Kausi 2

Julkaisutiedot

One Hundred Years of Solitude 2024 S02E05 It Was October 11 SPANISH NF WEB h264-EDITH Filamingo Fa
Kommentaari filamingo_official
◥◣🔶 𝗙𝗶𝗹𝗮𝗺𝗶𝗻𝗴𝗼.𝗮𝗽𝗽 ● ZIMO 🔶◢◤

Tunnisteet

webdl
Julkaistu: 2026-08-07
Lataukset: 0
Kuulovammaisille: No

Farsi/persian tekstityksen esikatselu

200 ensimmäistä riviä.

‏حرفه‌ای‌ترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی‏ ‏«فیلامینگو»‏ ‏تقدیم می‌کند‏

‏برام خیلی سنگینه. تو امتحان کن.‏

‏این‌جوری نمی‌شه.‏

‏- بجنب.‏ ‏- نمی‌شه.‏

‏- شب بخیر.‏ ‏- به‌زودی می‌بینمت، پسرعمو.‏

‏- دفعهٔ بعد می‌ذارم تو ببری، باشه؟‏ ‏- باید بیشتر تمرین کنم.‏

‏سلام.‏

‏سلام.‏

‏اورلیانو.‏

‏اورلیانو.‏

‏نه!‏

‏نه!‏

‏اورلیانو.‏

‏اورلیانو.‏

‏ فقط در عرض یک هفته، ‏

‏ هر هفده اورلیانو ‏ ‏ مثل خرگوش شکار شدند ‏

‏ به دست قاتلانی نامرئی که آن‌ها را کشتند؛ ‏

‏ صلیب‌های خاکستر روی پیشانی‌شان ‏ ‏ را نشانه گرفته بودند. ‏

‏اون حروم‌زاده‌ها به سنتنو هم رسیدن.‏

‏خدای من.‏

‏کی می‌تونسته این کار رو بکنه؟‏

‏هیچ‌کس توی ماکوندو چیزی ندیده.‏

‏هیچ شاهدی هم پیدا نمی‌شه.‏

‏شاهد؟‏

‏جدی می‌گی، خوزه آرکادیو؟‏

‏یعنی می‌گی یکی باید تأیید کنه‏

‏رئیس‌هات با کمک دولت این کار رو کردن؟‏

‏نه.‏

‏کی پیشونی‌شون رو‏ ‏مثل دام داغ زد؟‏

‏هوم؟‏

‏بریم.‏

‏گرینلدو.‏

‏به اون گرینگوهای مادرجنده نشون می‌دیم‏

‏که توی کلمبیا اونا نیستن که دستور می‌دن.‏

‏فهمیدی؟‏

‏- اورلیانو.‏ ‏- هوم؟‏

‏می‌دونستم سن داره بهت فشار میاره،‏ ‏ولی نه تا این حد.‏

‏خیلی متأسفم، رفیق،‏ ‏ولی یکی باید اینو می‌گفت.‏

‏هوم.‏

‏حالا دیگه فقط باید عزاداری کنی.‏

‏هوم.‏

‏اگه اومدی ازشون دفاع کنی،‏ ‏گورت رو گم کن.‏

‏من آخرین کسی بودم که تریسته رو زنده دید.‏

‏این‌قدر سؤال می‌کنم‏ ‏تا یکی تقاص این کار رو بده.‏

‏تنها کسی که اینجا داره تقاص می‌ده منم.‏

‏و دقیقاً همین رو می‌خوان.‏

‏می‌دونی، شاید حقم بود.‏

‏هیچ‌کس سزاوار همچین رنجی نیست.‏

‏تو هیچ‌وقت جنگ رو نفهمیدی.‏

‏تنهام بذار.‏

‏تنهام بذار.‏

‏ درست مثل دوران جنگ، ‏ ‏ بعد از مرگ نزدیک‌ترین دوستانش، ‏

‏ سرهنگ اندوهی حس نکرد؛ ‏

‏ فقط خشمی کور و بی‌هدف. ‏

‏ درماندگی‌ای فرساینده. ‏

‏ گم شده بود... ‏

‏ سرگردان در خانه‌ای غریبه ‏ ‏ که هیچ‌چیز و هیچ‌کس در آن ‏

‏ کمترین حسِ مهری در او برنمی‌انگیخت. ‏

‏ هوا آکنده بود ‏ ‏ از بوی تحمل‌ناپذیر ‏

‏ خاطرات پوسیده. ‏

‏ یازدهم اکتبر بود، ‏ ‏ ساعت چهار و ده دقیقه، ‏

‏ که سرهنگ برای نخستین بار از روزگار جوانی، ‏

‏ آگاهانه پا به دام دلتنگی گذاشت... ‏

‏ ...و آن بعدازظهر شگفت‌انگیز را دوباره زیست؛ ‏ ‏ روزی که پدرش او را برد تا یخ را کشف کند. ‏

‏ و وقتی همه‌چیز تمام شد، ‏

‏ دوباره خودش را رودرروی ‏ ‏ تنهایی فلاکت‌بارش دید. ‏

‏ پس به طرف درخت شاه‌بلوط رفت، ‏ ‏ در حالی که هنوز ذهنش پیش سیرک بود. ‏

‏هوم...‏

‏ هنگام ادرار سعی کرد ‏ ‏ همچنان به سیرک فکر کند... ‏

‏ اما دیگر هیچ خاطره‌ای از آن به یادش نمی‌آمد. ‏

‏بالاخره آرام گرفتی، فرزندم.‏

‏ سال‌ها بعد، ‏ ‏ هیچ‌کس در ماکوندو سرهنگ را به یاد نداشت. ‏

‏ اورلیانو سگوندو ‏ ‏ چاق و کبود و لاک‌پشت‌وار شده بود، ‏

‏ حاصل اشتهایی که فقط با اشتهای خوزه آرکادیو ‏ ‏ قابل مقایسه بود ‏

‏ وقتی از سفر دور دنیا برگشت. ‏

‏ و قهرمان شکست‌ناپذیر ‏ ‏ مسابقه‌های عجیبِ پرخوری شد؛ ‏

‏ رقابت‌هایی برای سنجیدن طاقت و شکم‌بارگی ‏ ‏ که در خانهٔ پترا کوتس برگزار می‌شد. ‏

‏ تا آن شنبهٔ بداقبال ‏ ‏ که کامیلا ساگاستومه از راه رسید. ‏

‏«مادر عزیزم،»‏

‏«هیچ‌چیز بیشتر از این خوشحالم نمی‌کند‏ ‏که در نامه‌هایت می‌خوانم‏

‏تو و پدر چقدر خوشحالید.»‏

‏ «من هم خبر فوق‌العاده‌ای برایتان دارم. ‏

‏ فارغ‌التحصیلی‌ام به‌عنوان تک‌نواز کلاویکورد ‏ ‏ برای آخر این ماه برنامه‌ریزی شده... ‏

‏ ...پس دیگر چیزی نمانده ‏ ‏ تا برای همیشه به ماکوندو برگردم. ‏

‏ و هیچ‌چیز بیشتر از فکرِ ‏

‏ دوباره کنار خانواده زندگی کردن خوشحالم نمی‌کند.» ‏

‏بجنب، می‌تونی!‏

‏فرناندا.‏

‏فرناندا.‏

‏به‌زودی می‌بینمتون.‏ ‏دخترتون،‏

‏رناتا.‏

‏همینه.‏

‏خانم پترا اینو فرستاده.‏

‏- اورلیانو.‏ ‏- آره، آره، آره.‏

‏اورلیانو.‏

‏آره، آره، آره، آره.‏

‏اورلیانو، این کار رو نکن.‏

‏چی شده؟‏

‏معجزه‌ای شده، اورلیانو.‏

‏خدا بهت فرصت داده‏ ‏ثابت کنی مرد شرافتمندی هستی‏

‏و کنار خانواده‌ت بمونی.‏

‏تازه رناتا هم به‌زودی برمی‌گرده خونه.‏

‏هی، بچه‌ها!‏ ‏اینا آماده‌ان.‏

‏از اون بشکه مایع بردارین.‏ ‏باز هم میارن. بجنبین، بجنبین!‏

‏قربان.‏

‏- اینو بگیر. بجنب.‏ ‏- باشه.‏

‏گرفتم.‏

‏اونایی رو که اون طرفن اسپری کنین‏ ‏تا زودتر کار رو تموم کنیم.‏

‏بفرمایید. همینه.‏

‏هی، کمکم کن.‏

‏بریم، بریم، بریم!‏

‏بجنبین، رفقا، بجنبین!‏

‏بگیر.‏

‏اون چیه؟‏

‏یه مادهٔ شیمیاییه که فرستادن‏ ‏تا محصول‌مون رو نجات بده.‏

‏باید حشره‌هایی رو بکشیم‏ ‏که موزها رو خراب می‌کنن.‏

‏ لورنزو گاویلان، ‏

‏ سرهنگی از انقلاب مکزیک ‏ ‏ که در ماکوندو تبعید بود، ‏

‏ و ادعا می‌کرد قهرمانیِ هم‌رزمش، ‏ ‏ آرتمیو کروز، را دیده است، ‏

‏ مثل خیلی‌های دیگر آمده بود ‏ ‏ در مزرعهٔ موز کار کند. ‏

‏یه چیز دیگه، خوزه آرکادیو.‏

‏چی، گاویلان، چی؟‏

‏توالتی که کریسمس آوردن...‏ ‏داره از هم می‌پاشه.‏

‏شاید تازه‌ترین اختراع یانکی‌ها باشه،‏ ‏ولی اینجا‏

‏یه مشت مستراح درست‌وحسابی و آبرومند لازم داریم، نه؟‏

‏با آقای براون حرف می‌زنم.‏

‏امپانادا! تازه و داغ!‏

‏آخرین قطار به شهره.‏

‏ماکوندو!‏

‏ماکوندو!‏

‏ایستگاه بعد، فونداسیون!‏

‏ایستگاه بعد، فونداسیون!‏

‏قطار فونداسیون ده دقیقهٔ دیگه حرکت می‌کنه!‏

‏به مادرت سلام نمی‌کنی؟‏

‏مادر روحانی سلام رسوند.‏

‏دخترم کی این‌قدر بزرگ شد؟‏

‏تو هم دست‌کمی نداری!‏

‏رناتا!‏

‏بجنب، بریم خونه.‏ ‏خوش اومدی، عزیزم.‏

‏چقدر خوشگل شدی.‏

‏- چه خوشگل.‏ ‏- تو هم همین‌طور، بابا.‏

‏مامان اورسولا هر روز می‌پرسه،‏ ‏«ممه چطوره؟»‏

‏- «ممه چه...»‏ ‏- اورلیانو بوئندیا.‏

‏آقای براون.‏

‏از پایتخت برمی‌گردین؟‏ ‏توی واگن درجه‌یک ندیدمتون.‏

‏نه. فقط دخترم ممه بود.‏

‏اِ... رناتا.‏

‏از آشنایی‌تون خوشوقتم، دوشیزه.‏ ‏این دخترم، پاتریشیاست.‏

‏خوشوقتم. من ممه‌ام.‏

‏ادب داشته باش.‏

‏سلام.‏

‏رفته بودی پایتخت خانواده‌ت رو ببینی؟‏

‏نه. داشت درس می‌خوند.‏

‏دختر من یکی از بهترین نوازنده‌های کلاویکورد‏ ‏توی کل کشوره.‏

‏یه وقت بیا توی باشگاه شرکت‏ ‏برامون اجرا کن.‏

‏- خیلی خوشحال می‌شیم.‏ ‏- حتماً.‏

‏- خیلی دوست داره...‏ ‏- باید درباره‌اش فکر کنیم.‏

‏اگه اجازه بدین،‏ ‏برای ناهار منتظرمونن.‏

‏آقای براون.‏

‏دوشیزه.‏

‏خداحافظ.‏

‏- خوشبختم!‏ ‏- رناتا.‏

‏بسه.‏

‏ با اینکه ممه هنوز واقعاً ‏ ‏ راهِ خودش را پیدا نکرده بود، ‏

‏ باز هم بالاترین نمره‌ها را گرفته بود... ‏

‏نان روزانهٔ ما را امروز به ما عطا فرما‏ ‏و گناهان ما را ببخش،‏

‏چنان‌که ما نیز آنان را که‏ ‏به ما خطا می‌کنند می‌بخشیم.‏

‏ ...بیشتر به لطف انضباط خلل‌ناپذیری ‏ ‏ که برای ناراحت نکردن مادرش داشت. ‏

‏ای پدر ما که در آسمانی،‏ ‏نام تو مقدس باد.‏

‏ملکوت تو بیاید.‏

‏ارادهٔ تو، چنان‌که در آسمان است،‏ ‏بر زمین نیز انجام شود.‏

‏ اجراها را با همان خویشتن‌داری تحمل می‌کرد ‏

‏ که با آن خودش را وقف درس کرده بود. ‏

‏ این بهای آزادی‌اش بود. ‏

‏حالت خوبه؟‏

‏باید اجرای توی مزرعه رو لغو کنیم.‏

‏- فرناندا، قبلاً درباره‌اش حرف زدیم.‏ ‏- گفتم نه، اورلیانو.‏

‏گفتم نه.‏

‏- باردارم.‏ ‏- هوم. چی؟‏

‏از این تخت تکون نمی‌خورم،‏

‏و نمی‌تونی قانعم کنی‏ ‏بذارم رناتا تنها بره.‏

‏فقط یه کار باید بکنی، فرناندا،‏

‏این بچه رو سالم‏ ‏به خونهٔ بوئندیا بیاری.‏

‏من حواسم به ممه هست.‏

‏مامان اورسولا!‏

‏- اورلیا...‏ ‏- قراره پدر بشم!‏

‏به مریم مقدس، مسیح‏ ‏و روح‌القدس قسم بخور، رناتا.‏

‏پاکدامنی، حجب و ترس از خدا،‏

‏برای مسیح، مریم مقدس‏ ‏و روح‌القدس.‏

‏دیگه چی؟‏

‏دیگه چی؟‏

‏قول می‌دم قبل از تاریک شدن برگردم.‏

‏به خداوند و نجات‌دهنده‌مون قسم.‏

‏آمین.‏

‏بسه، فرناندا.‏

‏تا وقتی پروتستان برنگرده،‏ ‏چیزیش نمی‌شه.‏

‏برو، دخترم. برو خوش بگذرون.‏

‏خوش بگذرون.‏

‏عمو،‏

‏تو هم اینجا زندگی می‌کنی؟‏

One Hundred Years of Solitude subtitles in other languages

Kommentit

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left