نخستین 200 خط.
« فیلموژن؛ اکسیژن فیلم و سریال شما »
چرا ازم حافظت کردی؟
همینطوری. دلیل خاصی نداره
.من کسیام که همرزمتون رو کُشت .من بودم که سر و صورت اون نگهبان رو له کردم
کار فالکو نبود. منو بکُشید، نه اون
ما تو رو نمیکُشیم
ولی دلتون میخواد، مگه نه؟
من نمیخوام تو رو بکُشم
...اینو بکُش، اونو بکُش .فکر و ذهنت همینـه
درست مثل یه نفر که میشناسم
...ارن
.فقط میخوام صحبت کنیم .درگیری برای حل کردن مشکلات الدیا لازم نیست
.هانجی و بقیه حالشون خوبـه .فقط منتقلشون میکنیم
ارن، ماییم که میخواستیم صحبت کنیم
چرا تنهایی رفتی به مارلی حمله کنی؟
زیک و یلنا واقعاً قانعت کردن بهشون ملحق بشی؟
من آزادم
ها؟
،کارهایی که میکنم و تصمیماتی که میگیرم همه حاصل آزادی اختیار خودمن
پس کارهات بعد از ملاقاتت با یلنا همه تصمیم خودت بودن؟
آره
!نه، دارن تو رو بازی میدن
،تو بچهها و مردم بیگناه رو درگیر نمیکنی !حتی اگه دشمن باشن
تازه، من میدونم تو به ما !بیشتر از هر کسی اهمیت میدی
مگه نه؟ دلیل اینکه منو توی ...اون کلبه نجات دادی
،دلیل اینکه این شال رو بهم دادی ...اینـه که تو مهربونی
گفتم دستهاتون رو بذارید روی میز
.من با زیک توی لیبریو حرف زدم .برادر با برادر
زیک حتی از مارلی هم بیشتر دربارهی غولها میدونه
آرمین، هنوز هم میری دیدن آنی، مگه نه؟ فکر میکنی به خواست خودت اینکارو میکنی؟
چی؟
،اگه خاطرات اجزای شکل دهندهی افراد باشن الان بخشی از وجودت رو برتولت تشکیل میده
داخل وجودت دشمنیـه که نسبت به یه دشمن دیگه احساس داره
آرمین...برتولت روی افکارت تأثیر گذاشته
تویی که دشمن داره بازیات میده
ارن، چی داری...؟
تو هم همینطور، میکاسا
ها؟
آکرمنها عمداً برای حفاظت از پادشاهِ الدیا ساخته شده بودن
،اون زمان که توی یه وضعیت مرگ و زندگی بودی :این دستور رو از من شنیدی
«بجنگ»
اون لحظه، غرایزت از درونت بیدار شدن
اشتباهی فکر کردی میزبانی که باید ازش حفاظت کنی منم
...نه
نه؟ چی نه؟
اشتباه...نبود
!به خاطر این بود که تو بودی، ارن !من به خاطر تو قوی شدم
مثل اینکه آکرمنهایی که قدرتهاشون بیدار شده، سردردهای ناگهانی میگیرن
وقتی شخصیت سابقشون در برابر مجبور به حفاظت از میزبانشون شدن مقاومت میکنه، اتفاق میفته
به نظرت آشنا نیست؟
نه
...حرفم اینـه که
...نه، من
خانوادهی تو برای این ساخته شده تا خودشون رو فراموش کنن و فقط در راه حفاظت زندگی کنن
به عبارت دیگه، بردهاید
!بسه، ارن
میدونید بیشتر از هر کسی از کیا بدم میاد؟
.از کسایی که آزاد نیستن .درست مثل احشام
!ارن
فقط دیدن شما همیشه حسابی عصبانیام میکرده و حالا بالاخره میدونم چرا
تحمل دیدن یه برده که بی چون و چرا از دستورات پیروی میکنه رو ندارم
...از وقتی بچه بودم
میکاسا، ازت بدم میومد...
ارن! چطور میتونی اینو به...؟
میکاسا؟
خون آکرمنِ توی رگهات تمام زندگیات رو تعیین کرده
!نه
تو فقط همینی
!ییگر
من خوبم
هی، آرمین. من و تو هیچوقت با هم دعوا نکردیم، مگه نه؟
میدونی چرا؟
!چون اصلاً دعوای منصفانهای نیست
...بس کن - !چون اصلاً دعوای منصفانهای نیست -
!چون اصلاً دعوای منصفانهای نیست
لطفاً بس کن
،همونطور که گفتم، اگه بهمون بگید زیک کجاست اصلاً لازم نیست بجنگیم
باهامون بیاید و بچهی خوبی باشید. ببریدشون
بله، قربان
اون بچه که ساشا رو کُشته رو هم همینطور
همین؟ اومدی همینا رو بگی؟
اینکه آزادی میخواستی تا فقط به میکاسا صدمه بزنی؟
بگو ببینم. حالا بردهای که جلوی یه حرومزاده دولا راست میشه کیـه؟
به کی میگی برده؟ بیاید بریم
کجا؟
جایی که همه چی شروع شد. شیگانشینا
اصلاً خندهدار نیست
یه عوضی دیگه هم هست که باید به خورد غول بدیمش
منظورتون چیـه؟
غول هیولا رو میدیم به یکی دیگه
یکی از ییگریستها رو تبدیل به غول میکنیم و زیک رو به خوردش میدیم
،نمیدونم اون داره ارن رو بازی میده یا نه ولی اگه زیک رو از دست بدن، کارشون تمومـه
برید به پیکسیس بگید، فهمیدید؟
جدی میگید، کاپیتان؟
اون پیرمرد وقتی دست و پای زیک رو قطع کردم، راضی میشه
از کتابت لذت میبری؟
آره، با اینکه هفت بار خوندمش
بیشتر مشغول استراق سمع بودی تا خوندن
،وقتی این همه خوندمش واقعاً گناهی دارم؟
راستی، هنوز شراب داریم؟
.یه قطره هم نمونده .یه ماهـه که اینجاییم
خدای بزرگ
خوب بلدی چطور آدمو شکنجه بدی
فقط کتابت رو بخون
چشم، رئیس
،هر چی هم که پیکسیس بگه من تیکه تیکهاش میکنم
سی تا سربازِ تا دندون مسلح بالای جنگل منتظرن
،حتی اگه تبدیل به غول هیولا بشه عمراً بتونه فرار کنه
هر چی نباشه، اون عوضی ریشو دشمنمون بوده
،و حالا که اینو میدونیم حقش نیست دست و پا داشته باشه
به قدر کافی طول کشیده
اروین، بالاخره به قولی که بهت دادم، عمل میکنم
.مرگ تو بیمعنی نبوده .و بالاخره، اینو ثابت میکنم
ها؟
...هی
اون چی بود؟
بدنم بیحس شد
آره - من هم همینطور -
ها؟ هیچی حس نکردم
چی شده؟
احساس کردم یه لحظه الکتریسیته از تمام بدنم عبور کرد
!نکنه...؟
پس بالأخره زیک انجامش داد، مگه نه؟
.این دیگه لحظهی وداعـه، کاپیتان .زیردستهات برات مهمن
قرار نیست فقط واسه اینکه یه خرده بزرگ شدن تیکه پارهشون کنی، مگه نه؟
شراب؟ چرا میخواین سر مأموریت شراب بیارین؟
کاپیتان! این شراب کمیاب مارلیاییـه که !فقط اعضای ژاندارمری اجازه دارن بخورن
حق نداریم یکم بخوریم؟
با خودمون چای آوردیم دیگه
!کاپیتان
از دست شماها
باشه، بیاریدشون
!لعنتی
!مایع نخاعی زیک توی شراب بود؟ !از کِی تا حالا اینجوری بوده؟
!حتی یه نفرشون هم خشکشون نزد !یعنی بهمون دروغ گفته بود؟
لعنتی، خیلی سریعن! چطوری این شکلی حرکت میکنن؟ !این هم زیر سر زیکـه؟
!واریس
...هنوز اون داخل هستین
بچهها؟...
خداحافظ. آخرش هم نتونستیم به همدیگه اعتماد کنیم
تمام نیروهای دنیا بهزودی به این جزیره هجوم میارن
هیچ خبر نداری چه بلایی قراره سرتون بیاد
...شماها خیال کردین قدرت... وقت و گزینههایی پیش روتون دارین
،پی نبردن به اینکه شما هیچکدوم از این چیزها رو نداشتین بزرگترین اشتباهت بود، لیوای
،با این وجود، حتی اگه مقاصدم رو هم برات توضیح میدادم اصلاً درک نمیکردی
مگه نه، اِرن؟
فقط من و تو درک میکنیم
،به محض اینکه از این جنگل فرار کنم یه راست میام پیشت
امیدوارم یادت مونده باشه کِی و کجا قراره تجدید دیدار کنیم، اِرن
!برو
!ای بابا، یعنی چی آخه؟! دوباره؟
!کجایی؟
!کجا قایم شدی، لیوای؟
!پیدات کردم
!چه بلایی سر اون همرزمهای نازنینت اومد؟
!نگو که همهشون رو کشتی !بیچارهها
!شاخههای درخت؟
!درمونده به نظر میای، پشمالو
تنها کاری که باید میکردی خوندن اون کتاب کوفتیات بود
چی باعث شد فکر کنی میتونی از دست من فرار کنی؟
،خیال کردی اگه همرزمهام تبدیل به غول بشن توی کشتنشون تردید میکنم؟
روحت هم خبر نداره تا اینجای کار !چندتا از همرزمهای خودمون رو کُشتم
اُغُر بخیر، ریشو
،لعنتی. کثافت از سر و روت میباره و بوی گند میدی حرومزادهی بیریخت
،خب، نگران نباش چون قرار نیست بکُشمت... البته فعلاً
،همونطور که اطلاع دارین، بعد از اینکه سپهسالار زاکاری به قتل رسید
اوضاع داخل دیوارها بیثبات شده
هرچند، این قضیه به شما کارآموزها مربوط نمیشه
و به همین دلیل واحد کارآموزی 109اُم
برای دفاع از شیگانشینا در مقابل !حملهی غولها تمرین میکنه
!شنیدی چی گفتم؟
!بله، قربان
چرا باید بریدن پس گردن غولها برامون مهم باشه؟
.قرار نیست دوباره حمله کنن که .الان دیگه دشمنهامون آدمها هستن
پدرم فکر میکنه ما باید با سلاحهای گرم تمرین کنیم و یه ارتش الدیایی تشکیل بدیم
،زمونه عوض شده اونوقت فرمانده شادیس هنوز توی گذشته سیر میکنه
تنها امید الدیا اینه که ییگریستها کنترل کامل رو به دست بگیرن
!سورما، صدات رو میشنوه
این همون چیزی نیست که همه بهش فکر میکنن؟
همه خواهان این هستن که اِرن ییگر الدیا رو رهبری کنه
ما به رهبری نیاز دارم که بتونه تصمیمهای سخت و سرنوشتسازی بگیره
!چـ...؟! هانجی؟
خیلی وقته ندیدمت، فرمانده
،فقط محض اطلاعتون بگم این شاخه تحت مدیریت جدیدیـه
حالا دیگه ما «ییگریستها» مسئولیت اینجا رو به عهده داریم
از حالا به بعد، شما از ما دستور میگیرین
...ییگریستها
انگار بالأخره چم و خم کار دستت اومده، فلوک
هیچکس واسه حرف افراد بیعرضهی دار و دستهات
تره هم خرد نمیکنه، مگه اینکه اسلحهت رو به سمتشون نشونه بری، و این حقیقت محضـه
!فلوک
تیرم خطا رفت
فکر کردم با شلیک کردن به پاش شاید کارمون سریعتر پیش بره
کدوم کار سریعتر پیش بره؟
نه خیر، این موضوع هیچ ربطی به تو نداره
ما دیگه به پیرمردهای کله خری مثل تو نیازی نداریم
!از حالا به بعد، دور دورِ شماست، کارآموزها
ما ییگریستها قسم یاد کردیم که قلبمون رو !در راه نجات الدیا از این بحران، فدا کنیم
،نه به خاطرِ ارتشِ از دور خارج شدهمون !بلکه به خاطر مردم این جزیره
،با پیروی از نگرش قدیمی و از کار افتادهی ارتش
No comments yet. Be the first to leave one.