Attack on Titan

Attack on Titan (進撃の巨人)

دانلود زیرنویس Farsi Persian

فصل 3

هماهنگ با نسخه‌های زیر

Shingeki no Kyojin S3 40 AnimeSubtitle
Attack on Titan S3 E03 AnimeSubtitle
ناشر AnimeSubtitle
AnimeSubtitle.ir > https://t.me/animesubtitle > https://www.instagram.com/animesubtitle.ir/

برچسب‌ها

other
تاریخ انتشار: 2018-08-21
تعداد دانلود: 84
مخصوص ناشنوایان: No

پیش‌نمایش زیرنویس Farsi Persian

نخستین 147 خط.

www ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏.‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ AnimeSubtitle ‏‏‏‏‏‏‏‏.‏‏‏‏‏‏‏‏ ir | instagram‏‏‏‏‏‏‏.‏‏‏‏‏‏‏com/animesubtitle‏‏‏‏‏‏‏.‏‏‏‏‏‏‏ir | t‏‏‏‏‏‏‏.‏‏‏‏‏‏‏me/animesubtitle

داستان قدیمی

من‏،‏ در منطقه‌ی شمالی دیوار رز در یه روستای کوچک به دنیا اومدم‏.‏

مالک اون زمین‌ها‏،‏ خاندان اشرافی ریس بودن

تا جایی که یادمه داشتم تو مزرعه کار می‌کردم‏.‏

ولی مادرم برعکس من‏،‏ همیشه درحال مطالعه‌ی کتاب بود و دست به سیاه و سفید خونه نمی‌زد‏.‏

مادرم زنی بسیار زیبا بود‏.‏‏.‏‏.‏

شب‌ها‏،‏ یکی با کالسکه می‌اومد دنبالش‏.‏‏.‏‏.‏

و مادرم با لباس‌های شیک و مجلسی راهی شهر می‌شد‏.‏

من‏،‏ خیال می‌کردم که زندگی یعنی همین‏.‏

بعد از این‌که خوندن و نوشتن رو یاد گرفتم‏،‏ برای درآوردن ادا و اصول مادرم‏،‏ یکی از کتاب‌هاش رو گرفتم‏.‏

بعد از اون موقع بود که فهمیدم منِ بدبخت چقدر تنهام‏.‏

تو همه‌ی کتاب‌ها‏،‏ والدین به فرزندانشون اهمیت می‌دادن‏.‏

اون‌ها باهم حرف می‌زدن هم‌دیگه رو بغل می‌کردن‏،‏ دعوا می‌کردن و الی آخر‏.‏

من هیچ‌کدوم از اون‌ها رو تجربه نکرده بودم‏.‏

یه روز‏،‏ از سر کنجکاوی‏،‏ خواستم مادرم رو بغل کنم‏.‏

می‌خواستم بدونم بعد از بغل کردنم‏،‏ چه قیافه‌ای از خودش نشون می‌داد‏.‏

مامان‏!‏

از مادرم‏،‏ چیزی جزپرت‌شدن و خون‌دماغ شدن نصیب‌ام نشد‏،‏ ولی اون اولین کاری بود که مادرم تابحال بامن انجام داده بود‏.‏

برای همین خیلی خوشحال شده بودم‏.‏

اگه یه ذره شهامت داشتم‏.‏‏.‏‏.‏ دختره رو می‌کشتم‏.‏‏.‏‏.‏

اون حرف‌ها اولین کلماتی بود که مادرم به من می‌زد‏.‏

بعد از اون ماجرا‏،‏ مادرم خونه رو ترک کرد و جای دیگه‌ای شروع به زندگی کرد‏.‏

بعدش‏،‏ پنج سال پیش‏.‏‏.‏‏.‏ تو شبی که دیوار ماریا سقوط کرد‏.‏‏.‏‏.‏

برای اولین بار‏،‏ با پدرم آشنا شدم‏.‏

از دیدارت خوشوقتم‏،‏ هیستوریا‏.‏

بنده رود ریس هستم‏.‏‏.‏‏.‏ پدرِ تو‏.‏

اون مرد‏.‏‏.‏‏.‏ ارباب و مالک زمینی بود که ما توش زندگی می‌کردیم‏.‏

مادری که سال‌ها ندیده بودم‌اش به نظرم‏،‏ چهره‌ی بسیار ترسیده‌ای به خودش داشت‏.‏

هیستوریا‏.‏‏.‏‏.‏ ازین به بعد با من زندگی می‌کنی‏.‏

جناب ریس‏،‏ ما یه مشکلی داریم که باید حل بشه‏.‏

بهتره کاری نکنیم که بعدا پشیمون بشیم‏.‏

سقوط دیوار ماریا شما رو ترسونده؟

مامان‏!‏

نه‏!‏ من مادر اون دختر نیستم‏!‏

اون هیچ ربطی به من نداره‏!‏

اوه؟ داره راست می‌گه‏،‏ جناب ریس؟

واقعا شما ربطی به این خانم یا اون بچه‌هه ندارین؟

کاریش نمی‌شه کرد

بنده هیچ ربطی با این دو نفر ندارم‏.‏

فکر این جواب رو می‌کردم‏.‏

چرا؟‏!‏ چرا تو‏.‏‏.‏‏.‏؟

تو هیچوقت وجود نداشتی‏.‏

تو هیچ‌وقت برای این آقا هم کار نکردی‏.‏

هیچ‌کسی نمی‌دونه تو کی هستی‏.‏

نه تورو خدا‏.‏‏.‏‏.‏ ارباب‏!‏ بهش بگو که این حرف حقیقت نداره‏!‏

مامان‏.‏‏.‏‏.‏

ای‌کاش‏.‏‏.‏‏.‏

ای‌کاش تو رو هیچ‌وقت نداشتم‏!‏

اون‌ها‏،‏ آخرین کلمات مادرم بود‏.‏

وایسا‏.‏

درست لحظه‌‌ای که قرار بود کشته بشم‏،‏ پدرم پیشنهادی داد‏.‏

این‌که به یه جای دور فرستاده بشم و زندگی آروم و بی سروصدایی داشته باشم‏،‏

تا شاید از جون من بگذرن‏.‏

اسم تو کریستا لنز خواهد بود‏.‏

به خاطر همه‌چیز ازت معذرت می‌خوام‏.‏

برای محافظت از تو‏،‏ چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم‏.‏

بـ بابا‏.‏‏.‏‏.‏

من همیشه به فکرت بودم‏.‏

همیشه خوابِ لحظه‌ای که تورو این‌طوری در آغوش بگیرم رو می‌دیدم‏.‏

تو خیلی خاصی‏.‏‏.‏‏.‏ چون خون خانواده‌ی سلطنتی درون تو جریان داره‏.‏

من‏.‏‏.‏‏.‏ واقعا؟

درسته هیستوریا‏.‏

خانواده‌ی ریس ما‏،‏ خاندان به حق و اصلی سلطنت‌ـه‏.‏

و به خاطر این‌که خاصی‏،‏ تو تنها کسی هستی که می‌تونه بشریت رو نجات بده‏.‏

حالا باید بریم هیستوریا‏.‏

به جایی که همه‌ی این‌ها شروع شد‏.‏‏.‏‏.‏

سانس‏!‏

تو‏.‏‏.‏‏.‏ حالت خوبه؟‏!‏

هوی‏،‏ نگو که‏.‏‏.‏‏.‏

تو که چیزی بهشون نگفتی‏،‏ آره؟

وفاداری ما به شاه مهم‌تر از‌ـــ

سانس‏!‏

دیگه اون صدای آزاردهنده‌ت رو نمی‌تونم تحمل کنم‏!‏

تو از همون اول به من خیانت کردی‏!‏

آخه چرا بهت اعتماد کردم‏!‏

سانس‏!‏ هیچی به ما نگفت‏.‏

راستش‏،‏ اصلا ازش بازجویی نکردیم‏.‏

ما با چاقو رالف رو تهدید کردیم تا این متنی که خودم نوشتم رو بلند بخونه‏.‏

همه‌ش همین بود‏.‏

پس‏.‏‏.‏‏.‏

من‏.‏‏.‏‏.‏

من به پادشاه خیانت کردم؟

تـ تو شیطانی‏!‏

من این حرفت رو رد نمی کنم‏،‏‌ ولی‏.‏‏.‏‏.‏ مطمئنم نیک هم درمورد تو همین فکر رو می‌کرد‏.‏

برای همین کاری که کردم رو بهتون گفتم‏.‏

آخه از همون اول دلم براتون می‌سوخت‏.‏

یه نگاه به خودتون بندازین چقدر بدبختین‏!‏ دوتا خرس گنده که دارن گریه می‌کنن‏!‏

حقتون‌ـه‏،‏ احمق‌ها‏!‏

الان متوجه می‌شین که پشت این میله‌ها‏،‏ ریدن و گوزیدن و پوسیدن چه حسی داره‏!‏

تا بعد‏.‏

نفر بعد‏.‏‏.‏‏.‏

این نقشی که ما داریم‏.‏‏.‏‏.‏ یه ترتیب خاصی داره‏.‏

وقتی نقش کسی به پایان می‌رسه‏،‏ دیگران از راه می‌رسن و به انجام نقش ادامه می‌دن‏.‏

بنابراین‏،‏ این دنیا هرگز از شر وجودش خلاص نمی‌شه‏.‏

موفق باشی‏،‏‌ هانجی‏.‏

فرمانده؟

شرمنده‏،‏ همه‌چی به هم ریخت‏.‏

یه سوسک اومده بود‏.‏

اهان‏.‏‏.‏‏.‏ آخه یه لگد تو اون‌ها رو پودر و خاکشیر می‌کنه‏.‏

نوبت توئه تا در جریانشون بذاری‏.‏

اه‏،‏ آره‏.‏ الان‏.‏

ارن خورده می‌شه؟‏!‏

آره‏.‏

ارن مکالمه‌ای رو به یاد آورد که به این ترتیب بود‏.‏‏.‏‏.‏

به خاطرش ازم بدت میاد؟

مطمئن نیستم‏.‏‏.‏‏.‏

من‏.‏‏.‏‏.‏ نمی‌دونم‏.‏

احتمالا تو هم نمی‌خواستی یه آدم رو بخوری‏.‏‏.‏‏.‏

طبق اون‏،‏ می‌شه این‌طور نتیجه گرفت که یومیر غولی بود که تنهایی بیرون از دیوار پرسه می‌زد‏.‏

برتولت‏،‏ راینر و آنی هم‌رزمی داشتن که اون خوردش‏.‏

وقتی غول‌ها‏،‏ آدمی رو بخورن دیگه به حالت انسانی‌شون بر نمی‌گردن‏.‏

ولی‏،‏ اگر غولی یکی از دوست‌های راینر رو بخوره چی؟

اون‌ها انسان‌هایی با قابلیت غول‌شوندگی هستن‏.‏

یعنی این‌که اگر غولی‏،‏ آدمی رو با چنین توانایی بخوره‏،‏ به حالت انسانی‌اش بر می‌گرده‏.‏

به‌علاوه‏،‏ اون‌ها قدرت‌های افرادی که خوردن رو هم کسب می‌کنن‏.‏

تو نبردِ اون‌روز‏،‏ راینر به ارن که درحال فرار بود‏،‏ داشت غول پرتاپ می‌کرد‏.‏

ارن قدرتِ کنترل غول‌ها رو با فریادش داره‏.‏

اون می‌خواست با پرتاپ غول‌ها قدرت ارن رو بقاپه‏.‏

به این ترتیب‏،‏ ارن تنها کالبدی‌‌ـه که سرنوشتی جز جایزگین شدن نداره‏.‏

مخلص کلام‏،‏ اگه حکومت غولی از خودش داشته باشه مطمئنم که همون قراره ارن رو بخوره‏.‏

آروم باش‏.‏

حتی اگه با داد و قال بری سمت‌شون اون‌ها که قرار نیست ارن رو دودستی تقدیم ما کنن‏.‏

به هرحال‏،‏ ما به سمت املاک این رود ریس می‌ریم‏.‏

آماده‌شید تا سریعا حرکت کنیم‏.‏

! اطاعت

من میرم به اروین می‌‌گم که چه اطلاعاتی درمورد خانواده‌ی ریس به دست آوردیم‏.‏

مطمئنم منتظر خبری از ماست‏.‏

آره

ما توی زمین‌های ریس هم‌دیگه رو می‌بینیم‏.‏ تو همون جای همیشگی منتظر خبرم باش‏.‏

می‌بخشید‏.‏ فرمانده اروین‏،‏ پیکسیس این‌جاست تا شمارو ببینه‏.‏

فرمانده‌هه؟

بله‏،‏ در انتظار ملاقات با شماست‏.‏

بذار بیاد تو‏.‏

! بله

می‌بخشی این موقع شب‏.‏

دیگه نمی‌تونستم یه جا بند باشم‏،‏ می‌دونی که‏.‏

نامه‌ت رو خوندم‏.‏

منم فکر‌هام رو کردم و اومدم‏.‏

ولی‏،‏ اولش باید ازت بپرسم‏.‏‏.‏‏.‏ واقعا مطمئنی؟

بله‏.‏

برای پس گرفتن دیوار ماریا‏،‏ باید حکومت رو براندازیم‏.‏

می‌دونستم یه روز این اتفاق می‌افته‏.‏

این دنیای تنگ و کوچیک تا جایی ملت رو تو خودش نگه می‌داره که

خودشون شروع به خراب کردن کنن‏.‏

و زمانی که اون روز برسه‏،‏ منم باید تفنگم رو به سمت پادشاه نشونه بگیرم‏.‏

اگه گمان من درست باشه‏،‏ این نقشه بی‌نیاز از نیروی نظامی قابل انجام‌ـه‏.‏

نظرات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left