آره.
نمیخوام این لباس مزخرف رو تنم کنم.
سارا.
فقط میخوام بدونی اگه از دستم کاری برمیاد...
میدونستم ممکنه اتفاق بیفته. از همون اولش میدونستم.
حتی کلی بار راجع بهش حرف زده بودیم -
- ولی باورم نمیشه که مرده.
نمیتونم حسش کنم. به نظرت یه جوری حسش نمیکردم؟
یالا بچهها. زود باشید.
- بابا، مگه نباید من بشینم پشت فرمون؟ - سوار شید بچهها.
- چرا تو باید بشینی؟ - تو مست کردی.
تو خودتو چی فرض کردی، جوجه؟! یالا بچهها.
- بذار من بشینم. - از کی تا حالا اینقدر عاقل و مسئولیتپذیر شدی؟
بذار یانیک بشینه.
هر وقت تونستی یه کار پیدا کنی، پول داری ماشین بخری.
اونوقت هر چقدر خواستی بشین پشت فرمون. تا اون موقع، من میرونم.
میشه فقط واسه امروز اینقدر آدمِ عوضی و لجبازی نباشی؟
اون تو...
اون پسر من بود. الان دیگه از دست رفت.
هیچی برام نمونده. میفهمی چی میگم؟
میفهمی اصلاً؟
یانیک...
- حواست کجاست، مگه حواست نی؟ - طبق معمول داره لجبازی میکنه.
- بزن بریم. - سوییچ رو بده من، خودم میشینم.
سوییچ رو بده من!
نمیفهمم چه مرگشون شده همهی این آدما.
خیلیخب، بکش اونطرف تا بابابزرگ بشینه جا وا شه واسش.
نیلز پیتر؟
من مایکل لاندبرگم، سرگرد ارتش.
حالت خوبه؟ سالمی؟
اذیتت کردن؟
- سلام. - سلام، یانیکم.
ببخشید ساعت دو نصفهشب مزاحم شدم.
ساعت چهاره.
آها، باشه پس.
توی یه کافهام و پولی همراهم نیست.
چندتا آبجو گرفتم و...
عزیزم... باید برم یه جایی.
No comments yet. Be the first to leave one.