200 ensimmäistä riviä.
بازم دوباره همون گند و کثافت شروع شد sub by amirslip
طاقت بیار جوآن، فقط نفس بکش، طاقت بیار.
نفس بکش.
باریکلا، همینه! دختر خوب.
دختر خوب...
همینه.
«هزار تا طلوع خورشید رو وقتی تو ایستاِند کار میکردم دیدم.»
«هزار تا شروعِ تازه.»
«هر روز یه دنیایِ نو.»
«چالش و تغییر زیاد بود، اما همیشه...»
«...حسِ زندگی بود که داشت رو به جلو میتاخت،»
«درست مثلِ خودِ رودخونهیِ تیمز که میتپید.»
میدونم شبِ درازی بوده، ولی دمت گرم، خیلی خوب داری پیش میری.
از شامِ دیشب تا حالا کوفت هم نخورده،
معلومه که جونی براش نمونده.
یه نونِ شیرمال براش آوردم.
حالم از نونِ شیرمال به هم میخوره.
الان وقتش نیست خانم ویگز. بذار واسه بعد.
تو میخوایش؟
راستش، آره، خیلی میچسبه.
اوممم!
آخرش گیرِ خواهر اوانجلینا میافتم!
اوه، نگاه کن، خودِ نامردشه!
اینو ببین! آدم اینجا احساسِ غریبی نمیکنه!
من همیشه میگم، همین چیزایِ کوچیکه که مهمه.
ما که فکر میکردیم برامون فرش قرمز پهن میکنن و گروه مارش میارن!
اونجایی که سرافیمهای درخشان در صفهای آتشین ایستادن
و شیپورهای بلند فرشتگان رو به صدا درمیارن
و خیل کروبیان با هزاران گروه کُر
چنگهای جاودانهشون رو با تارهای طلایی مینوازن!
سلام، خواهر مونیکا جون.
داری جا میافتی؟
اونایی که قبل از ما توی این مکان بودن
ردپای خیلی محوی از خودشون به جا گذاشتن.
این فقط بوی رنگِ تازه است.
ولی حرف تو گوشش نمیره.
ممنون.
ادامه بده! دختر خوب! ادامه بده!
خوبه!
نتیجهی صبرت رو میبینی، جون!
سرِ بچه رو دارم میبینم.
میترسم...
به حرف پرستار گوش کن عزیزم. صد بار این کارو انجام داده.
مگه نه؟
صد در صد.
یه پسر کوچولوئه، جون.
خیلی هم خوشگله!
اوه، جون!
توی کتابای درسی، چیزی دربارهی از جون مایه گذاشتن یاد نمیدن،
یا پیدا کردنِ اون آخرین ذرهی توان برای دووم آوردن.
«ولی توی پاپلار همهی اینا و حتی بیشترش رو یاد گرفتم.»
بفرما! ارزشش رو نداشت؟
میتونم تا ابد بخوابم.
واسم هم مهم نیست اگه دیگه هیچوقت رنگ خواب رو نبینم.
سلام، مرل.
انگار یکی دلش میانوعده میخواد!
این «یکی» صبح و ظهر و شب دنبال میانوعدهست.
تا از دهنش نمیافته، دارم کهنهشو عوض میکنم.
یه کم طول میکشه تا بچه به روال جدید عادت کنه.
اون یکی پسرت هم وقتی نوزاد بود انقدر بیقرار بود؟
ایان؟ اون که بدتر بود! انگار بعضی وقتا هر کاری میکنم غلطه.
به نظرت حال مارتین خوبه؟
من که مورد مشکوکی نمیبینم.
چرا یه سری به درمانگاه سهشنبههامون نمیزنی؟
اگه نگرانی، میتونیم یه معاینه کلیش کنیم.
از وقتی تالار محله رو کوبیدن، دیگه نمیدونم کجا مستقر هستن.
متاسفم. هنوز داریم دنبال یه جای ثابت میگردیم.
ولی هفته دیگه تو مأموریت ملوانان هستیم. حتماً بیا.
سعیمو میکنم.
اگه این شازده بذاره و کمتر جفتک بندازه.
خب، دقیقاً همون کاری رو کردم که کتاب گفته،
و خمیر رو به شکل مستطیل پهن کردم!
مستطیل.
بعدش، خمیر رو با اون مخلوطی که از قبل آماده کردم لکهگذاری میکنم،
مخلوط کره و روغن، اینطوری...
خب، حالا خمیر رو اینطوری تا میکنم...
اینشکلی!
و بعد چهار بار همین کار رو تکرار میکنم،
وقتی که مواد پای روی شعلهی کم دارن واسه خودشون قل میخورن!
و اگه فقط یه نیشخند دیگه بزنی شازده پسر، میبرمت...
جلوی آینه تا نشونت بدم یه میمون تخس و بیچشمورو چه شکلیه!
تقتق!
حدس بزن چی شده؟ ما رو انداختن تو یه اتاق!
میتونیم هر شب با گرامافون مثل پینکی و پرکی قر بدیم.
سینتیا کجاست؟
خب، اون رو گذاشتن تو اون اتاق فسقلی ته راهرو. شیر یا خط انداختیم.
ناراحت که نشدی، شدی؟
تا حالا نشنیدم کسی بگه من خروپف میکنم.
تریکسی، الان جوری جنازهام که تو دودکش کشتی کوئین مری هم خوابم میبره.
شکلات میلکتری میخوری؟
کادوی اون پیرزن پینه به پایی بود که تو خیابون کولت میشینه.
من اون راحتالحلقومش رو خوردم.
من این مدل لیمویی و اون بادومی پیچپیچی رو برمیدارم.
اشتهام واسه ناهار کور میشه، ولی فدای سرم.
اگه جای تو بودم، شکلاتها رو میخوردم...
و یه چرت کوتاه میزدم.
چرا؟
چون چامی داره میارتش.
اوه.
ای بابا، لعنت به این شانس.
بهبه، عجب بویی میاد!
به تو نمیرسه! چی بود؟
پای مرغ و قارچ تکنفره، با نونِ تُردِ لایهلایه.
درباره دسر نارگیلی هم اصلاً حرف نزن!
کامیلا، خیلی داری خودتو به آب و آتیش میزنی.
حواست به بچه باشه!
یه ظرف پر از کمپوت گلابی هست، اگه گشنهش شد بهش بده،
اگه سرشو چرخوند سمت چپ، یعنی خوابش میاد.
خداحافظ مامانی.
میتونم یکم از اون گلابیها بخورم؟
نازلهای تنقیه و لولههای لاستیکی رو پیدا کردم.
زنهای زائوی «پاپلار» از خوشحالی ذوقمرگ میشن.
باورم نمیشه چقدر جا داریم!
انگار باید اسکیت پام کنم تا از این کمد برم سراغ اون یکی.
اتاق معاینهای که قدِ تالارِ شهر باشه به چه دردی میخوره،
اگه دستگاه اتوکلاوش کار نکنه؟
ده دقیقهست روشنه، ولی انگار قطب شماله؛ اصلاً گرم نشده!
ببخشید خواهر، ولی چندتا از چراغهای الکلیمون غیب شده.
بندازشون سطل آشغال.
باید برگردم اداره پست،
ببینم چرا تلفن رو هنوز وصل نکردن.
همه چی ردیفه، خواهر مونیکا جوآن؟
از یه دری رد شدم...
و چیزی دیدم که بدجور ریختم بهم.
چی شده خواهر؟
تو رو هم اذیت میکنه. حدس میزنم نیت خیری پشتش نباشه، یه جورایی شومه.
این فقط یه توالت سرپاییه. سعی کن نذاری اعصابت رو بهم بریزه.
این ساختمون قبلاً جای آموزش کارگرای کلیسا بود، ولی «فرد» قراره...
همه اون آشغالها رو بریزه بیرون تا بتونیم به عنوان انبار ازش استفاده کنیم.
فکر کنم منشأ اون بوی گندی که حس کردم همینجا باشه.
خانمها، بدویید جلوی در آشپزخونه. ناهار حاضره.
غذای خونگی! مگه بهتر از اینم داریم؟
خواهر وینیفرد عزیز من!
چقدر خوشحالم که اومدی پیشمون!
اصلاً نمیتونی تصور کنی چقدر منتظرت بودیم.
حالا زیاد سس گوجه نریزید. خیلی گرون درمیاد.
همگی گوش کنید!
این خواهر وینیفرده؛ اومده که اینجا کنار ما زندگی و کار کنه.
سلام خواهر وینیفرد. سلام! خیلی خوشحالم که اینجام.
ایشون از شعبه اصلی تو «چیچستر» به جمع ما تو «نوناتوس» اضافه شدن.
عجب سفر کوفتی و مزخرفی بود.
ایشون پرستار فرانکلین، پرستار میلر و خانم نوکس هستن،
که قبلاً پیش ما پرستار بودن ولی حالا رفتن سراغ زندگی و تاهل.
اوه، چه خوب.
و ایشون هم خواهر مونیکا جوآن هستن.
خب، بیا بشین کنار خواهر ایوانجلینا.
سلام.
ما قبلاً همدیگه رو دیدیم.
توی تعطیلات تابستونی بود. توی اون مدرسه روستایی شپش افتاده بود.
هفته خیلی سگمصبی بود.
خواهر، شما سرپرست بازرسا بودین؟
سرپرست بازرسا؟ نه بابا، مأمور شپشگیری بودم.
بچهها بهم میگفتن نورا شپشه، کاشف کلهها،
ولی خب، فکر کنم چون کلمه دیگهای به «وینیفرد» قافیه نمیشد اینو میگفتن.
خب، حالا ماهی روغن، کفشک، یا سوسیس سرخکرده؟
واقعاً معذرت میخوام. اون قضیه سوسیسه عمدی نبود.
من...
هر چی که بقیه نمیخوان رو میخورم.
جواب درست همینه.
ممنون.
بیا تو.
پروندههای مریضا کلاً از نو مرتب شدن.
دیگه وقتِ ریزهکاریهای آخره.
توی مطب قبلیت اصلاً آفتاب نمیتابید.
هر گیاهی اونجا بود خشک میشد و میمرد.
میدونی، اگه بخوای یه جایگاه ثابت اینجا برات هست.
منشیگری و ناجیِ تمامعیارِ اعصاب و روانِ من.
تیمی تو خونه به من احتیاج داره، تو هم همینطور.
کمک کردن رو دوست دارم، ولی این کار پارهوقته و موقتی.
این دیگه چه خرچنگقورباغهایه؟ مثلاً چی نوشتی؟
«شربت اریترومایسین».
باید برات جریمه تعیین کنم که از رو خط بنویسی.
اوپس! آخ، ریخت...
کمکم دستت میآد.
داره چیکار میکنه؟ اصلاً روحمم خبر نداره.
آه.
خوشحالم میبینم داری مهارتهات رو بالا میبری،
چون به چندتا قفسه کتاب احتیاج دارم.
باید توی اتاقم ردیفشون کنی.
اون چوبها رو از کجا آوردی؟
دارن چیدمان ویترینِ پتشاپ رو عوض میکنن.
خواهر، ممکنه به خودت صدمه بزنی!
کتابهام خیلی وقته که توی کارتن موندن.
اگه درست چیده نشن، مطالبشون قاتی پاتی میشه،
و به کل بهم میریزه.
سلام پرستار لی! چطوری!
ایول! دمت گرم!
واقعاً حس میکنم دیگه واسه خودم اوستایی شدم!
کلاً نیم مایل هم رکاب نزدیم. تازه اونم فقط گرم کردن بود.
اول یه سری به جوآن ریکارت میزنیم. پلاک نُه میشینه.
این چه بوییه؟
بوی توالتِ عمومیه.
خرابه؟ نه، فقط شلوغه.
یه لحظه وایسا!
سلام پسر کوچولو.
نباید اینجا باشی. مامانت کجاست؟
من این خانواده رو میشناسم.
همین امروز صبح مادرش رو دیدم.
بیا، بیا ببریمت داخل.
آره.
No comments yet. Be the first to leave one.