نخستین 200 خط.
اوه! کاش اين تن سخت جان مي توانست بگدازد و آب شود
و چون شبنم محو گردد
يا باز کاش
پروردگار جاويد خودکشي را
نفي کرده بود
خدايا
چقدر امور اين جهان در نظرم
فرساينده و نابکار و
بيمزه و سترون مينمايد
تفو
تف بر اين جهان باد. باغي ست پرگياه هرز
که دانه برآورده و چيزهاي پست و ناهنجار
آن را در تصرف گرفته
که کار بدين جا بکشد
آنهم تنها دو ماه پس از مرگ پدرم
و تازه دو ماه هم نه
شاهي بدان خوبي و شايستگي که در قياس
با اين يک همچون هايپريون بود به ساتير
و در حق مادرم
چندان مهربان که روا نمي داشت بادهاي آسمان بر چهره اش به خشونت بگدرند
آه اي زمين و آسمان آيا بر من است
که اين همه را بياد آرم؟
تو اي سست عهدي و ناپايداري زنت بايد ناميد
همه و همه يک ماه و کفش هاي مادرم در آن روز
که اشک ريزان بسان نيوبه بدنبال
نعش پدر بيچاره ام مي رفت
هنوز فرسوده نشده است. و اينک اوست
خداوندا يک حيوان بي تميز
بيش از اين به ماتم مي نشست
اوست که با عموي من پيمان زناشويي مي بندد
با برادر پدرم
که همانقدر با وي فرق دارد که من با هرکولس
يک ماه بيش نگذشته است
و هنوز شوري اشک هاي دروغين
از سوزاندن چشم هاي سرخ گشته اش باز نايستاده است که شوهر تازه اختيار کرده است
آه چه شتاب تبهکارانه اي
چنين چالاک به بستر زناکاري دويدن
کار خوبي نيست و نمي تواند به خير بينجامد
ولي اي قلب من
درهم شکن که بايد زبان بردوخت خوشحالم که مي بينمت هوراشيو
درود بر شما خداوندگارم
خوشحالم که سلامت مي بينمتان اين همواره چاکر ناچيزتان
نه دوست خوب من. آقا اين نامي ست که ما به همه خواهيم داد
براستي چه چيزي از وينتربرگ آواره تان کرد؟
من مي دانم که به هيچ وجه ولگرد نيستيد پس به چه کاري به السينور امده ايد؟
براي مراسم سوگواري پدرتان آمده ام.
خواهش مي کنم بر من مخند
بگمانم براي جشن عروسي مادرم آمده اي
براستي خداوندگار من، خيلي از نزديک در پي هم بوده اند
صرفه جويي هوراشيو خورش هاي سرد شده ماتم را
در سور زناشويي بکار زدند
خوش داشتم که در آسمان با بدترين دشمن خود
روبرو شوم و چنين روزي را هرگز نبينم
پدرم هوراشيو
گويي پدرم را مي بينم
اوه خداوندگار من. کجا؟
در چشم خيال هوراشيو
من يکبار ديدمش
شاه برازنده اي بود
مرد بود. از همه بابت کسي بود
که ديگر نظير او را نخواهم ديد
بگمانم که همين ديشب او را ديده ام
ديده اي؟ که را؟
خداوندگار من، پدر تاجدار شما را
يک دم بر حيرت خود چيره شويد و بدقت گوش دهيد
تا به گواهي اين آقايان اين امر شگرف را به شما گزارش کنم
بگوييد که بشنوم
دو شب پياپي در خاموشي بي کران نيمه شب
هيبتي شبيه پدرتان را ديدم
شبحش به من ظاهر شد
من پدرتان را باز شناختم
اين دو دست من به هم شباهتي بيش از ان ندارند
او را بازشناختي؟ بله سرورم
واقعا که شگرف است
اين همان قدر حقيقت دارد که زنده بودن من
ريش فلفل نمکي داشت؟ سياه با تارهاي نقره فام
و پنج و پنج سال سن داشت؟ دقيقا
با او سخن نگفتي؟- گفتم اما او پاسخي نداد-
شايد يک لحظه بود و آنگاه ناپديد شد
درست در همان دم
خروس سحر آوازي بلند برداشت
و به مجرد بانگ وي او با شتاب گريخت و از برابر نگاه مان ناپديد شد
براستي که شگرف است
اما پروردگار من، اين حقيقت دارد
اگر آنجا مي بودم
من امشب پاس خواهم داد شايد که بيايد- حتم دارم که خواهد آمد-
اگر در هيئت پدر بزرگوارم ظاهر شود با او سخن خواهم گفت
گرچه دوزخ دهان باز کند
و مرا به خاموشي فرمان دهد
با او سخن خواهم گفت
حتم دارم که خواهد آمد
خداوندگار من، ببينيد اوست که مي آيد
اي فرشتگان و کارگزاران رحمت ياري مان کنيد
خواه تو روح آمرزيده شده باشي يا اهريمن نفرين شده
خواه با خود هواي بهشت آورده باشي خواه نفس دوزخ
خواه نيت بد داشته باشي خواه نيک
با تو سخن خواهم گفت
و تو را
هملت مي نامم
پادشاه
پدر خود و فرمانرواي دانمارک
تو اي پيکر مرده
از چيست که بار ديگر سراپا در زره فولاد رفته
بدينسان پديدار فروغ ماه آمده اي تا شب را سهمگين کرده ما را که فريب خورده طبيعتيم
با انديشه هايي که از دسترس جان ما بدور است
چنين بسختي بلرزه در آورده اي؟
بگو اين براي چيست؟ چه بايدمان کرد؟
گوش به من دار
ديگر به ساعتي که بايد
به شعله هاي شکنجه بار گوگرد بروم چندان نمانده است
افسوس روح بيچاره- بر من دل مسوزان-
ولي آنچه را که بر تو فاش مي کنم بدقت بشنو
بگو ناگزير از شنيدنم
و پس از شنيدن ناگزير از انتقام کشيدن
چه؟
گفته شد که هنگامي که در بستانسراي خود خفته بودم
ماري مرا گزيد. بدين سان
سراسر دانمارک
با گزارشي دروغ درباره مرگ من بنحوي فاحش فريب خورد
ولي تو اي جوان آزاده بدان
ماري که بر جان پدرت نيش زد
اکنون تاج او را بر سر دارد
هاه، روح درست الهام من
عمويم؟
آري آن حيوان زناکار به جادوي زيرکي
و با هديه هاي جنايتکارانه خويش
شهبانوي مرا
که چندان تظاهر به پاکدامني مي کرد
با شهوت پرستي شرم آور خويش همداستان کرد
چه لغزشي بود اين
بايد سخن کوتاه کنم
من به عادت هر روزه بعد از ظهر
در بستانسراي خود خفته بودم
عمويت که شيره نفرين شده شوکران در شيشه اي با خود داشت
پنهاني در آن ساعت آرامش آمد و آن جوهر جذام آسا را در دروازه هاي گوش من ريخت
در دروازه هاي گوش من ريخت
و آن اثرش در خون آدمي چنان است
که بچابکي سيماب از دروازه ها
و مجراهاي طبيعي بدن مي شتابد و با نيرويي ناگهاني همچون قطره هاي ترشي
که در شير بريزند خون روان و سالم را لخته مي کند و منجمد مي سازد
با خون من نيز چنين کرد
با خون من نيز چنين کرد
بدين سان بود که من يکباره در خواب
زندگي و تاج شهبانوي خود
را بدست برادري از دست دادم
و در عين شکفتگي گناهانم
ناکام، بي تلقين و تدهين درويده شدم
آري بي آنکه اماده گشته باشم
با همه معايب خويش به پاي حساب فرستاده شدم
واي چه دهشتناک! چه دهشتناک است
اگر جوهري در تو است
اين را بر خود هموار مکن
مگذار که خوابگاه شاهي دانمارک
بستر شهوتراني
و زناي ناخجسته باشد
ولي به هر صورت که دست اندرکار شوي
روح خود را آلوده مدار
و هيچ مگذار که جانت بر صد مادرت
به چاره انديشي بر آيد
او را به خدا واگذار و به خارهايي که در قلبش جاي دارند
تا در او بخلند و نيشش بزنند
خدانگهدار
فراموشم مکن
شما اي همه لشکريان آسمان
اي زمين
و بازچه؟
آيا دوزخ را هم بايد افزود؟
تفو
آرام باش قلب من
و شما اي اعصاب من ناگهان پير نگرديد
بلکه استوارم نگه داريد
فراموشت نکنم؟
نه اي شبح بينوا
تا زماني که حافظه در اين گوي آسيمه سر جايي دارد
نه من فراموشت نکنم آه من از لوح حافظه ام
همه خاطرات ناچيز را
همه مضامين کتابها و هر تاثر و هر تصويري
را که جواني يا مشاهده بر آن نگاته اند خواهم زدود
و تنها فرموده تو
بي آميختگي موضوعات سبکتر در کتاب مغزم زنده خواهد ماند
آه اي زن نابکار
اي ناکس
اي ناکس
ملعون خنده بر لب
دفترم! خوب است که در آن يادداشت کنم که مي توان لبخند زد و باز رذل و ناکس بود
دست کم يقين دارم که در دانمارک چنين مي توان بود
خوب، عمو
در اينجا ثبت کردمت
و اما اشعار من
چنين خواهد بود
خدانگهدار، خدانگهدار، فراموشم مکن
من بر اين سوگند خورده ام
تازه چه خبر خداوندگار من؟
خبرهاي شگرف
به من بگوييد
نه واگويه مي کنيد
نمي کنم، بخدا
هيچ به مغز کسي خطور مي کرد؟ ولي آيا اين راز را نگه خواهيد داشت؟
بله خدا گواه است
در سراسر دانمارک کسي نيست
No comments yet. Be the first to leave one.