نخستین 184 خط.
خب هنری
تکالیفت رو تموم کردی؟
اومم، بله، البته
خوبه. بعد از ناهار
با دقت ازت امتحان میگیرم
دوشیزه سیمور، واقعاً لازمه؟
آدم همیشه باید یه چیزایی از تاریخِ
کشوری که بهش سفر میکنه بدونه
واقعاً خیلی جالبه هنری
خب، من همین الان همهچیز رو دربارهی کازاکها خوندم
چرا مردم اینقدر ازشون میترسن؟
روسیه امپراتوریِ پهناوریه با ملیتهای خیلی زیاد و متفاوت
متأسفانه
بعضی از اونها
خب، نامطلوب به حساب میان
از طرفِ کی؟ تزار؟
متأسفانه همینطوره
تزارها همیشه از کازاکها استفاده کردن
به عنوانِ یه جور نیروی پلیس
بعضی وقتها کارهایی میکنن که زیاد خوشایند نیست
مثلاً چی؟
خیلی خب، دیگه کافیه جونیور
اما پدر
با دهنِ پُر هم حرف نزن
چشم، قربان
اوه
ای وایِ من
پناه بر خدا
اوه، نه
دستِ خودم نبود
یه کلمه هم نگو
اتفاقی بود
شنیدی؟ یه کلمه هم حرف نزن
پروفسور جونز
سلام
آه
و البته، آنا
اوه
و ایشون هم دوشیزه هلن سیمور هستن
خانوادهی ولاسوف از دوستانِ خیلی قدیمیِ من هستن
خیلی لطف کردن که
ما رو به عروسیِ دخترشون دعوت کردن
باید به بهترین نحو رفتار کنی
در تمامِ مدتِ اقامتمون
چشم، پدر
مودبانهترین رفتارت رو نشون بده
متوجه شدی؟
بله، قربان
خوبه
تقصیرِ من نبود
دیگه یه کلمه هم نشنوم
رفتارت غیرقابلتحمله
حالا، ازت میخوام که همین حالا
از مادرت معذرتخواهی کنی
متأسفم مادر
هنری، ما توی این خونه مهمون هستیم
مهمون، جونیور
نه وحشیهای آشوبگر
حالا، تا وقتی که یاد بگیری چطور
به شیوهی مناسبی رفتار کنی
همینجا، دقیقاً همین نقطه میایستی
اما پدر
دقیقاً همین نقطه
اوه
آنا، پسرت رو ببر
تقصیرِ من نبود مادر
تقصیرِ من نبود مادر
معلومه که نبود، هیچوقت نیست
اتفاقات خودبهخود میافتن
مثل همون خوکی که بنفشش کردی
توی سن پترزبورگ
اوه، نه. من اونو توضیح دادم
یا اون گوزن شمالی توی مورمانسک
تو از کجا میدونستی
که اون قراره توی مستراح گیر کنه؟
درسته. آره
خب، این دفعه بهانهت چیه؟
خب، یه خفاش اونجا بود
داشتی توی اون اتاق بیسبال بازی میکردی؟
نه، نه مادر. یه خفاشِ واقعی. جدی میگم
اصلاً نمیخوام چیزی دربارش بشنوم هنری
مادر
واقعاً، واقعاً متأسفم
پدرت صبح به حسابت رسیدگی میکنه
میخواد چیکار کنه؟
سپیدهدم تیربارانت میکنه
چشمبندش رو هم من میارم
یا شایدم اونقدرها هم سختگیرانه نباشه
ولی دستِ کمی هم از اون نداره
این عادلانه نیست
این دفعه دیگه خیلی زیادهروی کرده
فقط امیدوارم پدرش هم زیادهروی نکنه
دوشیزه سیمور: پروفسور جونز
بیا تو
هلن، موضوع چیه؟
موضوع هنریه. اون رفته
رفته؟
یه روبالشی و بعضی از وسیلههاش نیست
و اون دستکشِ مسخرهی بیسبالش
خب، شاید قایم شده
میدونی که، یکی از اون شوخیهاشه
شوخی! حالیش میکنم شوخی یعنی چی
کجا داری میری؟
تا وجببهوجبِ این خونه رو بگردم
آخ
نیت (نه)
فرانسه؟ نه
آلمانی؟ نه
ایتالیایی؟ نه
انگلیسی؟
بله. بله، انگلیسی صحبت میکنم
یه زبان مشترک. عالیه
آره
ای بچهخوکِ بدبو
چطور جرئت کردی به باسنِ من شلیک کنی؟
فکر کردم یه راسوی غولپیکری
من شبیه راسوی غولپیکرم؟
به خاطرِ پوزهی لرزونمه؟ یا دُمِ بلند و بیمویم؟
همهی پسربچههای انگلیسی مثل تو احمقن؟
من انگلیسی نیستم. آمریکاییام
پس بگو
معذرت میخوام
از جوونها متنفرم
آره؟ خب منم از پیرمردها متنفرم
آه، آلتِ قتل
اون تیرکمونِ منه
دیگه نیست
پسش بده
اوه! همیشه همهچی تقصیرِ من میفته
همیشه من مقصرم
صبر کن
تو تیرکمونِ منو دزدیدی
به نفع من ضبط شد
رویش به عنوانِ هیزم حساب کن
این منصفانه نیست
خیلی چیزها منصفانه نیست. زندگی منصفانه نیست
شلیک کردن به باسنِ منم منصفانه نیست
تنهام بذار
دست از تعقیب کردنم بردار
نه. تو دست از تعقیب کردنم بردار
خوبی؟
اینو بگیر و به سلامت برو
فقط از جادهی من برو بیرون
این جادهی تو نیست
این طرفش که هست
باشه پس
پس پاتو این طرفِ من نذار
خیلی از خونه دوری، نه؟
دارم فرار میکنم
اگه اصلاً به تو مربوط باشه
برمیگردم آمریکا
چرا داری فرار میکنی؟
پدر و مادرم دیوونم میکنن
هیچوقت نمیتونم هیچ کاری رو درست انجام بدم
پدر و مادرت اینجا توی روسیه هستن؟
اوه، نه، عمراً
ببین، میدونم داری سعی میکنی چیکار کنی
ولی فایدهای نداره
تا خودِ ماه هم پیاده برو، اصلاً واسم مهم نیست
من دست به سیاه و سفید نمیزنم
ولی تو یه بزرگسالی
تو وظیفه داری سعی کنی منو تحویل بدی
من توی این ۸۰ سال پشیزی هم
برای کاری که "وظیفهمه" ارزش قائل نشدم
اصلاً و ابداً
در ضمن، منم دارم فرار میکنم
هه، چرت و پرته
چرت و پرته؟
آره، چرت و پرته؛ واقعیت نداره
هی! هی، هی، هی. همون طرفِ خودت بمون
داری به من میگی دروغگو؟
نه دقیقاً
یا دارم راست میگم یا دروغ
کدومشه؟
حدس میزنم راست میگی، ولی
ولی چی؟
خب
تو پیری
فکر میکنی فقط پسربچهها هستن که
خانوادههاشون دیوونهشون میکنن؟
اوه
خب، اون نه توی محوطه است و نه هیچ جای این اطراف
اوه، خدای من
بعضی از رعیتها فکر میکنن دیدنش که
No comments yet. Be the first to leave one.