نخستین 200 خط.
تقدیم به پارسي زبانان سراسر چهان
: بر اساس رمانی از پروزدِستاویا
# مسافرخانه #
.اولين روز جنگ
!...ايست...پياده نشيد !...پياده نشيد
.تا يه دقيقه ديگه ميريم
.روز به خير آقاي تاگ
کجا ميري...چي دنبال خودت راه انداختي؟
يکي، دو تا يهودي رو ميشه !...يه کاريش کرد...ولي اين همه
چيه به چي ميخندي؟ !خل شدي...؟
...بابا
.نميتونيم اينجا بمونيم ...وقت نداريم
...نظرت اينه که ادامه بديم؟
ازش بپرس .شايد چيزي لازم داره
فرصتي نمونده .بخواييم توقف کنيم
...بيا...بيا...کارت دارم
.خيلي خُب...خيلي خُب !..فقط سريعتر
...سریع...سریع ....سریع
چه خبر شده؟
.من تشنمه
چرا پياده ميشين؟ مگه نگفتم پياده نشين؟
"...آحه بچه ميخواد" - !...پياده نشين..! نه -
!...پس عجله کن...اونجا !...اونجا...برو اونجا
!...سريع...سريع .بهش شير بده. عجله کن
!...سريع شيرتونو بخورين
.فقط يه دقيقه پياده ميشيم
!...خدا منع کرده...نميشه !...خدا منع کرده...! نه
.بيا عزيزم...بيا
.الآن وقت شير خوردنه
.انگار نميخواد بخوره .به زور بهش نده بخوره
.بهت گفتم نميخواد بخوره .نه انگار نميخواد
خوردين...؟ تموم کردين..؟ !...سريع...سريع...سريع...سريع
...بريم ديگه...! سريع !..زود باشين
!...بريم ديگه
!...راه بيفت
# ...ياااه...ياه...ياه # # ....ياااااه #
همگي آماددددده؟
...به...سلامت !...بزرگ...بشه
...آستو .امروز روز تولد توست
.اين ظالمها رو ببين .پدر و مادرم هستن
...جلوي ازدواج من و تو رو گرفتن .چون تو تنگدست و فقيري
!...ولي من خيلي دوستت دارم !...هرگز از عشق تو سير نميشم
.آلفردو .آلفردوي من
...به جز مرگ !...انتخاب ديگهاي نداريم
!...خدايا !...چقدر وحشتناک
!...چقدر بيچاره و درماندهام
...با هم ميميريم
.امروز...
.اين زهر رو مينوشيم .اول من مينوشم...بعد تو بنوش
!...نه خواهش ميکنم !...شيشه زهر رو بده من بنوشم
...نه .اول من مينوشم
.بنوش
...بگذار بميريم
...مادرم ما را پيدا خواهد کرد ....در حالي که دير شده
.خيلي دير
.خيلي دير
...ميسوزم...آلفردو .از درون شعله ميکشم
.بونچ...تا آخر شجاع باش
...ميسوزم...اي خدا چطور راضي شدم جونت رو بگيري؟
.خواهش ميکنم خودتو نجات بده .براي من خيلي دير شده
بوسهي مرگ رو .روي لبهام حس ميکنم
...دوستت دارم ...شواليه درخشان من ...خواهش ميکنم
.خواهش ميکنم...خودتو نجات بده .خودتو نجات بده
!...دوستت دارم
معني اين کارها چيه؟
!...فوراً بس کنيد
.اينجا زن و بچه نشسته
...شرم آوره
.اين فقط يه نمايش آماتوره
.بچهها...! ميريم خونه !...بدو...بدو
!...پردهها
!...لطفاً آروم باشيد !...آرامشتونو حفظ کنيد
!...هيج اتفاقي نيفتاده
!...آروم باشيد !...آرامشتونو حفظ کنيد
!...آروم باشيد !...آرامشتونو...حفظ کنيد
!...هيج اتفاقي نيفتاده
...من به عنوان کارگردان ...من به عنوان
.آخ پام
.ديگه نميتونم...تحمل کنم .بهت که گفتهم کفش نو پاتو میزنه -
چند کيلومتر در روز ميتوني پاي پياده...راه بری؟
!براي چي...؟
فايدهي اين آوارگي چيه؟
کي تا حالا ديده؟ کي تا حالا شنيده؟
تا به حال تاريخ هم شاهد .همچين چيزي نبوده
در يک جنگ واقعي دو تا ارتش ...در مقابل هم صف ميکشن و .با هم ميجنگن
...در يک جنگ واقعي...ميرن...بيرون شهر .و همون جا...با هم ميجنگن
...نيروها مقابل هم....موضع ميگيرن ...توپخانه...مهمات...پياده نظام
...سواره نظارم...شيپورچي ...دسته موزيک...و...و...و
و فرماندهان روي بلندي ...ميايستن و با دوربين چشمي
.ميدان جنگ رو هدايت ميکنن
...وقتي...دشمن از سمت چپ حمله ميکنه .با جناح راست روبرو ميشه
وقتي از سمت راست حمله ميکنه .با جناح چپ روبرو ميشه...طبيعيه
...بدون اين که در خونهاي رو بزنن .شهر رو غارت ميکنن
!...روش بديه
سورپرايز شدي...؟
هرکس که جنگ رو اول شروع ميکنه .دلش ميخواد به سرعت پيروز بشه
.امپراطور ما يکيه
...ميپذيرم که اينها رو بلد نيستم .جناح چپ... جناح راست .من که هوتزندورف نيستم
...این چیزها بي اهميته .آقاي آپل-باوم
.آپفل-گورين
...عذر ميخوام آقاي .آپفل-گورين
بايد قبول کنيم که تدارک دشمن .براي حمله...حقيقت داره
ولي...چرا تزار ميخواد حمله کنه؟
:پاسخش سادهس !...مجبوره
.يه موضوع کاملاً مشخصه
...اگر کسي در تدارک حملهست
.يعني که مجبوره - !...پس -
منتظر...چي هستيم؟
...يا ادامه ميديم !...يا اين که برميگرديم خونه
از اين جور !...سخنرانيها متنفرم
.مامان درست ميگه .بريم
.شما دخالت نکن .زود راه ميفتيم
.آشيا...بريم
آقاي آپفل-گورين چي داشتم ميگفتم؟ - مامان...چرا بايد بريم؟ -
يادم اومد چي ميگفتم. داشتم .راجع به...مهمات ميگفتم
...روسها مهمات کافي دارن؟
.از يه منبع موثق اطلاعات دارم
...تو اين جنگ نبايد با گلوله جنگيد .بايد با سرنيزه جنگيد
...گلوله نه .با سرنيزه
...گلوله...سرنيزه....مهمات ...توپ..اسلحه
...سواره نظام...اسلحه کمري
...مهم اينه که دشمن .در حال تدارک حملهس
.قبلاً يک بار فرار کردهم .از يه قتل عام فرار کردهم
...با تمام اعضاي خانوادهم... .درست مثل همين الآن
...ولي اينجا اتريشهِ .نه کيشينيوف
.خدا رو شکر...اينجا از کشت و کشتار خبري نيست .تا زماني که امپراطور فرانسيس ژوزف حکومت ميکنه
...همه يهوديها ميگن .خدا عمر طولاني بهش بده
حيف که خودش .يهودي نيست
...شايد اينطوري بهتره
اگر يهودي بود شايد قبول .نميکرد پارتيبازي کنه
همين که قلبش !...با يهوديهاست کافيه
!...قلبش با يهوديهاست
!چرا نگران امپراطور باشم...؟
...خداوند...امپراطور را" "...حفظ و...حمايت...فرمايد
...فقط کسي که عقيده شخصي نداره .و روزنامه نميخونه همچين حرفي ميزنه...
هيچکس نميتونه بگه !...عقيده کي درسته
...شرط اولش .داشتن حداقل کلاسهِ
...قبل از هر چيز .انسان بايد انسان باشه
...به نکته خوبي اشاره کردي .آقاي گرشون
...من هميشه ميگم که .تقدم با انسانيتـِه
!..و صلح
: به قول قديميها ".صلح آباد ميکنه، اختلاف ويران"
کاملاً درسته دوست .سوسياليست من
اگه ميخوايي...تو جنگ .پيروز بشي...اول بايد صلح کني
...معبد اورشليم ويران شد ...فقط به خاطر اختلافات
...خُب .من که شروع نکردم
اصلاً مهم نيست. براي پيروزي .تو اين جنگ نياز به صلح داريم
نه فقط به خاطر امپراطور...بلکه بخاطر خودمون .هم که شده بايد تو اين جنگ پيروز بشيم
.بريم ظرفها رو بشوريم
...همين روزهاست که .پيداشون بشه
!کيها قرار ه بیان؟ راجع به چي حرف ميزني؟
.قزاقها
...گاوها رو ميبرن !..همه چي رو ميبرن
.راست ميگه .بهتره از اينجا بريم
.لولکا همهش 13 سالشهِ .نبايد فراموش کنيم
.بابابزرگ همه فرار ميکنن .بيا ما هم فرار کنيم
!...تو که بابابزرگو ميشناسيش .برو اقلاً لباستو عوض کن
!...قزاقها تو جنگلَن چرا شما فرار نکردين؟
!...هر لحظه ممکنه برسن .تا فرصت داريد فرار کنيد
کجا برم بارونِس؟
.زودباش...سوارشو
...اگر مردي تو رختخواب خودش ...امنيت نداشته باشه
کجا ميتونه داشته باشه؟... بين غريبهها..!؟
!..الآن وقت فلسفهبافي نيست
.هر لحظه ممکنه بيان
!..يودوخا....برو تو انبار !..برو
!..شيطان پير
...فرار و آوارگي باز از نو شروع شد .انگار به اين زوديها تموم نميشه
کي اين وضع به آخر ميرسه؟
خدايا براي همين ما رو انتخاب کردي؟ .شکرت
اگه پدر جدّمون ابراهيم اين ...آوارگي رو شروع نکرده بود
در طول اين سالها چندين کيلومتر ...دورتر بوديم و نجات پيدا ميکرديم
چند جلد از تاريخ پر شده؟
شيش جلد؟ هفت جلد؟
چي کار کنيم؟
چي کار کنيم؟
.برين پايين تو سرداب
.ما هيچ جا نميريم
چرا نميرين؟
...اول سراغ وُدکا رو ميگيرن .بعد سردابو پيدا ميکنن
...بابابزرگ .مامان راست ميگه
.سختيش فقط...شب اولهِ .تو سرداب مخفيتون ميکنم
...با خيال راحت استراحت کنين .نميذارم بيان پايين
.زنها کجان؟ فرار کردن .چرا؟ خودمم موندم چرا
به نظرم احمقن !..که فرار کردهن
...احمقن...احمقن
:تنها حرفي که از تو شنيديم .احمقن...احمقن
!..الآن چه وقت ميگرن گرفتنهِ لولکا ميشه قطرهمو بياري؟
.وايسا...خودم ميرم ميارم
!...مامان
چي شده؟
!...برين تو آشپزخونه
.من در مخفي رو ميبندم
!...محض رضاي خدا برين
.اينجا-َن
محض رضاي خدا !...عجله کنيد
اينجا-ن
!..در رو باز کنيد !..پنجره رو باز کنيد..! همين الآن
!...آلماني بريده حرف ميزنه
.يه حقّهس .وانمود ميکنن از ماها-َن
No comments yet. Be the first to leave one.