نخستین 200 خط.
...خوب اون خیلی تولد براش
مهمه
همیشه بوده
من به مدت بیست سال
نتونستم کار خاصی بکنم
برای همین، دوسال پیش
من همه چیز رو متمرکز کردم
و یک آخر هفته اساسی رو براش تدارک دیدم
خیلی کار کردم انقدر درگیر بودم که
در حین تمرکزم روی
آخر هفته
میشه گفت که بهش در طول هفته
نتونستم
توجه کافی نشون بدم که این باعث شده بود
هی به من بگه
این قبری که سرش گریه میکنی مرده توش نیست
و من هم گوش نمیکردم
و منظورش رونمیفهمیدم و همش اینطوری بودم که
فقط یکم یکم دیگه
ایطوری که: یه ذره دیگه مونده
فقط تا آخر هفته صبر کن آخر همین هفته
بعدش اون گفت
همه چیز رو کنسل کن ...من با تو
نمیام
من
من هیچ چیز نمیخوام
من اینو نمیخوام
و ضمنا پاسپورت من کجاس؟
پ بعدش تنها رفت به ایتالیا
اووففف
خیلی خوب
به من دست نزن
نکن
- -آره
-سلام -سلام
-هی. -سلام.
آنی و مائو سابقه ازدواج ۲۳ سال
-لطفا بشینید -ممنونم.
من نیازهای پیچیدهای ندارم
من مطلقا شفاف و کاملا اهل ارتباط هستم
خصوصا در مورد چیزهایی که میخوام
و همچنین
کاملا هم در اون ثبات دارم
من راحتترین آدمی هستم که
میشه باهاش معاشرت کرد
که نظر خودته
نظر منه
خوب، بگو که
خواستههات چه چیزایی هستن؟
تمام چیزی که میخوام اممم
ببینین، دارم فکر میکنم که چطوری بگم
که انقدر وحشتناک جلوه نکنه
خوب اصلا همون حالت وحشتناکش رو بگو
خوب چیزی که من میخوام اینه که
هیچ مسئولیتی نداشته باشم
هر چه بتونم سکس داشته باشم
بدون اینکه
هیچ تلاش خاصی انجام بدم
هیچی به هیچی
هیچی به معنای واقعی
هیچ فکری راجع بهش نکنم
و اینکه
چنین سکسی هم باید
خاص باشه تحریک کننده باشه
و منحصر به فرد هم باشه
...برای همین
یعنی تو میخوای
تجربه تولدت اینطوری باشه؟
مثلا درباره همون تولد
اره تولد
-چه اتفاقی افتاد؟ -اون تمام تلاشش رو میکرد
-برای تو، بعدش چی شد؟ -تمام اون تلاش...
ولی
چیزایی که اون انجام میداد چیزایی بودن که
که اون تصور میکرد من می خواستم انجام بده
دقیقا به این دلیل که هیچ توجهی به من نمیکرد
مثلا چی؟
مثلا اینکه اونجا یک جور
تقویم اختصاصی داشت
مثل اینکه شامل یه جور ارباب حنسی مونث هم بود
و انگار که
انگار که
اون مثلا باید
می دونین، احتمالا موقعیت سکس سه نفره بود
و چیزای شبیه این
اتفاقات جنسی بودن؟
آره، همش همش اینطوری بود بله درسته-
ولی تو راجع بهش میدونستی
غافلگیری در کار نبود
نه
میشه گفت یک غافلگیری تمام و کمال نبود
میدونین، راجع به یک قسمتهایی انقدر انگیزه داشت و مشتاق بود
که نتونست درون خودش نگهش داره
-خوب -و مثل این بود که
برداشتت
از این اتفاقهای احتمالا هیجان انگیز چی یود؟
خوب، من هیچ برداشتی نداشتم
من فقط خیلی ساده مشاهده میکردم که
تو داری کاری رو میکنی که دلت میخواد انجام بدی
به اسم من، بجای اینکه
چیزی رو که من میخوام برای من انجام بدی
-و -- -خوب برای اینکه
موضوع باز هم واضح تر بشه
-بله البته -خوب مثلا
میشه گفت که این فانتزیهای جنسی که برنامهریزی شده بود
فانتزیهای آنی بودن و نه مال تو؟
-خوب، نه دقیقا. -این چیزیه که داریم ازش حرف میزنیم؟
نه اونا... اونا یه جورایی...
تعریفی بود که اون از چیزی داشت که من میخوام
به صورتی که انگار اصلا حرفای من رو نشنیده بود
یعنی مثلا از نظر موضوعی
بعضیهاشون فانتزیهایی بودند که دوست داشتی
-پلی دقیقا همون ... -درسته.
چیزی که باید باشد نبودن.
اولش که نگاشون میکردی
اونا جذاب و مفرح به نظر میرسیدند
-خوب. -اینش مشکلی نبود.
همشون رو میشه گفت خوب بودند
اگه مثلا این اتفاق توی یک روزی مثل
یه آخر هفته اتفاق میوفتاد
و تولدت نبود ...
-و همچنین... -فهمیدم.
ممکن بود بیشتر از این به دلش بنشینه
-فهمیدم. -مسئله این فشاری بود که...
-تولد بودنش، میآورد. -ولی چون یک تولد مطرح بود،
به طور واضحی انگار که با اون اتفاق هماهنگ نبود
-منظورت رو درست متوجه شدم؟ -حوب...آره..آره
-انگار که -- -هر سال.
یه داستانی داریم
اگه فقط همین باشه
اگه این
اون هدیه متعالی باشه
یعنی اگه این اونی باشه که
من براش
به مدت 25 سال چنین شوهر جذابی بودم
و منتظرش بودم و این نصیبم شده
اینطوری میشم که نه مرسی
من ... برام جذاب نیست
و چه حسی که بهت دست میده...
اینه که عصبانی میشی
فکر نکنم عصبانیت باشه
فکر کنم بیشتر احساس ناامیدی میکنم
من نمیدونم کجای کارو اشتباه میرم
من نمیدونم کدوم قسمت رو باید متفاوت انجام بدم
نمیدونی کجای کارت اشتباه بوده؟!
بله
مثلا تصور کنین که
من میخوام فلان کار رو یک طور دیگه انجام بده
خوب؟
من میتونم راضیش کنم کاری رو که میخوام انجام بده
ولی من این رو نمیخوام
چیزی که ازش میخوام اینه که چیزی رو که من میخوام رو انجام بده
بدون اینکه
لازم باشه...
من در رخدادش موثر باشم
مثل این که
تو میدونی من یک لیوان آب میخوام
قبل این که چیزی بگم
همونجاست منتظر من
و این..
میتونم یک چیزی رو ازت بپرسم؟
البته
آیا تابحال هیچکسی
اینطوری ازت مراقبت کرده؟
نه
این خیلی حس مادرانه داره
میدونین انگار که
راجع به ارتباط نوزاد/مادر حرف میزنیم
ابن درسته که ما لحظات خاصی رو به عنوان عشاق تجربه میکنیم
که توی اونها
شبیه این اتفاق بیوفته ولی...
نمیدونم
این فقط وقتی داشتی حرف میزدی
به ذهنم رسید و گفتمش
این حرفی که زدی خیلی عمیق بود
واقعا؟
اصلا یه ذره
واضحا
منحرفکننده
و کلی نبود؟
به نظر خودمم عمیق بود
چه چیزیش عمیق بود؟
چطوری عمیق بود؟
این تحلیل موازی رو
انقدر کلی هست که
اگه یکی از همین کتابهای اینجارو باز کنی
صاف توی
صفحه اول لعنتیش نوشته
من برام سواله که تو آگاه هستی که
چطوری...
به سرعت میری سراغ بیارزش کردن؟
این رو متوجه شدی؟
من فکر کنم که برام مهم نیست که
با چه سرعتی بیارزش سازی میکنم
چه برات مهم باشه یا نباشه
این که من..من آگاه هستم به این که
سریع سراغ بیارزش کردن میرم؟
هستم
ولی من متوجه این هم شدم که
چقدر توی ملاقات باهات به آدم سخت میگذره
No comments yet. Be the first to leave one.