نخستین 150 خط.
که اینطور. آئویی-دونو رفته.
آره. حالا من اربابم.
باید برات سخت باشه.
ظاهرا کارمند قبلی هم رفته.
کارمند قبلی؟ ببینم چیزی می دونی؟
فقط شنیدم که آئویی-دونو اسمش رو میاورد.
قبل اینکه یه کارمند بشه...
یه آدم خطرناکی بود که یوکای ها رو می کشت و زندانی می کرد.
ولی من اینا رو بعد رفتنش شنیدم.
خوشحالم که الان تو اربابی ایتسوکی.
بذارین بهتون معرفی شون کنم.
این چونیچیه.
این جونجیه.
این چونزوئه.
این چونیونه.
و اینم چونگوئه.
کی به کیه؟
هر پنج تاشون بالاخره تا این حد بزرگ شدن.
قبلا پاکسازی شون نکردم چون فکر می کردم
نمی تونن با تغییر محیط خو بگیرن
ولی الان هیچ مشکلی نیست.
اوه، چه خوب! یه بار سنگینی از رو دوشم برداشته می شه.
شنیدین پسرا؟
قراره به دنیای مردگان برین.
راز یازدهم: "بازگشت"
باید آماده بشیم.
اوه، یادم رفته بود بگم که
فقط چهار تا از پنج برادر واسه رفتن به دنیای مردگان آماده شدن.
لازم نیست چونگو پاکسازی بشه. هنوز آماده نشده.
چه آمادگی ای؟
اون یه طرح هلالی داره. راحت میشه به خاطر سپرد.
فقط اونه که هنوز نمی تونه پرواز کنه.
ولی می تونی پیاده به دنیای مردگان بری.
این نباید مشکلی برای پاکسازیش باشه.
می دونم.
ولی اگه نتونه تو دنیای مردگان پای به پای برادراش پیش بره
جلوی دست و بالشون رو می گیره.
که اینطور.
ولی خیلی غم انگیزه که فقط یه برادر جا بمونه.
به نظر نمیاد از برادراش باهوش تر باشه.
مشکل دیگه مثل طرز پروازش این وسط نیست؟
اگه می دونتم مشکل همچین چیزیه حتما یادش می دادم.
بهشون گفتم تا پرواز رو یاد نگیرن نمیشه پاکسازی شون کرد.
هر روز باهاشون تمرین می کنم.
برادراش خیلی زود تونستن پرواز کنن.
ولی به یه دلیلی چانگو هر دفعه تلاش می کنه فورا میوفته.
اینجوری پیش بره نمیشه گفت کی می تونه پرواز رو یاد بگیره.
کومون-دونو.
ممکنه نشونم بدی اونا چطور پرواز می کنن؟
پس می خواین بریم به منطقه تمرین همیشگی مون؟
منطقه تمرین؟
آبنو-سان!
صدام رو می شنوی؟
من حاضرم!
صداش راحت تا ته دره می رسه.
اون کیه دیگه، یه سایرن؟
می تونی صدام رو بشنوی؟
اگه صدام رو داری، دستت رو تکون بده!
برو جلو و تمرین رو شروع کن!
اونا رو طوری تمرین دادم که پرواز کنن و خودشون رو برسونن بالای پل.
برعکس نوک تپه اینجا اصلا باد نمیاد.
باد؟
اینجا جون می ده واسه تمرین پرواز بدون اینکه باد ببرتت اینور اونور.
پل داره تاب می خوره!
زهره ترک شدم، جون به لب شدم، می ترسم!
انگار اون بالا توفانی شده.
حواستون باشه باد نبرتتون.
چونگو-دونو تو هم همین طور.
اون جدیه؟
چرا با تمرین پرزدن شروع نکنیم؟
آبنو-ان داره پر می زنه...
عجب.
انگار هنوز نمی تونه پرواز کنه.
گمونم همون طوری که کومون-سان گفت
مجبور می شیم اونو جدای برادراش پاکسازی کنیم.
شک دارم چونگو-سان بخواد از بقیه جا بمونه.
امیدوارم زودی پرواز رو یاد بگیره.
پسرا محکم بچسبین!
داره باد میاد!
پسرا!
اوه، درسته.
همه شون یاد گرفتن پرواز کنن.
خوشحالم چونگو این بالا نیست.
وایی!
کومون-سان!
آبنو-سان، کمک!
ها؟
طرح هلالی؟
ها؟
چونگو!
چونگو داره پرواز می کنه!
کسی که تا همین یه لحظه پیش نمی تونست بال بزنه یه مرتبه می تونه پرواز کنه؟
" تا پرواز رو یاد نگرفتین نمی تونین به دنیای مردگان برین."
می دونستم.
پس معنیش این بود.
حواست رو جمع کن زیادی لی لی به لالاشون نذازی.
آبنو-سان؟
هی! دعوا نکنین!
سر چی دارن جر و بحث می کنن؟
منم درکشون نمی کنم.
آّبنو-سان؟
منم نمی دونم.
ولی کم و بیش می دونم واسه چی دارن دعوا می کنن.
به خاطر اینه که چونگو-دونو تظاهر می کرده نمی تونه پرواز کنه.
چی؟!
چی؟ راست می گه چونگو؟
ولی خودت به خاطر ناتوانی در پرواز بیشتر از همه اذیت شدی.
چرا تظاهر می کردی نمی تونی پرواز کنی؟
شاید برای این بوده که چونگو-دونو فکر می کرده اگه نتونه پرواز کنه
می تونه توی دنیای خاکی بمونه.
حواست باشه زیادی لی لی به لالاشون نذاری.
آئویی-دونو بهم گفته بود حواسم جمع باشه
که زیادی ازشون مراقبت نکنم.
تا حالا نمی دونتم منظورش چیه ولی الان می دونم.
انگار زیادی مراقبشون بودم
و دنیای خاکی رو براشون تبدیل به جای راحتی واسه موندن کردم.
یه جای راحت، ها؟
کومون-سان خوب ازشون مراقبت کرده ولی جواب معکوس گرفته.
خیلی خب، تصمیم خودم رو گرفتم.
خونه ام رو ترک می کنم و از اینجا می رم.
از اینجا می ری؟
بدون این خونه، اونا جایی واسه برگشتن ندارن.
اونوقت مجبور میشن به دنیای مردگان برن.
بهترین زمان، زمان حاله.
می خوام هر چه سریعتر وسایلم رو جمع کنم
پس کمکم کن مونونوکیان.
سریعتر برو.
باشه، گرفتم! هلم نده فقط!
از صخره چیزی پرت نکن پائین!
چی؟ ولی من همیشه اینکار رو می کنم.
مگه آدما واسه جمع آوری زباله ها قانون ندارن؟
چه آزار دهنده.
نگاهشون داره می کشه منو.
هر چی نباشه اینجا بزرگ شدن.
می دونم سخته شاهد خراب شدنش باشن ولی چاره دیگه ای نداریم.
این چیه دیگه؟
خب این یه سری خاطرات رو برامون زنده می کنه!
واسه همین اینجا مونده بود.
کومون-سان اینو می پوشی؟
من که نه، بچه ها.
قبل اینکه آشانه ام رو بسازم
توش نگهشون می داشتم تا باد نبرتشون.
اوه؟ انگار شما پسرا هم خوب یادتونه.
اونا عاشقشن.
به حای اینکه بندازمش دور نگهش می دارم.
نه، می ندازیمش می ره.
دیگه نیازی بهش نداریم.
بعدا یواشکی می دمش بهشون.
آشیا ساعت چنده؟
خب، چهار و سی و دو دقیقه.
No comments yet. Be the first to leave one.