نخستین 200 خط.
...آنچه گذشت
استعدادهاش باعث آسیبپذیریش میشن
همچنین باعث میشن که خواستنیتر بشه
...ونسا
کمکم کن
چه بلایی سرِ مینا اومده؟
با یه موجود درگیر رابطه شد
حالا بردهی اون شده
بین دنیای ما و دنیای اون سرگردانه
اطرافم پراکندن
تو این وسط چیکارهای؟
کارم بهخودم مربوطه
پسرم رو توی آفریقا از دست دادم
پدرم، بذار همراهت بیام
خودم رو بهعنوان کاشفی گرانقدر ثابت میکنم
پیتر دوستت داره، پدرجان
!آمونت؟
نـه پیرتر از این حرفام
آمونت همسر آمون بوده
ولیعهد حقیقیِ ابلیس
...با گرفتن روح بقیه
خودش رو تقویت میکرد
من اینو به دوشیزه آیوز نمیگم
آخه کی دلش میخواد بدونه که خودِ شیطان تسخیرش کرده؟
چی شد؟
اومده بود دنبال تو
فکر کنم کل ماجرا نقشهشون بود
اما مینا من رو بهسمت اون راهنمایی کرد
پس شاید مینا هم دشمنت باشه
میتونی سرزنشش کنی؟
ونسا کجاست؟
من مادرم رو میخوام
واسه چی اونو میخوای؟
بقیه واسه چی میخوانش؟
،اگه گناه نمیکردم هیچکدوم از این اتفاقا میفتاد؟
نمیتونیم گذشته رو برگردونیم
باید با گناهانمون زندگی کنیم
Translated by: ElSHEN & ELAHE
مینای عزیزتر از جانم ...دوست محبوبم
این نامه را وقتی مینویسم که بیماری درحال ترک وجودم است
اوایل، هرماه نامه مینوشتم
بعد هرهفته و حال هر روز نامه مینویسم
میدانم که بهزودی تمام مشغلههای دیگر را کنار گذاشته و فقط مینویسم
پایان یک نامه، شروع نامهای دیگر است سلسلهای از کلمات بیپایان
تنها به این امید مینویسم که شاید روزی در جواب، نامهای دریافت کنم و همهچیز مثل سابق شود
گرچه میدانم که ناممکن است
وقتی که بچه بودیم، زندگی خیلی ساده و بیمشکل بود درست نمیگم مینای عزیزم؟
شاید مشکلات بسیار دورتر از ما بودند و فقط بازیهای کودکانه و ماسه و قلعههای شنی بود
چنین تفکری سادهلوحانه است میدانم اما مگر همهی خاطرهها اینگونه نیستند؟
بیا بریم توی آب و خیلی خیلی دور بشیم نباید بریم ممکنه توی دردسر بیفتیم ترسیدی؟
- نـه نترسیدم - پس باهام بیا
بهنظرت تا کجا میتونیم شنا کنیم؟ تا هرجا که بخوایم
،وقتی رسیدیم اونجا بعدش چیکار کنیم؟ هرکاری که بخوایم
بیا بریم و ببینیم تا کجا میتونیم پیش بریم نـه، نباید بریم
تو همیشه اینقدر میترسی، میناجونم؟
کجای دنیا دو خانواده از ما بههم نزدیکتر بودند؟
روزی را بهخاطر ندارم که درب خانهی ما بهروی هم بسته بوده باشد
مگر روزی که برای همیشه بسته شد
سلام خانوم موری روز قشنگی برای مهمونیه هممون مضطرب شدیم بچهها توی اتاق آفتابگیرن
صبحتون بخیر، آقای اندرو
صبحتون بخیر
صبحتون بخیر
صبح بخیر پیتر
هنوزم دستت به این میمون بنده؟ هرکاری که میکنم باز این
!- شبیه مردههاست "- مگه درخته که میگی "این ....اینم جون داره
یهاسم براش بذار ون، این یه میمونه بیجونه
باید واسش اسم بذاری ...تا زنده بشه
نامگذاری مثل یه طلسم میمونه
این آریِلِ اسمش از کتاب شکسپیر گرفته شده
تو همیشه روی چیزایی کار میکنی که خوراکشون موجودات زندهس
بهنظر من تو خونخواری
من خونخوارم ونسا فقط تظاهر میکنه
بهنظر من آندرو قشنگترین سبیل رو داره
- آره، خیلی خوشگله - خیلی هم قد بلنده
منم با یه آدم قدبلند عروسی میکنم
چون از آدمای قدکوتاه اصلا خوشم نمیاد
واسه رقصیدن خیلی نافرمه
دوست داری چجوری باشه؟
180 سانت قد
سبیلهاش رو هر روز تمیز کنه
پاهاش هم کوچولو باشه که بتونه خوب برقصه تو چی؟
هر کسی بهجز وکلای بدقیافهی پدر
پس یعنی با پیتر ازدواج میکنی
همه همینو میگن من اینجا نمیمونم که با ونسا ازدواج کنم کجا میری؟
با پدر میرم آفریقا
مطمئنی که میخوای مکتشف بشی؟
کلِ عمرم که نمیتونم میمونِ عروسکی درست کنم
مراقب اون چمدون ها باش
- پدر - سلام پیتر
پدر
اینم دخترِ خوشگلم سلام
خیلی لاغری ! میشه دندههات رو شمرد
تازه کلاهت رو هم نذاشتی زود فهمیدی
کلاهم اولین چیزی بود که گم کردم - بعدش چی گم کردی؟ !- راهم رو
سلام گِلَدیس
گریه نکن عزیزم
واسه من چی آوردی؟
...خب، بذارید ببینم
اینجا چی داریم؟
...خب
!اَه
- این دیگه چیه؟ - پوست گربهی دشتی
از قشر لپتالوروسها از سواحل دریاچهی تانگانیکا
- چقدر زیباست - ممنون پدرجان
من مثل یه تمساح گرسنهم
مهمونیه خوبی راه انداختید؟
عذر میخوام؟
آن مهمانیها را خوب بهیاد دارم
بهترین جشنهای زندگیمان بودند
پدر و مادرم همواره سرِ سفرهی شما دعوت بودند
پدرت با هدایایی کمیاب و البته آفتابسوختگی روی پوستش، برمیگشت
حالا کسی میخواد واسش داستان رویاروییم با آدمخوارها رو بشنوه؟
میخواید؟ خیلیخب
،اما کمیابترین هدیه داستانهایش بود
البته مطمئنم که داستانها را بهکلّی تغییر میداد
......همونموقع بود که صدای گریه شنیدیم ""نیامه
چشمان پیتر میدرخشید چه آیندهی درخشانی را کنار پدرش تصور میکرد
تا اومدیم بهخودمون بیایم ... دیدیم که توی طنابهاشون اسیر شدیم
فریاد میزدند، نیزههاشون رو تکون میدادند "!و میخوندند: "نیامه، نیامه، نیامه
نیامه یعنی، گوشت ، که منظورشون ما بود
خیلی ترسناکه
شروع کنیم؟
اما با وجود خویشاوندیمان ... مینای عزیز خیلی هم مانند هم نبودیم
...مناسک مسیحیِ خانوادهی من برای خانواده تو غریبه بودند
اگر بزرگتر بودم، بهتر میفهمیدم
پشت آن خندهها
پشت آن گفتگوهای بسیار طولانی و شیرین جاذبهای نبود، نـه؟
چون هر دو خانواده با هم سازگاری داشتند
نـه
بیشتر شبیه یک تپش بود مثل فریاد زدن کلماتی در چاهی بیپایان
که با پیچیدگیِ بیشتری باز میگردند
بزرگسالی، میشود گفت
،و در آن شب وحشتناک شبی که اتفاق افتاد
اتفاق خاصی هنگام غذا خوردن افتاد؟ ،نـه حداقل من به خاطر نمیآورم
در حقیقت تصور میکردم که تو و پیتر را در گوشهای ... پیدا میکنم که برای من نقشه میکشید
مادر من
پدر تو
،بیشتر از شکّه شدنم
بیشتر از گناه ...یا ممنوعیت این عمل
چیز دیگری بود
من لذت بردم
صدایی در گوشم زمزمه میشد من گوش میکردم
شاید همیشه این زمزمه در گوشم نجوا داشت
شیطانی در درون من یا پشت سرم، در انتظار اینکه برگردم
چیزی که دیدم را برای تو نقل نکردم چگونه میتوانستم؟
احتیاجی نبود که به این زودی وارد دنیای کثیف بزرگان شوی - فردا میریم شهر - آره
نمیتوانستی تحمل کنی یا حداقل من اینگونه خود را فریب میدادم
شاید میخواستم که همانگونه که هست یعنی بهعنوان گناهی پنهان، آن را نزد خود نگاه دارم
اما درون من، تغییری صورت گرفت تغییری بهخاطر چیزی که در آن هزارتو دیدم
شاید از قبل هم درونم وجود داشت
کارهایی مثل بدجنسی کردن
البته بیضرر کارهایی که هر دختری انجام میدهد
خود را قانع میکردم که کارهایم فراتر از شیطنت عادی نمیرود
اما میدانستم که فراتر میرود
خوب هم میدانستم
و هرچه بزرگتر شدیم تو زیباتر شدی شکّی نداشتم که اول تو عشقت را پیدا میکنی
با سبیلهای زیبا- چه افسر دلاوری- چقدر بههم میآمدید
پیداتون کردم
ممنونم
سپس زمانی بود که پیتر هنوز ریش در نیاورده بود من معاشقهات با کاپیتان برانسون را دیدم
تمام کشمکش سخنهایتان را دیدم
همیشه خودم را فرد قویتر میدانستم
اما اکنون تو قویتر بودی
!چگونه کاپیتان مغلوب تو نمیشد؟
بهنظرم همانموقع آیندهی خود را رقم زدی
او از هند سخن میگفت و ناگاه رفتنت را دیدم
باز کی تو را خواهم دید؟
از اینجا تا هند، راهی بس دراز است
چهکاری از دستم ساخته بود؟ با پیتر ازدواج کنم؟
چقدر که حسودیم میشد شاید حتی یک لحظه از تو متنفر بودم
،چگونه ممکن بود که تو ...تویی که همیشه بسیار فروتن و مهربان بودی زودتر از من ازدواج میکردی؟
،زودتر عشق را درک کنی یا لمس دست یک مرد را
درحالی که من،منی که قویتر بودم از زندگی هیچ نمیدانستم
مینا دخترکم
آدم خوبیه شکی نیست شوهر خوبی میشه
...اما حالم بههم میخوره که فکر کنم مینا میره هند وسط یهمشت سیاهسوخته
فکر میکنی آفریقا چهشکلیه؟ ونسا، حرفشم نزن
هروقت که میخوام با پدر درموردش حرف بزنم فلنگو میبنده
شاید دیگه نباید ازش درخواست کنی
میدونی که تنها آرزوم رفتن به آفریقاست
من و پدرم همراه هم بریم ماجراجویی راههای جدید رو با هم طی کنیم
...شاید
چیه؟
شاید اونوقت دیگه مایهی شرمش نباشم
هیچوقت پسری نبودم که دلش میخواست
،همیشه مریض بودم بازیم خوب نبود
مایهی سرافکندگیش بودم
...اون یکی رو میخواد شبیه من؟
وقتی که من برم، خیلی تنها میشی
،مینا میره هند من همراه پدرم توی آفریقا خیلی واست غمناکه
...اما فکر کنم کشیش ساعت 7 میاد و مادر گفته که اونجا باشیم
میدونی که چقدر به زمانبندی اهمیت میده
اگر میتوانستم زمان را بازگردانم؛ :بهدنبالش میدویدم و فریاد میزدم "نرو. به آفریقا سفر نکن
"نمیتونی دووم بیاری، تو خیلی ضعیفی
"ضعیفیِ زیبایی توی وجودته، پیتر "واسه همین ضعفته که عاشقتم
در همان لحظه، آیندهی خودم را به روشنی میدیدم
آنشب تا صبح دعا کردم اما از خدا پاسخی دریافت نکردم
از چیزِ دیگری پاسخ گرفتم
بزودی فرزندم
چهبازیهایی که با هم خواهیم داشت
No comments yet. Be the first to leave one.