نخستین 167 خط.
خیلی خب!
نزدیک بود یادم بره ها.
خوابگاه دانشگاه جادوگری رانوئا.
فعلا خونه من اینجاست.
روزم رو با دویدن اطراف شاریا، شهر جادویی، شروع میکنم.
اونقدر میدوم تا از نفس بیفتم.
بهم کمک میکنه راه های شهر رو یاد بگیرم.
و یادم بمونه محدودیت تواناییم چه قدره.
این مسیر رو کسی بهم یاد نداده،
ولی فکر میکنم اگه رودی جای من بود همین کار رو میکرد.
کلاسا حوصله سر بره.
اکثرش تکرار چیزاییه که از رودی یاد گرفتم.
تازه فهمیدم رودی چه قدر از جادوگری سر در میاورده.
طلسمهای ترکیبی شاخههای مختلف رو ترکیب میکنند،
اون طلسم چطوری کار میکنه؟
برای مثال، آتش و آب عناصر متضاد هم هستند،
خب، دیدی وقتی یه سنگ رو اینقدر روی آتش نگه داری که سرخ بشه،
و بعد بندازیش توی یه دیگ بخار ازش بلند میشه؟
ولی ترکیب اون ها اثرات جدیدی به وجود میاره.
اینم مثل همونه.
استفاده متوالی از اون طلسمها ممکنه نتیجه مشابهی داشته باشه.
فهمیدم.
علیا حضرت مشتاق یادگیریه.
ولی اگه طلسم ها رو همزمان اجرا کنیم نتیجه بهتری داره.
به نظرم آدمای سخت کوش و خوشبینی مثل اون رو بیشتر دوست دارم.
حتی اگه از دایره ها و طلسمهای مشخص شده استفاده کنید،
تکنیک و مقدار ماناتون میتونه نتیجه رو تغییر بده.
شاید به خاطرش باید از رودی متشکر باشم.
اوه، نمیدونستم از اینجا هم میشد بریم.
فکر کنم میون بری باشه که به بوتیک میرسه.
مسیر راحتی نیست، ولی زیبایی خودش رو داره.
باقی مونده ساخت و ساز اولیه شهره.
چون جغرافیای شاریا دفاع طبیعی جلوی حملات نداشت، مثل یه هزارتو ساختنش.
اوهو، فکر نمیکردم درسات رو جدی بگیری لوک،
ولی ظاهرا سر کلاس گوش میکردی.
از یکی از دخترایی که این اواخر باهاش سر قرار رفته بودم شنیدم.
مواظب باش به خاطر زن بازی از پشت بهت خنجر نزنند.
دست خودم نیست. خون خاندان نوتوس تو رگامه.
خون نوتوس؟
فاصلهام رو با دخترای دردسرساز حفظ میکنم.
راستی، رودیوس هم از همین خانواده نیست؟
مشکل این نیست.
فکر کنم اونم باید همش به دختر بازی فکر کنه.
اگه ازدواجم بکنه بازم میره دنبال بقیه دخترا؟
مطمئنم که میره. پدرش که اونطوری بود.
رودی، ها؟
حس میکنم این اواخر فقط به اون فکر میکنم.
میخوام چه نسبتی با هم داشته باشیم؟
چی کار کنم؟
II
Mushoku Tensei
Jobless Reincarnation
یه ماهی از اومدن جولی گذشته.
به عنوان "آزمایش" براش برنامه تمرینی چیدم.
میذارم روز رو با یه طلسم شروع کنه،
بعد بهش میگم بدون حرف زدن روی به وجود آوردن کپه گل تمرکز کنه.
ظاهرا زانوبا فکر میکرد اینطوری نمیشه افسونگری خاموش رو یاد گرفت.
ولی جولی تو یه ماه یاد گرفت.
از اول چند کلمه زبون آدمیزاد بلد بود.
سگ، گربه. عشق.
جولی دختر باهوشیه.
فکر میکردم زانوبا فقط به مجسمه سازی اهمیت بده،
ولی خیلی خوب از جولی نگه داری میکنه.
اکثر برده ها با طلسمای خاصی داغ زده شدند تا نتونن فرار کنند.
ولی جولی برده نیست، شاگرد من،
و شاگرد جدید زانوبا است.
و بعد، فاجعهای رخ داد.
گوش کن جولیف هیچ اثر بزرگی بدون عشق و علاقه خلق نشده.
به عنوان اولین شاگرد استادمون،
من، زانوبا، شگفتیهای هنرش رو بهت نشون میدم!
امشب، روی مجسمه رویجرد تمرکز میکنیم.
هر جور نگاهش کنی شگفت انگیزه!
ببین عجب جنگجوی مخوف و قدرتمندیه!
مهم ترین ویژگی این اثر بلاشک ژست مجسمه است.
ر استی، مجسمه روکسی کجاست؟
با این که یه مسجمه بی حرکته، یه هاله ترس...
خ...خ...خب، توی شیرونه گذ....
دروغگو.
حقیقتش، یه جورایی همینجاست.
اینجاست؟
میشه بیاریش؟ خیلی وقته ندیدمش.
هی.
این دیگه وضعشه؟
چه خبر شده زانوبا؟
چی کار....
چه بلایی سرش اومده؟
بهت نگفته بودم چه قدر مدیون استادمم؟ چه قدر برام عزیزه؟
نمیدونی این مجسمه رو با احساساتی که برای استادم داشتم ساختم؟
نگو که میخوای به روکسی توهین کنی؟
خب؟ نکنه دشمن منی؟
نه...نه بابا!
چ...چیزه، توی دوئل...
دوئل؟
بله، سال اولی که اومدم اینجا لیلیا و پورسنا باهام دوئل کردند.
اون دخترای دولدیایی؟
هر کدوم چیزی که برامون ارزشمند بود رو شرط بستیم.
و من..
من رو ببخشید استاد!
مشخصه که واقعا پشیمون شدی.
اس... استاد!
اگه جریان همین بوده، باید زودتر بهم میگفتی.
اگه بهم گفته بودی عمرا جلوشون خودم رو به خریت میزدم.
تاوانش رو پس میدن.
چطور جرات میکنند حاصل زحمت یکی دیگه رو بگیرن و خردش کنند؟
عمرا ببخشمشون!
مثل این میمونه که کامپیوتر یه نفر رو با چماق خرد کنی!
لعنتی! عمرا اون عوضیا رو ببخشم.
بریم یه درس درست حسابی بهشون بدیم.
چشم استاد!
اگه اینقدر لفتش نداده بودی دیرمون نمیشد.
بس کن دیگه، میو!
به چی زل زدین میو؟
لینیا، بوی دعوا میدن.
زانوبا، از خودت خجالت نمیکشی میو؟
اگه میخواستی انتقام بگیری،
لازم نبود این سال اولی استخونی رو قاطی میکردی میو.
رفتی رو اعصابم!
فکر کنم میخوای اون یکی عروسکتم له کنم میو!
استاد، اجازه بدین...
چرا به خودت زحمت بدی؟ لازم نیست شرمنده باشی.
اینان که باید به خاطر دو نفری ریختن سر یه نفر از خودشون خجالت بکشن.
عملا دارن میگن تنها هیچی نیستن.
چی گفتی میو؟
جو برت داشته تازه وارد.
اگه میرفتی پی کارت میذاشتیم به حال خودت باشی،
ولی زیادی حرف بزنی میکشیمت میو
افتاد؟ حالا گورت رو گم کن میو.
ما دیگه مثل قبل نیستیم، دانشجوهای نمونه سرشون شلوغه
برو جای دیگه دنبال دعوا بگرد میو.
"میو، میو میو" !
دو کلوم نمیتونی مثل آدم حرف بزنی؟
مردک...
لختت میکنم و روت آب میریزم میو!
لینیا، چه قدر سریع جوش میاری.
زانوبا، برو سراغ پورسنا!
میو؟!
پس امروز سفید پوشیده.
مگه کشتی کجه اینطوری دنبالش گذاشته؟
ها؟! چی شد؟!
خیلی خب، بیا بیرون.
مثل همیشه استاد بی نقصه. اصلا کمک من رو لازم نداشتین.
حقیقتش خودمم تعجب کردم.
یه جورایی ناامید شدم.
شاید اریس و پائول از اون چیزی که فکر میکردم قوی تر باشن.
صبح بخیر.
خب،
گفتگوی صمیمانهمون رو از کجا شروع کنیم؟
شاید بتونم با این منظره از شر بیماریم خلاص بشم؟
حس خوبیه، ولی اثری نداره.
در انتظار اولین فریاد خوشحالی پسرمم، ولی فقط سکوت نصیبم شد.
فایدهای نداشت
استاد، اینطوری میخوای مجازاتشون کنی؟
نه، یه چیزی رو میخواستم امتحان کنم.
خب، خودتون میدونین چرا تو این مخمصه افتادین؟
مطمئنم کاری علیه تو نکردیم.
اوه که مطمئی؟ که کاری نکردی؟
اون دست گل شماست مگه نه؟
اون عروسک چندش چه ربطی به این ماجرا داره؟
اون مجسمه الهه منه.
الههات؟
دقیقا.
به لطف اون بود که تونستم دنیا رو تجربه کنم.
چ...چی؟
ای...این!
اون مجسمه تجسم الهه منه.
و شماها تیکه تیکهاش کردین.
خب، حرفی برای گفتن دارین؟
No comments yet. Be the first to leave one.