نخستین 147 خط.
www . AnimeSubtitle . ir | instagram.com/animesubtitle.ir | t.me/animesubtitle
داستان قدیمی
من، در منطقهی شمالی دیوار رز در یه روستای کوچک به دنیا اومدم.
مالک اون زمینها، خاندان اشرافی ریس بودن
تا جایی که یادمه داشتم تو مزرعه کار میکردم.
ولی مادرم برعکس من، همیشه درحال مطالعهی کتاب بود و دست به سیاه و سفید خونه نمیزد.
مادرم زنی بسیار زیبا بود...
شبها، یکی با کالسکه میاومد دنبالش...
و مادرم با لباسهای شیک و مجلسی راهی شهر میشد.
من، خیال میکردم که زندگی یعنی همین.
بعد از اینکه خوندن و نوشتن رو یاد گرفتم، برای درآوردن ادا و اصول مادرم، یکی از کتابهاش رو گرفتم.
بعد از اون موقع بود که فهمیدم منِ بدبخت چقدر تنهام.
تو همهی کتابها، والدین به فرزندانشون اهمیت میدادن.
اونها باهم حرف میزدن همدیگه رو بغل میکردن، دعوا میکردن و الی آخر.
من هیچکدوم از اونها رو تجربه نکرده بودم.
یه روز، از سر کنجکاوی، خواستم مادرم رو بغل کنم.
میخواستم بدونم بعد از بغل کردنم، چه قیافهای از خودش نشون میداد.
مامان!
از مادرم، چیزی جزپرتشدن و خوندماغ شدن نصیبام نشد، ولی اون اولین کاری بود که مادرم تابحال بامن انجام داده بود.
برای همین خیلی خوشحال شده بودم.
اگه یه ذره شهامت داشتم... دختره رو میکشتم...
اون حرفها اولین کلماتی بود که مادرم به من میزد.
بعد از اون ماجرا، مادرم خونه رو ترک کرد و جای دیگهای شروع به زندگی کرد.
بعدش، پنج سال پیش... تو شبی که دیوار ماریا سقوط کرد...
برای اولین بار، با پدرم آشنا شدم.
از دیدارت خوشوقتم، هیستوریا.
بنده رود ریس هستم... پدرِ تو.
اون مرد... ارباب و مالک زمینی بود که ما توش زندگی میکردیم.
مادری که سالها ندیده بودماش به نظرم، چهرهی بسیار ترسیدهای به خودش داشت.
هیستوریا... ازین به بعد با من زندگی میکنی.
جناب ریس، ما یه مشکلی داریم که باید حل بشه.
بهتره کاری نکنیم که بعدا پشیمون بشیم.
سقوط دیوار ماریا شما رو ترسونده؟
مامان!
نه! من مادر اون دختر نیستم!
اون هیچ ربطی به من نداره!
اوه؟ داره راست میگه، جناب ریس؟
واقعا شما ربطی به این خانم یا اون بچههه ندارین؟
کاریش نمیشه کرد
بنده هیچ ربطی با این دو نفر ندارم.
فکر این جواب رو میکردم.
چرا؟! چرا تو...؟
تو هیچوقت وجود نداشتی.
تو هیچوقت برای این آقا هم کار نکردی.
هیچکسی نمیدونه تو کی هستی.
نه تورو خدا... ارباب! بهش بگو که این حرف حقیقت نداره!
مامان...
ایکاش...
ایکاش تو رو هیچوقت نداشتم!
اونها، آخرین کلمات مادرم بود.
وایسا.
درست لحظهای که قرار بود کشته بشم، پدرم پیشنهادی داد.
اینکه به یه جای دور فرستاده بشم و زندگی آروم و بی سروصدایی داشته باشم،
تا شاید از جون من بگذرن.
اسم تو کریستا لنز خواهد بود.
به خاطر همهچیز ازت معذرت میخوام.
برای محافظت از تو، چارهی دیگهای نداشتم.
بـ بابا...
من همیشه به فکرت بودم.
همیشه خوابِ لحظهای که تورو اینطوری در آغوش بگیرم رو میدیدم.
تو خیلی خاصی... چون خون خانوادهی سلطنتی درون تو جریان داره.
من... واقعا؟
درسته هیستوریا.
خانوادهی ریس ما، خاندان به حق و اصلی سلطنتـه.
و به خاطر اینکه خاصی، تو تنها کسی هستی که میتونه بشریت رو نجات بده.
حالا باید بریم هیستوریا.
به جایی که همهی اینها شروع شد...
سانس!
تو... حالت خوبه؟!
هوی، نگو که...
تو که چیزی بهشون نگفتی، آره؟
وفاداری ما به شاه مهمتر ازـــ
سانس!
دیگه اون صدای آزاردهندهت رو نمیتونم تحمل کنم!
تو از همون اول به من خیانت کردی!
آخه چرا بهت اعتماد کردم!
سانس! هیچی به ما نگفت.
راستش، اصلا ازش بازجویی نکردیم.
ما با چاقو رالف رو تهدید کردیم تا این متنی که خودم نوشتم رو بلند بخونه.
همهش همین بود.
پس...
من...
من به پادشاه خیانت کردم؟
تـ تو شیطانی!
من این حرفت رو رد نمی کنم، ولی... مطمئنم نیک هم درمورد تو همین فکر رو میکرد.
برای همین کاری که کردم رو بهتون گفتم.
آخه از همون اول دلم براتون میسوخت.
یه نگاه به خودتون بندازین چقدر بدبختین! دوتا خرس گنده که دارن گریه میکنن!
حقتونـه، احمقها!
الان متوجه میشین که پشت این میلهها، ریدن و گوزیدن و پوسیدن چه حسی داره!
تا بعد.
نفر بعد...
این نقشی که ما داریم... یه ترتیب خاصی داره.
وقتی نقش کسی به پایان میرسه، دیگران از راه میرسن و به انجام نقش ادامه میدن.
بنابراین، این دنیا هرگز از شر وجودش خلاص نمیشه.
موفق باشی، هانجی.
فرمانده؟
شرمنده، همهچی به هم ریخت.
یه سوسک اومده بود.
اهان... آخه یه لگد تو اونها رو پودر و خاکشیر میکنه.
نوبت توئه تا در جریانشون بذاری.
اه، آره. الان.
ارن خورده میشه؟!
آره.
ارن مکالمهای رو به یاد آورد که به این ترتیب بود...
به خاطرش ازم بدت میاد؟
مطمئن نیستم...
من... نمیدونم.
احتمالا تو هم نمیخواستی یه آدم رو بخوری...
طبق اون، میشه اینطور نتیجه گرفت که یومیر غولی بود که تنهایی بیرون از دیوار پرسه میزد.
برتولت، راینر و آنی همرزمی داشتن که اون خوردش.
وقتی غولها، آدمی رو بخورن دیگه به حالت انسانیشون بر نمیگردن.
ولی، اگر غولی یکی از دوستهای راینر رو بخوره چی؟
اونها انسانهایی با قابلیت غولشوندگی هستن.
یعنی اینکه اگر غولی، آدمی رو با چنین توانایی بخوره، به حالت انسانیاش بر میگرده.
بهعلاوه، اونها قدرتهای افرادی که خوردن رو هم کسب میکنن.
تو نبردِ اونروز، راینر به ارن که درحال فرار بود، داشت غول پرتاپ میکرد.
ارن قدرتِ کنترل غولها رو با فریادش داره.
اون میخواست با پرتاپ غولها قدرت ارن رو بقاپه.
به این ترتیب، ارن تنها کالبدیـه که سرنوشتی جز جایزگین شدن نداره.
مخلص کلام، اگه حکومت غولی از خودش داشته باشه مطمئنم که همون قراره ارن رو بخوره.
آروم باش.
حتی اگه با داد و قال بری سمتشون اونها که قرار نیست ارن رو دودستی تقدیم ما کنن.
به هرحال، ما به سمت املاک این رود ریس میریم.
آمادهشید تا سریعا حرکت کنیم.
! اطاعت
من میرم به اروین میگم که چه اطلاعاتی درمورد خانوادهی ریس به دست آوردیم.
مطمئنم منتظر خبری از ماست.
آره
ما توی زمینهای ریس همدیگه رو میبینیم. تو همون جای همیشگی منتظر خبرم باش.
میبخشید. فرمانده اروین، پیکسیس اینجاست تا شمارو ببینه.
فرماندههه؟
بله، در انتظار ملاقات با شماست.
بذار بیاد تو.
! بله
میبخشی این موقع شب.
دیگه نمیتونستم یه جا بند باشم، میدونی که.
نامهت رو خوندم.
منم فکرهام رو کردم و اومدم.
ولی، اولش باید ازت بپرسم... واقعا مطمئنی؟
بله.
برای پس گرفتن دیوار ماریا، باید حکومت رو براندازیم.
میدونستم یه روز این اتفاق میافته.
این دنیای تنگ و کوچیک تا جایی ملت رو تو خودش نگه میداره که
خودشون شروع به خراب کردن کنن.
و زمانی که اون روز برسه، منم باید تفنگم رو به سمت پادشاه نشونه بگیرم.
اگه گمان من درست باشه، این نقشه بینیاز از نیروی نظامی قابل انجامـه.
No comments yet. Be the first to leave one.